اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

اسفاد ای سرزمین مادری من چه می کنی با دستهای خسته روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو شهر سکوت در و دیوار شکسته چه میکنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
آن باغ های خرم و شیر دلان تو ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی

بایگانی

۱۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

جناب آقای غلامحیدر عباسی
جناب آقای ... از میرزاهای با اخلاق ، خونگرم و توو دل بروِ اسفاد است که بواسطه ی این خوی و منش انسانی اش با  همه می جوشد و همه دوستش دارند .
 همه با او راحت و بدون تعارف اند .
 کمتر کسی نام کوچکش را میداند و همه او را با فامیل صدا می کنند.
 او از فرهنگیان فرهیخته اسفاد و مسلط به هنر خوشنویسی است که در عصر خود با قلم زیبایش گفته های بزرگان دینی ، سیاسی و علمی را بر دیوارهای اسفاد خوش می نگاشت.
در روزگار نوجوانی و جوانی صاحبذوق و اهل دل بود .
 در شکارِ کبک با 《 دُودَر 》تبحر خاصی داشت که گویا این ذوق و هنر ارثی و در ژن او بود . می گویند کبک از دستش پرید و او در اوج تیزی و چابکی در یک متری آسمان آن را گرفت . در انتهای شاهرودِ اسفاد به نام خودش یک درخت انجیر داشت که تابستانها زیر آن《 دُودَر ‌》می کاشت .
 یاد دارم که در توشله بازی هم مهارت داشت .
 رشته ورزشی اش  والیبال بود و با روحیات ورزشی اش جوانان را به سمت و سوی ورزش سوق می داد .
گاهی به جهت جدّی شدن بازیکنان ، برای بازی شرط
می گذاشت ، شاید یک کیک و‌ نوشابه، هرچند ناچیز‌ ولی با همان ، بازی جذاب تر می شد .
.پایه گزار مسابقات والیبال در سطح اسفاد و روستاهای مجاور مانند  آبیز ، فندخت و استند می شد.
 از والیبالیست های صاحب نام اسفاد در دهه ی شصت بود که به جرات میتوان گفت در استان‌ و حتی در سطح کشور حرفهایی برای گفتن داشت ولی افسوس که غالباً در مناطق محروم استعدادهای درخشان بی نام و نشان می مانند .
از داشته ها وخصوصیاتش میشود بیشتر گفت ولی ضیغ وقت و جدال با ذهن دست را به نشانه ی تسلیم بالا می برد.
مرد قصه ما کسی نمی تواند باشد به جز
 آقای غلامحیدر عباسی !!! فرهنگی باز نشسته ، که این روزها فارغ از این شغل ، در اسفاد به کار کشاورزی مشغول است .
جناب آقای عباسی
 سلام و عرض ارادت ؛  پوزش میطلبم از اینکه راحت صحبت کردم چون دوستتون دارم .
  توفیق روزافزون و‌ عاقبت بخیری شما عزیز بزرگوار ‌آرزوی ماست .
Ah Azimi 1398.4.20
احمد عظیمی اسفاد

