اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

اسفاد ای سرزمین مادری من چه می کنی با دستهای خسته روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو شهر سکوت در و دیوار شکسته چه میکنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
آن باغ های خرم و شیر دلان تو ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی

بایگانی

سری پنهان ، شعر نو ، خالقی اسفاد

 

 

یکشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۳۷ ب.ظ

 

ساز آواز  گلستان و انارستانها

کرم در قلب اناری می زیست 

تاک بر قامت گردوی بلند می رقصید 

طوقی زرد در تاک  نوک بر دانه ی انگور می زد 

سرو در قامت رعنایی خود گستاخ بود 

                لانه ی مور در ریشه ی سرو پنهان بود 

                 بید مجنون در خود می لرزید 

                 شاخه هایش نگران می لغزید 

       دارکوبی بر قلب درخت می کوبید 

              خانه اش چوبی بود 

       و کلاغ هایی که بر بام درختان کاج 

                        هر روز بر زمین و بشریت نگرند 

         و چنین بود قانون طبیعت در ....

          سری پنهان 

                                                            خالقی  اسفاد 

 



اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

  • ۲۵ دی ۰۲ ، ۰۰:۳۲
  • محمدعلی خالقی

آقایان احمد قلی زاده.ابوالفضل واحدی.محسن اسدالهی.حسن کاظمی.مهدی نظرجانی.جعفر عابدینی علی کریمی .غلامحیدر اسدالهی.علی رادپور .حسنعلی ملایی.مسعود عظیمی .علی ملکی.اسماعیل عبدی .علی شهریاری.مهدی کاظمی حسین طاهری نسب . محمد غلامعلی زاده .علی غفاری .علی یاری . محمد حسینی .حسینعلی اسحاقی .حسن مددی معلم خانم خواجوی واقای خواجوی

 

 

  • ۲۴ دی ۰۲ ، ۱۱:۳۲
  • محمدعلی خالقی

همکلاسی مهربونه 

هم کلاسی هم زبونه 

آخر غصه ی ما هم کلاسی خوب می دونه 

 

 

