اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

اسفاد ای سرزمین مادری من چه می کنی با دستهای خسته روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو شهر سکوت در و دیوار شکسته چه میکنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
آن باغ های خرم و شیر دلان تو ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی

بایگانی

 

 

مادرم نماز می خواند و من آواز !
عقایدمان چقدر فرق دارد !
او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !
خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !
خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !
او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !
من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم !
او جلوی خدایش سجده میکند !
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !
نمی دانم
خدای من واقعی تر است یا او !
دین من بهتر است یا او...

فریدون فرخ زاد 

  • ۱۱ بهمن ۰۰ ، ۰۳:۲۵
  • محمدعلی خالقی

 

در صدر  اسلام مسلمین افتخار می کردند که وعده غذایی در خدمت رسول الله باشند تا به برکت سفره شان بیفزاید 

روزی مردی حضرت را دعوت کرد و رسول خدا هم پذیرفت پس از لحظاتی سفره گسترده شد . رسول خدا ناگهان  دید که مرغی بر سر دیواری تخمی گذاشت تخم  مرغ سر خورد و پایین افتاد . میان در میخ بزرگی کوبیده شده بود تخم مرغ میان آن میخ قرار گرفت و نشکست . رسول خدا تعجب کرد . میزبان جلو آمد و عرض کرد یا رسول الله شما بر سر سفره ای وارد شده اید که تا بحال بلایی بر ان وارد نشده است . رسول خدا به محض شنیدن این سخن بر خواست و از خانه بیرون رفت . صاحب منزل گفت چه شده است چرا بلند شده اید . رسول خدا فرمود :: من هر گز بر سر سفره ای که بلا نازل نشده باشد و صاحبش در سختی و رنج نبوده نمی نشینم چرا که معلوم است که خداوند نظری بر ان ندارد 

هر اتفاق بد و حادثه را با دل و جان بپذیریم  و با لبخند شکر گذار خداوند باشیم .که خداوند رئوف و مهربان است . 

 



اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

  • ۱۱ بهمن ۰۰ ، ۰۲:۴۹
  • محمدعلی خالقی

  • ۰۳ بهمن ۰۰ ، ۱۵:۳۰
  • محمدعلی خالقی

قصیده ای جنگل شمال

ای جنگل شمال

اندوه دیر سال  مرا  با  خودت  ببر              قحطی و خشکسال مرا  با  خودت ببر

وقتی که اشک باغ نگاه مرا بسوخت             این خنده های کال مرا با  خودت ببر

اکنون،  که روزگار برایم قفس شده             در آسمان تو بال  مرا   با  خودت  ببر

دیدی  تمام  ذوق  مرا  باد می برد              باران تو حس و  حال مرا با خودت ببر

وقتی غروب عزم سفرکرده ای فقط             دستخط روی شال مرا  با   خودت  ببر

رفتی دگر نیامدی از بخت نحس من!           آن  خرمن  خیال  مرا  با   خودت ببر

گویا  غزل برای تو کم  استعاره  بود             آن  کوه و آن غزال مرا  با  خودت ببر

تا کی جواب روی دلم نعره می کشد ؟          با  پاسخی سئوال مرا  با  خودت  ببر

آمد خزان که باغ بمیرد در این فراق           با خنده ای ،  زوال مرا  با  خودت  ببر

گل می دهد شکوفه من سال های بعد         امروز  هم   مجال  مرا  با  خودت ببر

وقتی که آب گِل شده  باید حذر نمود         آن  چشمه  زُلال  مرا  با  خودت  ببر

من ماندم و شکوه تو  ای معبد خیال           اُسطوره ، قیل و قال مرا با خودت ببر

دیدم اذان به سوی جنان می برد مرا           گلدسته  و  بلال مرا  با  خودت   ببر

دارد «شمیم»  یاد در  کوله بار  خود           ای جنگل  شمال،  مرا با خودت  ببر 

 

شاعر : مرتضی حسینی اسفاد 16/2/93- تهران

  • ۰۲ بهمن ۰۰ ، ۰۱:۵۱
  • محمدعلی خالقی

روحش شاد 

خداوند بیامرزد. 

