اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

اسفاد ای سرزمین مادری من چه می کنی با دستهای خسته روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو شهر سکوت در و دیوار شکسته چه میکنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
آن باغ های خرم و شیر دلان تو ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی

بایگانی

۱۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

ساز آواز  گلستان و انارستانها

کرم در قلب اناری می زیست 

تاک بر قامت گردوی بلند می رقصید 

طوقی زرد در تاک  نوک بر دانه ی انگور می زد 

سرو در قامت رعنایی خود گستاخ بود 

                لانه ی مور در ریشه ی سرو پنهان بود 

                 بید مجنون در خود می لرزید 

                 شاخه هایش نگران 

       دارکوبی بر قلب درخت می کوبید 

       و کلاغ هایی که بر بام درختان کاج 

                        هر روز بر زمین و بشریت نگرند 

         و چنین بود قانون طبیعت در ....

          سری پنهان 

                                                            خالقی  اسفاد 

 

 

 

  • محمدعلی خالقی

 

 

         از نادانی همین بس تو را که به دانشت ببالی 

         

 

 

 

  • محمدعلی خالقی

عکس گنجشک در اینه ی اب افتاد 

  بادی شاخه ها را  رقصاند 

 تصویر گنجشک در اینه اب محو شد  

  کودکی در امتداد جویبار پدرش را  جویید 

         تیکه چوبی در اب    انداخت  

          در علف های نرم میل دوید  

         در افقی جوب پایش سر خورد  

         کفشش در اینه اب تند رفت  

          دستانش  خراشید  

تند در ماجرای کفش دوید 

از شور افتادن بی تامل  پا شد 

شیرین و  بازیگوش      

کودکی پیدا بود     

شاعر خالقی عرفان 

 

  • محمدعلی خالقی

یاد ان کوچه و ان اب زلال

کوه سارش که موسیقی باد 

اب را جوشش و ارامش مردان خیالش 

در گلستان , چرخش سرخ اناری رها در جویبارش 

ماه تابش نفس نغمه ان مرغ سحر خوان 

ودر ان پایین دست  یاد دهی در ده زارش 

بوی گندم  و ان ابی و صاف اسمانش 

گلی نام شقایق در دامن رنگین

چشمه ای پیر و کهن غرش و جوشان 

بوی نیلوفر و پونه 

 بوی سبزه علف و عطر و خیار 

باغ همسایه دیوار به دیوار 

در دلم یاد و هوایی ایست 

مثل موسیقی و تار

مثل باران با ترانه

مثل ان شار چراغش

 

  • محمدعلی خالقی

احدی از شما

به کثرت نماز و روزه و زکات و قربانیش 

یا سایر عباداتش  افتخار نکند . 

که خداوند عز و جل

داناتر است به کسیکه پرهیز گار شود از شما 

 

 

  • محمدعلی خالقی

از روزی که انسان بر روی زمین ظاهر گشت با دو نیروی راستی و تباهی سرنوشت انسان رقم خورد 

چشمهای انسان نقش مهمی در انچه می بیند و اطاعت می کند دارد . انچه چشم می بیند به عقل دستور می دهد و عقل اجرا می کند 

ما تصور کنیم این دو نیرو هر ان ما را دنبال می کنند . یکی خدایی و دیگری شیطانی  نیروی خدایی ما را به سمت خداوند  راهنما می کند و صدایی شیطانی هر لحظه روبرو و پشت سرمان ظاهر می شود تا ما را گمراه کند . 

چشمهایمان اول چیزی است که این دو نیرو را مشاهده می کند و به عقل انتقال می دهد. نیروی خدایی  به ما می فهماند که مواظب چشمهایمان باشیم و بر هر گناه و تباهی ببندیم و نیروی شیطانی سعی در گمراه کردن ما به سوی گمراهی و ظلمت و کج راهی دارد

شیطان بزرگ کسی بود که بر پیامبران و ادم رحم نکرد و ادم را از بهشت برین بیرون انداخت و او باعث اولین قتل در روی زمین شد که توسط فرزند ادم اتفاق افتاد

ما در سرزمینی رها شده ایم که پر از فتنه و اشفتگی ایست و چه بسا که خواهیم دید چه افرادی در جهان دیگر که چشمهایشان را از دست داده اند و ارزو خواهیم کرد کاش چشم نداشتیم و نمی دیدیم  انچه را که امروز می بینیم 

 

امروزه چشمهای انسان از عقل پیشین گرفته اند 

چشم اولین روزنه ایست که از طریق تباهی عقل را از دست می دهد 

و کاش انسان انسانتر سرنوشت خود را رقم بزند 

خالقی اسفاد 

 

  • محمدعلی خالقی

داس بی دسته ما 

روزها و سالهایی  

علف هرزه ان باغچه را می چیند 

پدری پیر     کمری تا خورده     دستهایش چه زمخت

داس بی دسته ما گنج گرانی ایست 

که به دست پدری پیر به زمین می کوبد 

هرزه را می جوید , می شوید 

باغچه را اباد است . 

