شعر روزگار ، شاعر محمد علی خالقی
يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۴۰۰، ۰۳:۳۵ ب.ظ |
محمدعلی خالقی |
۰ نظر
روزها تکراری روزگار کرده دورنگ
هر سحر بانگ دلم می زنه زنگ
می درخشد در این آینه ننگ
هر شب آن اختر شب تاب دلم
مرحمی است تا که بشیند غم و رنج
می درخشد پس این پرده غمناک و سیه
روزگاری نیرنگ
از غبار مه آلوده به رنج
به ستوه آمده ام از شب تنگ
شاخه های گل یاس
سر به بالین سحر
از ملال تب و درد و غم خود
زرد از رخ به تمنا شده سنگ
خانه های شهرم
خالی از نبض زمان
دگر از هیچ خبر نیست
قاصدک نیست در این کلبه ی غم
روزها هر روزش تکراری
روزگار است در این زخم دلم
شده است حیله و نیرنگ و دورنگ
شاعر :::خالقی (عرفان
اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir
- ۰۰/۰۴/۲۷