  • ۲۷ دی ۰۰ ، ۱۱:۱۳
  • محمدعلی خالقی

            

 

اسفاد ای زادگاه مادری من چه می کنی 

با دستهای خسته و روح شکسته چه می کنی

 

درد است در فراق من از حال و روز تو 

شهر سکوت و در دیوار شکسته چه می کنی 

 

روزی و روزگاری و حال و هوای تو 

شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی 

 

از باغ های خرم و شیر و دلان تو

ان کوچه باغ  عام و مردان ادیبت چه می کنی

 

در سالهای  دور عصر   گبر و ترکمن 

عمری چو پرچمی حفاظ بر بلندا چه می کنی

 

چون ریشه در خاکت بود سرو و سربلند

عمری چو قرنی عظیم پانصد ساله چه می کنی

 

هر چند که خاکت بود کیمیای در 

می بوسم و چشم به راه مزار حبیبان چه می کنی

 

مقبول حق در کفن و مرگ و آخرت 

خفته و نکوست در کنار  نیاکان  چه می کنی

 

گر زندگی همین بود عمری چو برق و باد 

بی تو چو مرگی ایست به سرای دوباره  چه میکنی

 

گفتم و شدم شاد چو شمشاد و ارغوان

آن کس که شنود شعرت شادمان چه می کنی؟

شاعر خالقی اسفاد (عرفان)



اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

  • ۲۶ دی ۰۰ ، ۰۹:۱۷
  • محمدعلی خالقی

 


همه‌ی فرشتگان معصومند، اما همه‌ی انس و جن معصوم نیستند.
فرشتگان هم در ذات خود مجردند هم در فعل خود یعنی با اراده کار‌های خود را انجام می‌دهند نه با وسیله. اما انس و جن ذاتا مجردند، ولی فعلاً مادی هستند یعنی با ابزار باید کار‌ها را انجام دهند.
همه‌ی فرشتگان و جن‌ها طی الارض دارند، اما همه‌ی انسان‌ها طی الارض ندارند.
فرشته‌ها قیامت بـه معنای حساب پس دادن ندارند، اما انس و جن قیامت دارند.
انسان مسلمان شیعه و سنی دارد، اما جن مسلمان فقط شیعه اسـت.
جن سنی نداریم؛ چون هنوز عده‌ای از جن‌هائی کـه در غدیر خم شاهد من کنت مولاه فهذا علی مولاه گفتن پیامبر «ص» بوده اند زنده اند و بر این واقعه شهادت میدهند.
فرشته محدود اسـت و صاحب مقام معلوم «وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ» «سوره الصافات آیه ۱۶۴»، اما انس و جن از ظرفیت نامحدود بر خوردارند.
در انس و جن جنسیت «مذکر و مونث» هست، اما فرشتگان جنسیت ندارند.
فرشتگان از نور خلق می‌شوند، اما بدن انسان از خاک و گل آفریده شده و بدن جن از نار و آتش و بـه قول قرآن از مارج یعنی از زبانه آتش خلق شده اند.
فرشتگان زن و مرد و ازدواج و زاد و ولد ندارند، اما انس و جن زن و مرد «سوره جن آیه ۶» و ازدواج و زاد و ولد دارند «جن الشیطان، ص ۵۷».
قد جن‌ها کوتاه اسـت «تقریباً دو وجب»، ولی می‌توانند خود را بـه اندازه یک گنجشک کوچک کنند و یا بالعکس می‌توانند خود را بـه اندازه یک اتاق بزرگ کنند
فرشته ها جایی که در آن گناه و معصیت حضور داشته باشد وارد نمی شوند اما اجنه خلافکار  در جایی که  گناه فراوان باشد.
    فرشته هوای نفس و شهوت ندارد، اما انس و جن هوای نفس و شهوت دارند. سوره الرحمن، آیه ۵۶»هر جایی که عطر خوش و پاکیزگی وصوت قرآن و طهارت و غسل وجود داشته باشد فرشتگان  طالب آنجا هستند و از تعفن و ظلمت بیزارند اما برعکس محل مورد علاقه اجنه خلافکارمکان های تاریک و متعفن است و بیشتر طالب جاهای کثیف و ناپاک میباشند.

