- ۰ نظر
- ۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۰
زندگی کردن ما انسانها در گرو همدردی و دادرسی یگدیکر معنا پیدا میکند.
دادستانهای واقعی و تامل را در گوشه دلمان قاب کنیم تا خوشبختی هایمان را از یاد نبریم .....
مهدی محمدی اسفاد
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
امروز بعد از گذشت ۷ ماه از سوختگی۶۰درصدی رفیقم که قبل از سوختگی مبتلا به ام اس نیز بودبه ملاقاتش رفتم 👇👇👇👇👇👇👇
،رفاقت ما برمیگشت به دوران دانشجویی در سال ۸۸ و من اطلاع دقیقی از شرایط زندگی رفیقم نداشتم ،در آن دوران او به بیماری ام اس دچار نبود و خاطرات ورزشی و دانشجویی زیادی باهم داشتیم ،در سال ۹۴ که از بیماری ام اس او باخبر شدم بارها اورا میدیدم و از حالش مطّلع میشدم ،او برای کار به شهر ما آمده بود و پدر ومادر پیرش در روستا با چند بچه ی در خانه به کشاورزی و دامداری مشغول بودند، چند مدتی بودکه از احوالش جویانبودم تا اینکه شماره ای ناشناس از یکی از روستاهای دور شهر ما روی گوشی من مشاهده شد وقتی صحبت کردم دیدم صدایی آشنا اما غمبار و درد آلود با بغضی در گلو مرا صدا زد و گفت بی معرفت من گوشه خانه افتاده ام و تو حالم رو نمیپرسی ! منکه از ماجرا بی خبر بودم جویای حالش شدم و برایم توضیح داد که با سوختگی دارد مبارزه میکند ،ناراحت شدم و بهش قول دادم در اسرع وقت به ملاقاتش بروم ،امروز به همراه خانمم به ملاقاتش رفتم ،روستایی دور از شهر ما ،ابتدا فکر میکردم روستایی به سبک روستای خودمان خواهد بود کوچه های صاف وهموار و امکانات درحد شهر ،اما به روستایش که رسیدم آدرس خانه اش را پرسیدم !راه ماشین رو نبود ماشین را اول روستا گذاشتم و از کوچه پس کوچه های تنگ و سراشیب به درب خانه رسیدم درب را کوبیدم ،مادر دوستم به خوش آمد گویی ما آمد ،وارد خانه شدم اول دوستم با شرایط سختی که داشت پیش امد حال و احوال کردیم وضعیتی نامناسب وشرایطی سخت بر او غالب شده بود مارا به اتاق مهمانی شان دعوت کردن وارد اتاق که شدیم دیدیم خواهر دوستم روی صندلی نشسته و در همان حال بدون اینکه بلند شود با ماحال واحوال کرد، در ذهنم این باور آمد که چرا با دیدن ما بلند نشد شاید غرور دارد،بسیار تحت تاثیر شرایط این رفیقم قرار گرفته بودم حالم منقلب شده بود دوستم بعد از ۷ماه مبارزه کمی جون گرفته بود با او ابراز همدردی کردم و اورا قوت قلب دادم ،در لابلای صحبتهایم اشاره به این کردم که شما که خواهری پرستار داری و نگران نباید باشی ،نمیدانستم اسم خواهر دوستم زینب است و اسم خودش که حسین بود،دیدم دخترکی از نظر من مغرور بود به گفته خودش به دلیل بیماری ام اس نمیتواند راه برود و خود نیز نیاز به پرستار دارد ،از خودم بدم آمد از قضاوت کردنم از عجولانه صحبت کردنم واز اینکه چقدر ما انسانها سخت باور میکنیم خیلی چیزها را ،دلم داشت میترکید از درون به هم ریخته بودم و در ظاهر به دلداری دادن و روحیه دادن این خانواده دوستم میپرداختم ،مادری که در روستا با کم ترین امکانات با شوهری سالمند و دو فرزند معلول که یکی بر اثر سوختگی زیاد نیاز به مراقبت صد درصدی داشت با فرزندان دیگری که درخانه بودند با کمترین امکانات و کمترین درآمد از کشاورزی اندک و دامداری چند راسی همچون کوهی با صلابت ایستاده بود مرا آنچنان به قهر خودم فرو برد که دیگر هیچ آرزوی در خودم ندیدم و از خدا فقط خواستم سلامتی را از من نگیرد،احساس شرمندگی زیاد داشتم نسبت به دوستم و در دیوار خانه شان شکایت از مردانی داشت که در این مملکت در رفاه مطلق قوطه ورند و نیم نگاهی به حال اینان ندارن.
