مغزی که معده اش گرسنه بود
سه شنبه, ۷ اسفند ۱۴۰۳، ۱۰:۵۴ ق.ظ |
محمدعلی خالقی |
۰ نظر
یارو تو خیابون توجه همه رو به خودش جلب کرده بود
چی شده برادر یه شلوار فروشی دارم
کجاست / دیدم با دلهره و تشویش از زیرکاپشنش در آورد
گفتم چند برادر / گفت یه چیزی بده کارم راه بیفته
کاریه ؟؟؟؟
گفت نه / می گم راستشو بگو ازت می خرم
می گه که نه
من مال که شک توش باشه نمی خرم شاید هم مشکلی نداشته باشد
باشه حالا بیا این صد تومن رو بگیر برو اینجا وا نستا
ملت گرسنه دین و ایمان نمی شناسه
حالا تو از دین و تاریخ و جغرافیا بگو
تو دلم گفتم
این که اختلاس نیست این نیازه
پس چرا این رو خدا سر راه من گذاشت
باز گفتم حتما می دونسته که من ازش می خرم
نیازه برادر / نیاز
فکر کنم
اختلاس چیز دیگه است
حالا تو از دین و مذهب بگو برای مغزی که معده اش گرسنه است
چند قدم تا خدا
راوی / مرد مهربان
- ۰۳/۱۲/۰۷