به یاد مرحوم حاج محمد اقای شهریاری بزرگان اسفاد
پای در صحن حیاطی بنهادم مبهوت
نگهی این سو وآن سو کردم
روزگاری روزی بود این خانه ی ما
جمع ما جمع وچه خندان بودیم
بی خبر زین همه ویرانی ها
روزگاری گلستانی بود
لیک امروز دگر نیست
اثر از گلستان ما
همه جا ویران شد
و فقط در یادم خاطرات خوب آن گلستان قشنگ باقی مانده وبس
خاطرات شیرین
آن همه لطف پدر
آن همه نغمه سرائیهایش
قصه های شیرین
شعرهای رنگین
نکته ی پندآموز
قصه ی ورقه وگلشاه
قصه ای بود که پدر
هر شب چله ی سال همه را مهمان داشت
چه صفایی میکرد آن شبی که همگی دور وبرش جمع شدیم
چه تلاشی میکرد تا همه خوش باشیم
یاد آن زحمت بی حدو حساب مادر
خستگی پیدا بود در نگاهش اما
باز در چهره ی معصومانه اش شادی ومهر چقدر زیبا بود
شادمان تر بودیم لحظه ای که مادر چهره ای خندان داشت
بزم ما گرم وصمیمی تر بود
شادی وعیش وخوشی از ما بود
لیک امروز دگر همه چیز بی روح است وغریبه است خوشی با من وما
چونکه ویران شده این خانه وبزم همگی سرد شده
چون پدر رفته و دلهای همه مملو از غصه واز درد شده...
حلیمه شهریاری
- ۰۲/۰۸/۱۴