مادر، خدارا شکر میکرد و دوستم مادرش را میخنداند و خواهرش امیدوارانه صحبت میکردند تا رسم میزبانی را نگه دارند اما میدانستم پشت همه خنده ها و صحبت ها دردها و غصه هایی نهفته هست.......وقتی از خانه بیرون آمدم به دوستم قول دادم زود بروم و ببینمش او از من خواست تا هرچه زودتر بروم پیشش چون دلش خیلی تنگ میشود،
دوست عزیزم حسین جان همیشه من برای ملاقاتت خواهم آمد ان شالله به امید خوب شدندت و خداقوت میگم به شیرزنی همچون مادرت ....
برایت بهترین ها را ارزو میکنم وتلاش میکنم برای خوب شدنت .....
دوست بی معرفتت مهدی محمدی اسفاد
👈امروز و این روزها را نه از یاد خواهم برد و نه فراموش خواهم کرد که زنده بودن و زندگی کردن ما انسانها در گرو همدردی و دادرسی یگدیکر معنا پیدا میکند .و این داستان واقعی را قاب میکنم و بر گوشه قلبم مینگارم تا خوشبختی هایمان را از یاد نبریم .....
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
👈تقدیم به خوبان و مددکاران عالم.🙏
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
حکایت بود خلق و خو راستی حکایت به مردان نیک راستی
یکی بحر نان کاندر اجداد خویش بزرگی به خان سفیدی به ریش
غلامی عمل بحر کار و تلاش به زحمت به نان به خرج فراش
چو روزی رسد بحر نان از بکوش چو خوشنود اولاد شکرانه نوش
غم اندوه نبود ز رنج به سخت چو شاد چروک صورت خنده ات
چو نوشید یک جرعه اب حیات زمین گیر دامن به خاک حیاط
ز صد قلعه بود قلعه نامش بلند چو کوه استوار قوی سربلند
به رحمت به کردار ان خفته ات به اخلاق نیک صفت ریشه ات
همی شرم دارم من از حال روز کجا رفته ان عزت شرم دوز
همی پند گیر صحبت عاقلان بیاموز چو اخلاق صاحبدلان
بد و نیک در گرد هم روزگار ز احوال خویش نیست امروز قرار
چو بود اندر این قلعه نام نشان هم اکنون به خلوت ، زمین زمان
چو نامش شنود شادمان حامیان به اجد به زاد وطن نامی یان
چو پرچم فراز سربلند نام دار به عرفان کردار نیک پایدار
خالقی (عرفان )
در گذشته های نه چندان دور برای حصار کشی حیاط و باغ از سنگ و گل استفاده می کردند بارشهای زمستانی باعث میشد که گل موجود در دیوار خیس شده و سنگینی سنگها باعث تخریب دیوار شود برای جلوگیری از این کار سر دیوارها را با سور و کدیسک می پوشاندند که دسترسی به بالای حصار را مشکل می کرد و هم همچون چتری بر فراز دیوار از نفوذ آب باران به لایه های سنگ و گل جلوگیری کرده و آب باران را به اطراف هدایت میکرد.
رویشگاه اصلی این گیاهان رودخانه ها و سنگ لاخ ها بود از جمله بازه لشکر، بازه خاک تنور و شاهرود، که چون برداشت این گیاهان زیاد بود رو به نابودی رفته بود. در سالهای اخیر که استفاده از این مصالح سنتی منسوخ شده فرصتی برای رشد مجدد و سرسبزی طبیعت فراهم شده است که به ویژه در فصول خشک سال تنها سرسبزی این مناطق می باشند.