  • ۲۴ دی ۰۲ ، ۰۸:۵۷
  • محمدعلی خالقی

کودکی بود از تبار  مهتران

دوستانی داشت از آن بهتران

او که خود مظلوم و خیر اندیش بود

از همه اهل هنر او پیش بود

دوستانی زیرک  و باهوش داشت 

حرفشان  را او همیشه گوش داشت

گرچه خود خوش مشرب و درویش بود

فاقد هر گونه قوم و خویش بود

گردش و تفریح  بود او را کمی 

کنجکاو و پر تحرک بود همی 

روز تابستان  که او بیرون شدی

بهر بازی راهی کانون شدی

با همه یاران  و یک از دشمنان

بیخبر رفته برون پرسه زنان

پای او پیچید و بشکست استخوان 

او شده بیهوش وافتاد آن زمان

همرهان ش  چون  که آن حالت بدید

حالتی بر هر کدام آمد پدید

هرکدام از دوستان فکری نمود

فکرشان هرگز به نفع او نبود

نقشه بودی تاکه مفقودش کنند 

بیخبر پس نیست ونابودش کنند

  تا  نگردد راز  ایشان  آشکار
 
پیش اقوامش نگشته شرمسار

آنکه بود اورا  زِ ایشان خصم ودون

گفت من او رابرم زِین جا برون

چون مرا از این همه دشمن نهند

تهمت مفقودی اش بر من نهند

باید اورا سوی در مانگاه  برد 

پس روا نَبود  به سوی چاه برد

رفت واو بر گوشه ای اندیشه کرد

کار او چاره زِ بیخ وریشه کرد

او خبر بنموده بابش  آن زمان

تا که احوالش نگردد زو  ،نهان

چون پدر آمد  و کارش چاره کرد

اومداوا کودک بیچاره کرد

کودکش را او نصیحت ،،پند داد

پند شیرین  چون عسل چون قند داد

گفت دوستت چون نگیرد دست دوست

دشمن دانا شرف دارد به دوست

دوست ابله سوی چاهت می برد

دشمن دانا جهانت  می خرد

دشمن دانا که غمخوارت. بود 

او کلید راه دشوارت بود

دشمن دانا بلندت می کند

او رها از دام و بندت می کند

دوستی با اهل دانش ،گر نکوست

باخردمندان نشستن آبروست

چون که کردی زَ ابلهان، یار انتخاب

خا نه و کاشانه ات گشته خراب

دوستی با ابلهان چون تار موست

دشمن دانا به از نادان دوست

زندگی و عمر تو رفته برآب

نیست آرامش تورا ونیست خواب

ای کریمی راه دانش را بجو

غیر راه معرفت راهی مجو

یونس از فرزانگان  یاری گزین 

گر نشینی با بدان گردی غمین 


کریمی اسفاد.         مهرماه ۴۰۲

  • ۲۳ دی ۰۲ ، ۰۹:۵۲
  • محمدعلی خالقی

  • محمدعلی خالقی

ستان 

کودکی هفت و هشت ساله بودم که شیطنت کودکی ام  گل کرده بود .  مادرم گفت برو مرغا رو از اغول شان بیرون کن  و ببین چند دانه تخم گذاشتند اگه پنج تا بود سه تا را برای همسایه مان ببر و دوتاش را بذار یخچال

 چه زمانی بود صفا و صمیمیت و مهربانی برای همه بود دلها پاک بود . از همسایه بغلی  نان قرض می گرفتیم تخم مرغ می دادیم .  اش می دادیم و غیر ممکن بود کاسه ای که از خانه همسایه برمی گشت خالی باشد . 

رفتم و مرغا رو بیرون کردم دیدم چهار دانه تخم گذاشتند . سه تاشو برداشتم و بدو بدو  پا لخت خودمو به درب خانه همسایه رساندم . درب و محکم زدم و تخم مرغ ها رو روی زمین کنار درب گذاشتم و پشت دیوار قایم شدم . تا عکس و العمل همسایه رو ببینم . با خودم فکر می کردم وقتی دربو باز کنن می گن این تخم مرغا این جا چیکار می کنه و من کلی کیف خواهم کرد . از پشت دیوار داشتم نگاه می کردم که درب باز شد و همسایه  یه نگاه به این ور و اون ور کرد کسی رو ندید پاشو گذاشت بیرون که افتاد روی تخم مرغا و همشون شکست و من کلی ناراحت شدم و حتی خودمو نشون ندادم ، گریه کنان و خجل به خانه باز گشتم . وقتی داستانو واسه مادرم  تعریف کردم ‌. مادرم گفت اشکالی نداره فردا دوباره می بری و من از خجالتی که داشتم نتونسنم  فرداش هم ببرم . 

بله این بود داستان شیرین کودکی  روستایی که 

همیشه واسه شمردن تخم مرغا لحظه شماری می کردیم.

و همیشه برداشتن اون شکلاتی که ته کاسه ی برگشتی بود برایمان شیرین بود 

و چه زیبا بود خط زیبایی یا علی روی کاسه اش همسایه 

چه زود دیر می شود . یادش بخیر 

ناگفته نماند حتما با خودتون می گین این تصویر چه ربطی به این موضوع داره 

  یکی از دوستان  تصویر  قاتل تخم مرغای من بود . 



اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

  • ۲۱ دی ۰۲ ، ۰۲:۲۱
  • محمدعلی خالقی

 

علاقه زیادی بهش داشتم بخصوص که با طعم های متفاوتی همراه بود گاهی  سرد گاهی ترش گاهی شیرین  در هر صورت خیلی برایم خوشمزه بود .

همیشه داخل کنسول ماشینم چند تایی ذخیره داشتم فصل زمستان معمولا بیشتر می چسبید و حس خوبی داشت چرا که دقیقه ها طول می کشید تا تموم بشه 

معمولا هفته ای یکی دوبار با دوستان برنامه بیرون داشتیم  استخر پارک و یا دو میدانی پارک ملت 

بعد از یه خستگی سرسخت شنا یا دو میدانی خیلی حال می داد روزی طبق روال همیشه گی که در حال خوردن ابنبات چوبی بودم تحت تمسخر و ممانعت دوستانم قرار گرفتم .  انها می گفتن این چیه که تو می خوری مال بچه هاست  گفتم هیچ تا حالا شما خورده اید  ؟گفتند نه  گفتم  پس حق دخالت ندارید . رفتم چند تایی از تو ماشین اوردم و بهشون گفتم برای اولین بار و اخرین بار اگه اشکالی نداره بخورید . انها شروع کردن به خوردن ولی از چشاشون می خوندم که غرورشان حاظر نیست طعم خوشش را  قبول کند. و همین طور هم شد انها هیچ نگفتند من هم به خوردنم ادامه دادم و موضوع را عوض کردم . 