  • محمدعلی خالقی

کارآفرین صنعت فرش در اسفاد در دهه ۵۰ ( آقای حاج محمد کلوخ قنبری)
به نقل از خودشان:
به دنبال ایجاد کارگاه تولید فرش در بهمن آباد توسط کربلایی عبدالله ساغدری با ایشان آشنا شدم و با تشویق آن بزرگوار تصمیم به ایجاد کارگاه در اسفاد گرفتم🏭 
با اختصاص سه اتاق از باغ منزل مسکونی( سر تخت آقا میر)وبرپا کردن ۶ دار قالی و اجاره ۱۱ نفر آقا و خانم 👩‍👧‍👧👨‍👧‍👦کار بافت قالی ۶ متری با نقشه ریز ماهی و زیر نظر آستا علی از شیرگ آغاز شد👨‍⚖
هر دوماه سه تخته فرش بافته میشد- ساعت کاری پرسنل روزی ۱۰ ساعت بود و دستمزد کارگران سالی ۹۰ تومان
 پس از بافت فرش ها برای فروش به بیرجند منتقل میشد🚚
پس از یک سال با توجه به دوری محل سکونت_ آستا علی و کربلایی عبدالله تصمیم به رفتن گرفتند ومن درمدت کوتاه بالاجبار تمام موارد لازم رااز ایشان آموختم بطوری که صفر تا صد کار را خودم انجام می دادم( نقشه کشی- رنگرزی _ تنیدن_ تنظیم _ نقشه خوانی _ کنترل بافت و۰۰)🧮📖📝
مواد اولیه (پشم )مورد نیاز را از منطقه تهیه و پس از حلاجی دربیرجند مجددبه منطقه بر می گرداندم و در اسفاد و میرآباد توسط خانم های خانه دار با چرخ دستی و جلک به نخ تبدیل می شد🧶 سپس نخ وارد مرحله شستشو و رنگرزی می گردید⭐️رنگرزی با(پوست گردو و برگ انگور ورنگهای صنعتی ) در نیم بشکه وبا چراغ فر نفتی بزرگ انجام میشد- پس از خشک کردن نخ های ر نگ شده در آفتاب _نخ ها به گرونه تبدیل شده و مورد استفاده بافت قرار می‌گرفت🧶🧶🧶🧶
محیط کارگاه کاملا صمیمی وبا انرژی بود و برای افزایش راندمان و روحیه دادن به افراد از رادیو گرام و پخش آهنگ استفاده میکردم🎼📻هرکدام از بافنده ها که در روز تعداد دم بیشتر میبافت در آخر وقت از یک دور موتور سواری( ایژ باک سفید جفت لول) به عنوان پاداش استفاده می کرد و این باعث ایجاد رقابت شده بود🛵🏍 با احتساب افراد در حاشیه تقریبا ۳۰ نفر مشغول کار بودند👨‍👨‍👧‍👧👨‍👩‍👦‍👦
رونق بسیار خوبی حاکم بودوکار به خوبی پیش می رفت تا اینکه با شروع انقلاب اسلامی ورکود دربازار فرش؛ روز به روز تولید کمترشد✋  ودر نهایت کارگاه به تعطیلی کشانده شد😪🙅‍♂
به امید روزی که دوباره درکشور عزیزمان🇮🇷 و مخصوصا منطقه زیرکوه صنعت و تولید داخلی رونق بگیرد ❤️ انشالله‌❤️موفق و پیروز باشید داودقنبری تیرماه ۹۸⭐️⭐️

  • محمدعلی خالقی

  • محمدعلی خالقی

صدایی   سرشار از نا امیدی و اندوه از پشت شیشه ی دفتر منشی می امد . او اقرار می داشت ... تو که از زندگی من خبر نداری  , بابا مشکل دارم   می خوام برم مرخصی  

نمی تونم واستم . 

یکی از دوستانم به نام اکبر فلاح منشی گروهان بود 

گفتم چه شده است اکبر ؟ گفت ,  امروز پسته میگه نمی تونم واستم و منم نیرو ندارم

حالا نمیشه یکاریش کنی ؟حتما مشکل داره , گفت نه نمی تونم تو خودت میدونی که نیرو نداریم . چیکار کنم چاره ای نیست . 

چند روز قبل برای هوا خوری از برجک ها سر می زدم  تعداد پنج عدد برجک به فاصله معیین در حاشیه ی کوه تعبیه  شده بود .برجکی سخت ترین منطقه نگهبانی بود .  ان روز چند  دقیقه ای با هم خلوت کرده بودیم منم دلم گرفته بود . نشستم برایم سیگار روشن کرد و از مشکلاتش می گفت تازه ازدواج کرده بود   دلی پر درد داشت از خانواده  و مشکلاتش می گفت  از زندگی سیر شده بود در طی شش ماه دو دفعه فراری شد و دوباره باز گشت 

و بالاخره اخرین نگهبانی اش را با اسرار منشی گروهان و بالجبار با  تیری که در  گیج گاهش چکانده بود  برای همیشه به این دنیای نامرد خاتمه داد .

. ساعت یازده صبح بود که صدای تفنگ از برجک بالا امد . فرمانده پادگان از موقعیت اگاه شد  و با چند تا سرباز خود را به محل حادثه رساندند . متاسفانه نتوانستم او را ببینم   اشک در چشمانم حلقه زده بود و نتوانستم گریه هامو پنهان کنم رفتم داخل دفتر و حسابی با گریهام خودم را دلداری دادم  چون فقط من از زندگی اش خبر داشتم . 