رضا اسماعیلی
از این گیاه در قدیم بعنوان جارو هم استفاده می شد که از دوام بالایی برخوردار می باشد
ما گاهی از روی ندانم کاری اعمالی را مرتکب می شویم که من نامشو اعمال مجهول می زارم
نماز خواندن یکی از گزینه است که اتفاقات اعمال مجهول در ان بیشتر اتفاق می افتد .
اکثر مواقع در حال نماز خواندن عملهای ناخواسته به سراغ ادم می یاد که شایسته نیست
بعنوان مثال
خمیازه کشیدن نمی دونم این چه حرکت شیطانی ایست که در حالت عادی کمتر اتفاق می افتد ولی درنماز بیشتر باعث می شود بخصوص در صبح
یا خارش بدن اگر ما در حضور فردی شاخص مرتکب چنین عمل زشت بشیم شاید نوعی بی احترامی باشه اما حضور در عبادت وخدای یگانه این عمل از انسانیت به دور است
یا هواس پرتی من گاهی دیدم یارو در حال نماز خواندن بوده تلفن زنگ زده گفته بعنوان مثال سی هزار بدهکار شدی ، یارو همین که نمازش تموم می شه می گه اشتباه کرده سی هزار نبوده بیست هزار بوده
و خیلی مسائل دیگه که اگه بخواد به ان پرداخته بشه شاید اینجا مربوط به بحث نباشد
امیدوارم این چند عمل در حضور پروردگار رعایت بشه و سعی کنیم خودمان را در این اعمال بشناسیم نه نماز و روزه ظاهری
این عکس از شهید سید مصطفی اسماعیلی می باشد
شهید سید ابوطالب اسماعیلی اسفاد در تاریخ 20/11/1341 در روستای اسفاد از توابع شهرستان زیرکوه متولد و در تاریخ 19/6/1364 در منطقه اشنویه بر اثر اصابت ترکش به فیض شهادت نائل شد .

شهید سید ابوطالب اسماعیلی اسفاد، از دلاورمردان عرصه های ایثار وشهادت ، به تاریخ 20/11/1341 در خانواده ای مذهبی و متدین از روستای اسفاد که زیر مجموعه شهرستان زیرکوه می باشد دیده به جهان گشود . در دامان خانواده ای با عشق ولایت و نشان افتخار سیادت رشد و پرورش یافت و در سن 6 سالگی با دیگر همسن وسالان خود در عرصه تعلیم و تربیت وارد شد و دوران ابتدائی را با شوق فراوان و با موفقیت به پایان رسانید . به علت عدم وجود مقطع راهنمائی در روستا و امکانات موجود ، ناچار به ترک تحصیل شد و در امر کشاورزی همدوش خانواده اش به کار مشغول گردید . در سن 18 سالگی جهت گذراندن دوران خدمت مقدس سربازی ، به صف غیور مردان نظام و این مرز و بوم پیوست . دوران آموزشی را در شهرستان زابل به اتمام رساند و سپس در استانهای کرمان و کردستان ، خدمتش را ادامه داد . در یکی از درگیریها بین نیروهای تجزیه طلب کوموله و غیور مردان جبهه های نبرد حق علیه باطل ، در منطقه مهاباد ، بر اثر اصابت ترکش ، از ناحیه پا مجروح و در بیمارستان شهرستان ارومیه تحت مداوا و درمان قرار گرفت . پس از اتمام خدمت سربازی ، حدود یک سال را در کمیته انقلاب اسلامی برای خدمت ، به نوار مرزی روستای شاهرخت اعزام و مشغول به کار شد . او پس از ازدواج به روستای زادگاهش بازگشت و مجدداً به کار کشاورزی مشغول شد . ثمره ازدواجش یک پسر بود . اما شوق خدمت به نظام و مملکت اسلامی او را بر آن داشت تا در تاریخ 30/4/64 در حالیکه هنوز پسرش 4 ماه بیشتر نداشت ، از طریق بسیج به جبهه اعزام شود تا اینکه سر انجام درعملیات قادر در منطقه اشنویه ، به تاریخ 19/6/1364 بر اثر اصابت ترکش شوق پرواز را آغاز نمود و بانگ رحیل به سمت کوی دوست را سر داد . در فرازی از وصیت نامه اش چنین می نویسد : من با آگاهی کامل و عشق و علاقه به اسلام و لبیک به پیام امام و به خاطر خدا با نیتی خالص به سوی جبهه شتافته ام و آمده ام که نشان دهم که تا آخرین قطره های خون از این انقلاب حمایت نموده و ............. عدم حضور در صحنه، خیانت به قرآن و امیدوار کردن دشمن است اگر تکه تکه ام کنند اگر مرا بسوزانند و به خاکستر تبدیل شوم اگر در میدان آتش باشم ذره های خاکسترم صدا میزنند الله اکبر خمینی رهبر.
