یاد پیرمرد درویشی افتادم که صدای گامهای خسته راه در کلوخ های نمناک زراعی و آوازی دل نشین از گلویی گرم اما تشنه در عجین می شد
هنوز صدای عصای چوبی و کشکول برنجی اش که با زنجیری بر گریبانش اونگ بود در خاطرم زنگ می زند
صدای غزلی از دور دست ها نزدیک ونزدیک تر می شد همین که قدم بر زراعت پدران و مادران زحمتکش دهکده شیرین می نهاد با شروع غزل و نام خدا فاتحه ای را قرائت می کرد گاهی هم چنان که شعرش را می خواند دستی هم بر کشاورزان و زحمتکشان خسته می رساند و همیشه در فصل برداشت زعفران در اتفاق بود
کار آنها بر سر مزارع مردم جمع اوری زعفران بود و بر سر مزارع و زمین ها قدم می زدند معمولا در هر ایستگاه یک مشت گل زعفران به هر متقاضی داده می شد
هنوز شاتی از گام های سنگین و خسته ی انها در افکارم مرور می شود گامهایی که شاید دنبال لقمه نانی حلال برای کودکانی مسکین و نیازمند بود
گفتنی یست چقدر با سخاوت بودند نگاه مردمی که مصداق صداقت راستی و صافی و پاکی در اتفاق آن عصر و زمان ودر مقیاس کاملا متفاوت امروز بله امروز
هر سال این آهنگ صدای تجدید و مروری بود که روح و روان انسان را از خستگی بر می داشت هر چند که بخشیدنی بود ولی با طمعی دل پاک
ما فرزند همان اجدادیم ولی با تغییری نوین
که راه خود آراستی را گم کرده ایم
ولی آیا غیر این است که سرنوشت هر قوم به دست خودش تقدیر می شود
یاد باد ان روزگاران یاد باد
خالقی اسفاد
- ۹۷/۱۰/۲۶
این ادبیات زیبا و خاص مرا یاد سالهای دبیرستان انداخت که در قاین بودم و ایام تعطیل سری به عموی بزرگوارتان میزدم ایشان هم از طبعی لطیف و ادبیاتی متفاوت برخوردار بودند و چه بسا که سروده های خود را ثبت و ضبط هم کرده باشند حیف از این روزگار نامساعد که سالهاست از ملاقات ایشان بی بهره ام و همیشه دعاگوی ایشان هستم به ویژه این روزها که گویا در بستر بیماری هم هستند.