چقدر برای فردا در انتظار بودیم چقدر آرزوی رویاهای آینده را بر دلمان حک کرده بودیم
آری آری امروز همان فردایی ایست که دیروز منتظرش بودیم
اگر می دانستم که این جغد شومی هر روز بر دیوار فردایمان رخنه خواهد کرد
از همان کودکی او را از روی دیوار خانه کاه گلی پرواز نمی دادم و می گذاشتم از همان کودکی آرزوهایمان را آواز می خواند
آری چقدر ناجوانمردانه رقم خورد
ان فردایی که امروزی پلید است
از غرش ابرها
از ماه خاموش و از خورشیدی که هر روز در خودش می سوزد
دلم هوای همان کودکی ایست همان ده کده شیرین روستایی
دلم هوای وطن است همان وطنی که اشکهایم را مرحم بود
کاش هیچ وقت فردا نمی شد و در رویای کودکانه و عاشقانه خودم در تکرار بودم
دلم هوای وطن است. دلم هوای وطن است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
خالقی
- ۹۷/۰۸/۲۷