روحش شاد و راهش پر رهرو .
یاد دارم عطر آن کوچه قرار یاد دارم
یاد دارم بوی آشنایی یو هر روز من بغض انتظار یاد دارم
یاد دارم عشق دیرین شوق شیرین یاد دارم
یاد دارم خاطرم هر لحظه بی تو بی قرار یاد دارم
یاد دارم شب زنده ، ان اشکها ، چشم خسته ،فکر و بی قرار یاد دارم
یاد دارم با خاطراتت هر شب و سکوت با نور مهتاب یاد دارم
یادته برام بودی مرهم هر روز و شبم عشق و زندگی بود با صفا بودی تو برام
یاد دارم وای بر این چهره خموش روز و روزگار عشق تو برام
چون چون دار درد هر خیال یاد دارم
بگذریم
بگذریم از این عصر و لحظه ها بود بین ما .......عهد و حرفها
من بر این قرار عصر و لحظه ها یاد و ان دیار یاد دارم
یاد دارم
نگارش خالقی
خداوند در آیه 31 سوره انبیاء می فرماید: و در زمین کوه هایی استوار نهادیم تا زمین آنان را نلرزاند، و در آن راههایی فراخ پدید آوردیم تا راه خود را بیابند.
این کوهها سلسله وار از درون زمین بهم پیوسته اند که از لغزش ها و فشار گازهای زمینی تا حدود زیادی جلوگیری می کنند. از طرفی کوهها به عنوان بادشکن و سرعت گیر مانع ایجاد توفان های مخرب می شوند. کوهها با حرکت وضعی زمین به نسبت ارتفاعی که دارند هوا را می چرخانند و اگر اینها نبودند از اصطحکاک قشر زمین با هوا، حرارتی ایجاد می شد که رویش نباتات دستخوش مخاطره می گردید و زندگی انسان و حیوان هم از این رهگذر بی نصیب نمی ماند. سپس به برنامه ریزی حکیمانه خدا در ایجاد دره ها و راههای ارتباطی از پستی و بلندی کوهها اشاره کرده می گوید: ما در لابه لای این کوهها، دره ها و راههایی قرار دادیم تا به آنها راه یابند و به مناطق مختلف زمین دسترسی پیدا کنند.
اگر دره ها و شکاف ها نبودند سلسله جبال مرتفع، مناطق مختلف را آنچنان از هم جدا می کرد که دسترسی زمین به آنها غیرممکن می شد و این حکایت از آن دارد که همه این دگرگونی ها طبق برنامه و حسابی است که زندگی را برای انسان آسان می سازد.