چند روزی نگذشته بود که پارک ملت با دوستان قرار داشتم  من از همه دیر تر رسیده بودم . شکلاتی با طعم نعنا  از داخل ماشین برداشتم و درب  ماشین را قفل کردم طبق معمول کنار دکه ی روزنامه فروشی قرار داشتیم  در حالی که داشتم شکلاتم را مک می زدم بچه ها را از پشت دکه می دیدم همین که نزدیک شدم دیدم انها هم چند شکلات خریده اند و همچنان دارن می خندند و لذت می برند  وقتی رسیدم گفتم این چیه دهنتون  همگی نگاهی به هم کردیم و حسابی زدیم زیر خنده  . گفتند فکر نمی کردیم اینقدر خوشمزه  باشد  دمت گرم . 

برگی از خاطرات

۳تیر ۹۸ دوشنبه 



اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

  • ۲۱ دی ۰۲ ، ۰۱:۲۷
  • محمدعلی خالقی

  • ۲۰ دی ۰۲ ، ۱۰:۳۵
  • محمدعلی خالقی

  • ۱۸ دی ۰۲ ، ۱۱:۱۹
  • محمدعلی خالقی

داس بی دسته ما

روزها و سالهایی  

علف هرزه ان باغچه را می چیند 

پدری پیر     کمری تا خورده     دستهایش چه زمخت

داس بی دسته ما گنج گرانی ایست 

که به دست پدری پیر به زمین می کوبد 

هرزه را می جوید , می شوید 

باغچه را اباد است . 

و درختانی که در ان سر به فلک اراسته 

پدری پیر اما ...

عمر را باقی نیست  

گوشه ای بنشسته 

مالکانی هر سو چشم شوریده ای بنگارند 

 و در ان باغچه ابادی به جدال پردازند 

پدر !!؟

فرزندان   پسرانم     

من اگر می دانستم که ز ان موهبت و عشق جدال بر می خواست 

هیچ بر هرزه ی ان باغچه ی ابادی داس بی دسته خود را , نمی کوبیدم 

هرزه را اتش سرخی ایست که در هر مزرع

تخم ان افشاند 

باغ را فتنه ای از مور و ملخ انگیزد 

من نمی دانستم فتنه از عشق به پاست 

داس بی دسته ما .....

شاعر:خالقی (عرفان) پنجشنبه ۲۱ شهریور ۹۸



اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

این شعر مفهوم عجیبی داره  

ما آدما کجا رو می خوام بگیریم خدا می داند . 

عشق  نفرت  چشم زخم  غم  شادی  تنهایی  فقر  بردگی  افسردگی 

 

 چه روزایی که میاد و می ره  قدر همدیگر بدونید و از زندگی لذت ببرید 

حسرت خوردن یک نوشیدنی  ولخرجی نیست  

درست مصرف کردن  یعنی سلامتی 

یک متر جا آرامگاه ابدی رو از یاد نبر  اونجا هیچی زرق و برقی رو نمی تونی خرج کنی  

اینجا خرج کن همین الان 

نوشتن یک وصیت واجبه   شاید تجدید شدی ؟؟؟



اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

 

 

 

 

درخت سرو و تنومند اسفاد

یکشنبه, ۹ خرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۳۹ ب.ظ

سرو خمره ای و تاریخی اسفاد
هویت یک منطقه به ظرفیت های انسانی و طبیعی آن محل است . والحمدلله روستای اسفاد از این دو نعمت سرشار است. جا دارد از همسایگان این درخت کهنسال تقدیر و تشکر نماییم که سالها در حفظ و نگهداری آن کوشش فراوانی نموده اند و اگر در محیط متروک و عمومی بود شاید تاکنون اثری از او باقی نمی ماند. اما هفته گذشته فرصت شد دوباره  شکوه و عظمت این پدیده را از نزدیک مشاهده نمودم. لذا نکته ای را یاد آوری می نمایم که امیدوارم مفید باشد.
وآن اینکه در 

 این درخت شاهدی زنده از دوران گذشته اسفاد است. 
زنده از آن جهت که هنوز مختصر شاخ و برگی سبز بر قامت کهن و تنومند آن باقی است.
او سرگذشت نیاکان ماست.  فراز و فرودهای اسفاد را دیده. خشکسالی ها و ترسالی ها،  قحطی ها و فراوانی ها، سیل،  زلزله، صاعقه و... را تجربه کرده و از همه جان سالم به در برده ولی در مقابل نامهربانی های انسانها مقاومت نخواهد کرد.
سرو نماد زندگی و جاودانگی است.
و این سرو نماد "اسفاد" است، آن را پاس بداریم.

احمد محمدی 



اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

 

  • ۱۷ دی ۰۲ ، ۰۲:۰۶
  • محمدعلی خالقی