اسفاد ای سرزمین مادری من چه می کنی با دستهای خسته روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو شهر سکوت در و دیوار شکسته چه میکنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
آن باغ های خرم و شیر دلان تو ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی
سلام
سال 1365
دکتر کریمی که جبهه بود جزیره مجنون. از سپاه اومدن خونه ما برای دلداری و دلجویی از خانواده رزمندگان. اوضاع جنگ خیلی بحرانی بود و شهید زیاد می آوردند. ما فکر کردیم اومدن که یک جورایی خبر شهادت بدهند . خیلی نگران و ناراحت بودیم. ما قلعه بودیم و برق نداشتیم و برای ما لامپ برق آورده بودند.
روزی که خبر دار شدم دکتر رفته تو کما. یاد اون دوران افتادم گفتم دارد یک اتفاقی می افتد.
از ملک طرب باده گساران همه رفتند
ما با که نشینیم که یاران همه رفتند.
قدر خواهر برادر های هم و بدونید تا وقتی رفاقت با حساب کتاب باشد این رفاقت به درد نمی خورد.