روزی حضرت رسول «ص» نشسته بود، مردی بـه خدمتشان رسید کـه بلندی قامتش مثل درخت خرما بود. درود کرد، حضرت جواب داد و سپس فرمود «خودش و کلامش شبیه جن اسـت». سپس بـه او فرمود کیستی؟ عرض کرد:من هام، پسر هیم، فرزند لاتیس، پسر ابلیس هستم. بحارالانوار، ص ۸۳»جن نسبت به انسان زیاد عمر می‌کند. حدود ۱۰۰۰ سال به بالا. جن‌هایی که در سوره‌ی جن از آن‌ها نام برده شده؛ که وقتی اولین بار آیات قرآن را شنیدند؛ از شدت ازدحام داشتند بر سر هم خراب می‌شدند؛ احتمالا هنوز زنده اند. جن‌ها مانند انسان داناونادان؛ فرمانده و فرمانبردار؛ ارباب و بنده؛ کافر و متدین؛دارند

  • ۱۸ دی ۰۰ ، ۱۹:۵۳
  • محمدعلی خالقی

 


انسانها اگرچه همگی از یک روح واحد هستند و مشابهات بسیاری از لحاظ گوناگون با یکدیگر دارند، لیکن بسیار متفاوتند. از لحاظ ظاهر از بین شش میلیارد و اندی جمعیت کره زمین حتی اثر انگشت دو نفر شبیه به یکدیگر نیست. از بین گیاهان بیشماری که بر سطح این کره می رویند حتی دو برگ از آنان مشابه یکدیگر نیست حتی در گیاهان همنوع و ... این عدم تشابه ها به این دلیل است که در تجلی پروردگار تکرار نیست. خداوند هیچ دو موجودی را شبیه یکدیگر نیافریده است زیرا او مبدع است و کمال نیز در عدم تکرار و نوآوری است. حال در نوع برتر انسان تفاوتهای روحی و باطنی حتی از تفاوتهای ظاهری نیز فراتر می رود. یعنی انسانها هر کدام روحیات و اخلاقی دارند متفاوت و متنوع؛ و بر همین اساس دیدگاه های آنان راجع به جهان هستی، خدا و مسائل دیگر متفاوت است. بنابراین در سلوک و سیر روحانی به سوی حضرت پروردگار نیز با توجه به تفاوتهایشان راه های متفاوتی را در پیش دارند.

طبق فرمایش بزرگان: راه های رسیدن به خدا به تعداد افراد بشر است. حال ما یکسری قوانین عمومی دارم مانند قواعد شریعت که برای همه یکسان است و عمل به آنها واجب تا بتوانند بدین وسیله از آلایشها دور مانده و روح خویش را تزکیه نمایند. اما کسانی که در شریعت کامل شدند و توانستند اندک اندک به باطن دین رسوخ نمایند طبیعتاً یکسری قوانین خصوصی برای آنها به وجود خواهد آمد. لابد همۀ شما این حدیث را شنیده اید که: حسنات الابرار سیئات المقربین. یعنی نیکی های ابرار، بدکاری مقربین به شمار می رود. هنگامی که انسانها از ظاهر و پوستۀ دین فراتر رفتند، راه های شخصی آنان به سوی پروردگار در برابرشان پدیدار می گردد. راه هایی متفاوت به نسبت ویژگی های روح آنها و مرتبه ای که در آن قرار گرفته اند. اینجاست که منشأ بسیاری بحثها و جدلها در طول تاریخ ما بین اهل شریعت و طریقت قرار گرفته است و اهل شریعت با دیدن برخی حالات از صوفیان حقیقی و راهپویان مرحلۀ طریقت به نظر خودشان با تناقض روبرو شده و آنان و اعمالشان را تکفیر نموده اند در حالیکه چنین قضاوتی ناروا و از سر خامی به عمل آمده و می آید. داستان خضر و موسی در این باره معروف است که به دلیل شهرت زیاد به شرح آن  نمی پردازم. می خواهم چنین نتیجه بگیرم که ما بهتر است به جای اینکه به رد و انکار عقاید دیگران بپردازیم در این فرصت کمی که پیش رو داریم بهتر است به خود پرداخته و وقتمان را صرف تذهیب و کمال بخشی روح خودمان گردانیم  و عمر عزیز را در جدل و مباحثه های بی فایده با صاحبان سایر عقاید و ادیان و سلکها هدر ندهیم. این مسئله ای است که امروزه توجه کمی به آن می شود و متأسفانه اکثراً در صدد رد یکدیگر و حمله به عقاید دیگران بر می آیند و تنها می خواهند حرف خود را به اثبات برسانند و راه خود را به دیگران تحمیل کنند در صورتی که با توجه به مواردی که مذکور شد چنین چیزی غیر ممکن است و هر کس راه ویژۀ خود را در پیش رو دارد که ناگزیر از پیمودن آن است. بیاییم کمی دیدمان را گسترده کنیم و با تأمل بیشتری با این مسائل روبرو شویم. یک راه برای حل این مشکل تقویت نیروی قدرتمند محبت و عشق در نهاد انسان و نگریستن از زاویۀ عشق به جهان هستی است.