در آیات 6 و 7 سوره نبا می فرماید: آیا زمین را آسایشگاه نکردیم و کوهها را میخ های آن قرار ندادیم. این آیات به نعمت هایی که ضامن سلامت انسان هاست اشاره می کند که خدا زمین را بستر زندگی و آرامش قرار داد. و کوهها همچون میخ بر روی زمین کوبیده می شوند و اگر کوهی نبود زمین یا زیاد گرم و یا زیاد سرد و سست می شد و زندگی برای بشر ناممکن می شد.و از آنجا که ممکن است در برابر نرمی زمینهای مسطح اهمیت کوهها و نقش حیاتی آنها فراموش شود در آیه 7 سوره نبا می افزاید: و آیا کوهها را میخ های زمین قرار ندادیم؟
کوهها علاوه بر اینکه ریشه های عظیمی در اعماق زمین دارند و همچون زرهی پوسته زمین را در برابر فشار ناشی از مواد مذاب درونی و تاثیر جاذبه جزر و مد آخرین ماه از بیرون حفظ می کنند. دیوارهای بلندی در برابر طوفانهای سخت و سنگین محسوب می شوند ضمن اینکه کانونی برای ذخیره آبها و انواع معادن گرانبها هستند. افزون بر همه اینها، اطراف کره زمین را قشر عظیمی از هوا فرا گرفته است که بر اثر وجود کوهها که به صورت دنده های یک چرخ پنجه در این قشر عظیم افکنده اند همراه زمین حرکت می کند. دانشمندان می گویند اگر سطح زمین صاف بود قشر هوا به هنگام حرکت زمین روی آن می لغزید و سبب بروز طوفانهای عظیم می شد. همچنین ممکن بود این اصطحکاک دائمی، سطح زمین را داغ و سوزان و غیرقابل سکونت کند.
⭕️ «أفلا ینظرون إلى الأبل کیف خلقت» (غاشیه،17)
چرا به شتر نمى نگرند که چگونه آفریده شده است؟ این حیوان ویژگى هاى عجیبى دارد که او را از حیوانات دیگر ممتاز مى سازد و به حق، آیتى است از آیات خدا. به برخى از آن ها توجه کنید:
الف - بعضى از چهارپایان تنها از گوشتشان استفاده مى شود و بعضى دیگر غالباً از شیرشان، و بعضى دیگر تنها براى سوارى سودمند است و بعضى براى باربرى؛ اما شتر حیوانى است که تمام این جهات در آن جمع است.
ب - شتر نیرومندترین و مقاوم ترین حیوانات اهلى است. زیرا بار زیادى با خود مى برد و عجب این که به هنگامى که خوابیده است، بار سنگینى را بر او حمل مى کنند و او با یک حرکت برمى خیزد و روى پاى خود مى ایستد، در حالى که چهارپایان دیگر قدرت چنین کارى را ندارند.
ج - شتر مى تواند روزهاى متوالى (حدود یک هفته الى ده روز) تشنه بماند و در مقابل گرسنگى نیز تحمل بسیارى دارد.
د - شتر توان مسافرت طولانى هر روزه را داراست و مى تواند از زمین هاى صعب العبور بگذرد.
ه - او از نظر تغذیه بسیار کم خرج است و هر گونه خار و خاشاکى را مى خورد.
و - او در شرایط نامساعد جوّى، در میان طوفان هاى بیابان که چشم و گوش را کور و کر مى کند، با ابزار خاصّى که خداوند در پلک ها و گوش ها و بینىِ او آفریده است، مقاومت مى کند و به راه خود ادامه مى دهد.
ز - شتر با تمام قدرتى که دارد، از رام ترین حیوانات است؛ به گونه اى که کودک خردسال نیز مى تواند مهار یک شتر را در دست گرفته، و آن را هدایت کند.
💐 خلاصه این که: ویژگىهاى این حیوان چنان است که دقت در آفرینش او، انسان را متوجه خالق بزرگى مىکند که آفرینندهى چنین موجودى است. ناگفته پیداست مراد از «نظر» در جملهى «أفلا ینظرون» نگاه کردن عادى نیست، بلکه نگریستن با تفکر و اندیشه است. (نمونه/ج26 /ص428)
با سلام
یکی دیگر از بزرگان ما
جناب خواجه حاج محمد هادی غفاری.
