خاطره از دوست عزیز محمد حسینی
امروز یاد یک خاطره ای افتادم از دوران دبستان فکر کنم کلاس چهارم بودم با هم کلاس هام بازی میکردم خوردم زمین ودستم شکست .هر جور بود درد رو تا آخر اون روز تحمل کردم و رفتم خونه از ترس مادرم پنهان میکردم که درد دارم و چون دو دفعه دیگه هم دستم شکسته بود از به جای آوردن ملا عباس عبدی بیشتر میترسیدم .خلاصه متوجه شدند و منوسوار آمبولانس (الاغ) کردند بردن خونه ملاعباس کنار درخت سرو.از ترس پاهام رمق نداشت که وارد بشم گفتند چی شده خالو، نشستم رو بروشون دقیقا یادمه زیر یک درخت انار قرمز مادر غلام واسه مرغ ها انار های پوده رو دون میکردند بعد یه کم ماساژ با آب گرم پاشون روگذاشتند روی قلبم و چنان دستم رو کشیدن که دستم اندازه پای ملاعباس شد نمیدونم قلنج پای خودشون بود یا دست من یک تق کرد گفتند جا افتاد بعد از همون تخته هایی که غلام دودر درست میکرد بستن دور و بر دستم وبرگشتیم.پنج شنبه ها که میشه دلم واسه آدم های که الان نیستن تنگ میشه با خوندن یک فاتحه روحشون رو شاد کنیم
محمد حسینی
- ۹۷/۰۹/۲۱