  • ۱۶ دی ۰۰ ، ۰۰:۵۶
  • محمدعلی خالقی

قنات اسفاد

چهارشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ۰۲:۴۹ ب.ظ

محمدعلی خالقی

۱ نظر

                               حس موسیقی شارستان

 

 

آب در شارستان جاری بود 

کوه در سبزه ی دانایی بود 

شار از لذت شوق می لغزید 

حس موسیقی دل پیدا بود 

                            بوته را شادی بود 

                            بلبلی بی دانش می نوشید 

دختری زیبا رو پا بر آب می شویید

    گاه هر تنهایی شیدا بود 

    قلعه ای بر یک اوج 

    نبض سعادت می داشت 

    آسمانش مهتاب 

مادری بر یک بام فال ستاره می چید 

مهر او جاری بود 

دست او جادو بود 

        تا که آن شارستان جاری بود 

        لذت نور چراغ می تابید 

        قلعه بیداری بود 

                      شاعر :خالقی 



اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

  • ۱۲ دی ۰۰ ، ۲۱:۲۰
  • محمدعلی خالقی

 

اسفادپرغرورمن ای قلب زیرکوه
بیرون بریز غصه ی باکس نگفته را
لای پرچین کوچه باغها ،لای سنگ فرش های قدیمی، دانه دانه خاطراتشان دربوته ی کوچک علفی روی دیوار سربرآورده وباتوسخن می گوید-همان ها که روزی بودندوبودنشان گرچه تکرارنشداما تکراری نبود حتی میشوداین را درپینه های بسته شده برساقه ی درختانی که روزی براثربچگی های روزگارزخمی برتنشان نشسته بودواکنون چونان کودکی که زیر دستان پرازمحبت پدری قدکشیده وتنومندگشته است دید.
بین شاخه های انگوری که هنوزهم گردن برافراشته اند تادرکشاکش پس کوچه هاردپایی پیداکنندازآنان که اوج رایادشان دادند.
درصدای قیج قیج دربهای چوبی که نگاه کولون هایشان درانتظارزن همسایه میخکوب شده است.
درتن بی رمق درختان توت وگردویی که سالهاپای خاطرات پیرمردان خسته، نگاه ازنگاهشان برنداشتند.آنان خودبرکت بودندکه وقتی رفتند دامن دامن برکات زمین هم با آنهارفت.آنهاخوددعابودندکه آسمان درتسخیربالهایشان بود.
می بینی انگشتان کشیده شده روی دیوارهای کاهگلی را؟- همان هاکه ماننددانه های ترکخورده ی تسبیح باهرنفسشان قداست معبودرابه رخ خاک میکشند-اکنون درسکوتی غم انگیز،ازناگفته هایشان می گویند!
چشمانت را اگرببندی حس میکنی بوی ترکیب کاه وگل را.
خوب که گوش کنی می شنوی صدای آشنایی که دردل شب فریادسیراب شدن گندم زارش رافریادمیکندتاصبحدم خورشیدرادرافق خوشه های طلایی خرمنش شرمسارکند.
هنوزهم صدای تق تق خمیربین دستان زیبای مادرت روی تنورداغ مهربانی اش روح یخ زده ات رانوازش می دهد .
یادت هست حسنک کجایی !چقدزندگی اش شبیه زندگی مابود!
روزهای بارانی درس آش وکشکهای مادرت رامرورکن.!
داسی که دستهای پدرت باآن تاول میزدتاسبدسبداناروبادام وسیب به دستانت هدیه کند...
زنبورها وبچه گنجشک هاخاطراتشان رادرچوب دستی وتیرکمان های تو مرورمی کنند.
کوچه های خاکی پراست ازصدای قهقهه هایت وقتی ازپشت دیوارقایم باشک هایت سرک میکشی.
چشم هایت راببند.بازنکن.همه هستند.کسی نرفته است.
تاده بشماروچشم هایت رابازکن.
حالامیتوانی بیایی .ولی آهسته ترقدم بردارشاید جای پای دوستانت زیرگامهایت گم شود...
نویسنده: بانو احمدزاده"ستاره سحری"



اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

  • ۱۰ دی ۰۰ ، ۰۱:۴۱
  • محمدعلی خالقی