فرزند خواجه حاج غلامرضا غفاری،
استاد ومعلم اکثر بچه های اسفاد،
با اینکه در جای دیگری از فرهنگیان و فرهیختگان ما از ایشان یادی نشده بر خود واجب دانسته چند مطلبی را از برای این بزرگوار بنویسم،
جناب اقای غفاری از اولین فرهنگیان روستای اسفاد میباشند ،ایشان دارای روابط عمومی بالایی میباشند که خود باعث شده که قبلا کلیه سخنرانی های مجالس عمومی را انجام بدهند ،ایشان از اولین کسانی بودند که جشنهای انقلاب را با گروهی از هم سن وسالهایشان انجام میدادند که با بازیگری زیبایشان در نمایش نامه های جشن پیروزی انقلاب در ذهن ما خاطرات زیبایی را ثبت کرده اند.وی معلم قران وپروشی بودند واز ابهت وجنم بالایی برخوردار بودند که خود باعث نظم در کلاس ومدرسه بود ، ایشان به کتابخوانی علاقه زیادی دارند که باعث اطلاعات زیاد ایشان شده است وی بیشتر سالهای خدمتشان را در روستای اسفاد سپری نموده اند و چند سالی است که بازنشست شده اند ومشغول کار کشاورزی میباشند ودر اینکار نیز موفق بوده و میتوان گفت از کشاورزان نمونه اسفاد میباشند ،ونیز در ایام قدیم دست به کار دامداری نیز میزدند واز بزرگان در این مورد به شمار می امدند وی از خانواده مذهبی بوده واهل خدا وپیغمبر هستند که امید است در سایه پروردگار همراه با خانواده در صحت وسلامت روزگار به سر ببرند
برای سلامتی وموفقیت این استاد بزرگ صلوات بفرستین،،،،،
با ارزوی بهترینها، برای ایشان
نویسنده ,,محمد علی غفاری
برچسبها: از بزرگان اسفاد
وقتی امتداد سنگ جولهای بالای جاده روبه اتمام بود دیگر روزنهای برق برق برگهای درختان نمایش خورشید را بر زمین نمایان می کرد . وسایه وجودت را همچون چتری در بر می گرفت گویا درختهای کهن وتنومند توت وگردو سالها حرف از یار ودیار داشتند . یارو دیاری که حرف از اجداد میزد . یارو دیاری که دلی سنگین وپر خاطره از پدر بزرگها ومادربزرگها وکوچه باغ هایی پر از شاخ وبرگ , شاخ برگهای قشنگ , قشنگ ورنگارنگ بود
وقتی از کنار جوی اب زلال میگذشی صدای دلارام اب با جیک جیک گنجشکهای بهاری وبرگ های سبز وقشنگ وپروانهای زرد و دورنگ هوای دلت رو رویایی میکرد , رویایی که سراسر از دنیایی ارام مردمی صبور ومهربان مردمی یکرنگ واهل دل بود .
شکوفهای درختان الوچه واناری درختهای گردویی که سر به فلک کشیده, اشفته بازار گندمزارهای سراسیمه دپو چشم پوش نبود .
وقتی از کوچه باغها میگذشتی شلوغی اهالی ده از دید به دور نبود
سلامها بر زبان مهر می افکند غمها گویا از خود فراموش بودن صدای حق حق وبازیهای کودکانه ی بچها بر پای چنار موج میزد.
بر سر هر کوچه باغ خانهای خشتی وکاه گلی با درهای قدیمی حرف از قلبهایی رعوف ومهربان میزد دیوارهای هیزمی وحصاری , شمار درخت های گردو بیش از بیست هزار سی هزار گردو ثمر داشت چرا که کودکی که از کنار درخت رد میشد پیراهنش پراز گردوههای تعارفی از صاحب درخت بود.
سرسرهای ابی وکفش اب دادنهای روییایی شادی بچهارو پر رنگ وپرنگتر می کرد . ولی امروز روزگار غریبی ایست نازنین
کوچه باغ وزیر , سر سنگاجی دل
سر تخت اقا میر , پی باغو شار چراغو
پی قلعه حوض میرزاعلی , در قلعه پیرمرد پیر
یادمان هست که هست
اسفاد ناز وعزیز
بیایید با هم مهربان باشیم .
محمد علی خالقی
یکم ابان ماه ۹۶