روز بدی بود و خاطره تلخی که امروز هر موقع برام تجدید یاداوری  می شود  اشک در چشمان حلقه می زند گویا در گردنم دینی مانده که باید بپردازم یا خودم را مقصر می دانم چرا که می توانستم معقولانه مشکلش را حل کنم .

روحش شاد 

خدمت سربازی ابیک قزوین  

 

  • محمدعلی خالقی

چند روز پیش ماجرای را شنیدم که ذهنم را به چالش کشید و باعث شد ساعت ها در فکر فرو روم و بیاندیشم که ادمها به کجا می روند و چرا بعضی ها بویی از انسانیت نبرده اند ...

ماجرا از این قرار بود ...

که خانم همسایه مان برای بردن اشغال ها به کوچه می رود تا پلاستیک اشغال را در کانکس شهرداری بیاندازد . صدایی ضعیفی از ناله موجودی کوچک به گوش می رسید با این خیال که بچه گربه ای , داخل اشغال ها گیر کرده باشد با دقت بیشتری داخل کانکس را نگاه می کند و با کمال تعجب و ناباوری موجودی را می بیند که کودکی دو روزه  یا یک روزه بیش نیست . ان کوچولو با کمال بی رحمی در داخل اشغالها فرو رفته بود . سر و پایی کثیف و پوست سوخته اش خبر از گذراندن ساعتهایی متوالی راومی داد که افتاب و گرما پوست نازکش را سوخته بود و لبهایش از بی غذایی کبود می زد . که بی حال و ضعیف اخرین تلاشش را برای صدا کردن مادر بی رحمش به کار می برد که با ناله ضعیف خود خانم همسایه را از موقعیت خودش اگاه می سازد . 

خانم همسایه سریع اقدام می کند و با حالی زار نوزاد را به داخل خانه می برد و بعد از دادن کمی اب لبان خوشکیده اش را تر می کند و جان می گیرد . 

و بعد از استحمام نوزاد او را در اغوش می گیرد تا بی قراری اش را ارام کند . کوچولوی نازنین از فرط خستگی و ماندگی بعد از خوردن به خوابی ارام و عمیق در اغوش تصور مادری  فرو می رود تا دنیای رنگیش را در  خواب ببیند . و بیاموزد امروز به من و تو که ما انسان هستیم . 

این داستان واقعی می باشد . 

خالقی (عرفان)

  • محمدعلی خالقی

بیست ساله شده ام
بیست سالی که پر بود از نشیب و فراز، پر بود از امید و نا امیدی، پر بود از اشک و لبخند.
غم و غصه هایش گاه از صبر من بیشتر بود ، آن قدر که زبان به شکوه گشودم و یقه ی خدا را گرفتم اما آرام که می شدم از او می خواستم که آغوشش را برایم باز کند و او بی منت مرا بغل می گرفت و برایم لالایی می خواند تا خوابم ببرد.
قصه ی غم ها را کوتاه می کنم ، امروز روز تولد بیست سالگی من است ، روزی که همیشه منتظرش بودم و برایش هزاران نقشه کشیده بودم، با خود عهد کرده بودم که در دهه ی دوم زندگی انسان تر باشم و بهتر زندگی کنم.
امروز دیگر تکرار نخواهد شد و من دوباره بیست ساله نخواهم شد، اگر خواست خدا در این باشد که من 10سال آینده را ببینم باید طوری نفس بکشم و زندگی کنم که حسرت روزهایی که گذشت با من نماند  و در سی سالگی مرا از پا درنیاورد.
امروز من نه یک سال که ده سال بزرگ تر شده ام درست به اندازه ی تفاوت از ده تا بیست سالگی.
ای کسانی که ایمان آورده اید و عمر زندگی تان بیش از بیست سال است، چه کردید که زندگی برایتان رنگی تر باشد؟
از زبان یک دختر معلول فاطمه قاسمی 

------------------------------------------------------

 

برایتان آرزوی موفقیت و پیروزی در تمامی امور دارم 

بهاران تقدیم تو باد

تولدت مبارک    💖💖💖💖💖💖  

خالقی 

 

  • محمدعلی خالقی