و درختانی که در ان سر به فلک اراسته 

پدری پیر اما ...

عمر را باقی نیست  

گوشه ای بنشسته 

مالکانی هر سو چشم شوریده ای بنگارند 

 و در ان باغچه ابادی به جدال پردازند 

پدر !!؟

فرزندان   پسرانم     

من اگر می دانستم که ز ان موهبت و عشق جدال بر می خواست 

هیچ بر هرزه ی ان باغچه ی ابادی داس بی دسته خود را , نمی کوبیدم 

هرزه را اتش سرخی ایست که در هر مزرع

تخم ان افشاند 

باغ را فتنه ای از مور و ملخ انگیزد 

من نمی دانستم فتنه از عشق به پاست 

داس بی دسته ما .....

شاعر:خالقی (عرفان)

  • محمدعلی خالقی

  • محمدعلی خالقی

ماه محرم 
شال عزا  به  سر  ز  عزای  محرم  است
خون گریه گر کنی به نظر باز هم کم است
تنها  نه جن و انس در این غُصه  سوگوار 
در عرش بانگ نوحه از این حجم ماتم است 
هر سال  با شکوه تر از سال های  پیش 
افراشته به لطف خدا  قد  پرچم  است 
آری !  حسین از  من  و  او  پاره  تنم 
گلواژه از رسول همان ختم اعظم است 
باید دوباره رخت عزا  را به تن  نمود 
"باز این چه شورش است که در خلق عالم است "
هفتاد و دو ستاره  به روی زمین نشست 
در خیمه العطش به فراسوی  شبنم است 
سرها چه گفته اند که تاریخ گریه کرد ؟
بالای نیزه حجت حق مرد اعلم است 
آری دوباره  ماه  محرم  شروع   شد !
ارباب بر زبان  شما  خیر مقدم  است
هر چه که گفته اند چنان ذره ای بود
یک قطره در برابر امواج این یم است 
این دل کباب می شود از شرح ماجرا 
هر چند نام خوب شما نیز مرهم است 
عباس ،  ای  رشید  علمدار  کربلا 
ما را ببر که آن حرمین نیز با هم است 
باید  دو باره  واقعه  را  بررسی کنند 
اما ببین  قلم چه نویسد ، قدش خم است 
تنها نه این زمان به عزایش نشسته ایم 
از ابتدای  خلقت  حوا  و  آدم است
گر تشنه رفته اند  به سوی جنان حق 
سیراب از  نگاه پیمبر  و  زمزم  است 
گفتا "شمیم "  اجر مرا هم حساب کن 
آن لحظه ای که خاطر من سفره غم است 
شاعر : مرتضی حسینی اسفاد (شمیم)

  • محمدعلی خالقی

ان زمان صف گاز برای گاز زدن مشکل و وقت گیر بود چرا که پمپ گاز تازه راه اندازی شده بود . و مردم از بنزین استفاده می کردند  بنزین لیتری صد تومان بود  که یهویی افزایش یافت و لیتری هزار تومان شد . اکثرا با این موضوع اشنایی دارند . صف گاز انقدر شلوغ می شد که گاهی به شمارش انها می پرداختیم و بیش از سی و چهل ماشین تا نوبتمان فاصله بود . بر این اساس گاهی جازدن هم باعث دعواهایی می شد برای چندمین بار هر وقت که می خواستم ماشینم را گاز بزنم بدون نوبت به اپراتور دستگاه مراجعه می کردم چرا که از دوستان صمیمی و نزدیکم بود . و حتی دوستانم را بی نوبت به معرفی می پرداختم . روزی صاحب خانه را برای بردن به جایگاه همراهی کردم.تازه از عملم بسیار خوشنود بودم . هنوز به جایگاه نرسیده بودم بیش از سی ماشین در صف انتظار بودند . لحظه ای صاحب خانه در جایگاه توقف نمود او را به قسمت اپراتور معرفی کردم . و او بدون توجه به من به صف انتظار روانه شد . گفتم چرا حاج اقا نمی رین داخل برین بدون نوبت گاز بزنین اپراتور از دوستانم هست مشکلی نیست . 

او در جوابم سکوت کرد و بعدی چندی گفت.حق الناس می دونی چیه ؟جواب این جماعت تو صف را چگونه باید پرداخت . سکوت زبانم را بسته بود و بدنم.خشک شده بود . جرعت حرف زدن نداشتم .و زان پس هر گاه خواستم برای گاز زدن ماشینم به جایگاه بروم سخن مردی بزرگ را تداعی می کردم و صف انتظار را علامت سکوت می دانستم . 

,و حتی چراغ راهنما  , بوغ زدن , سبقت گرفتن و حتی راه رفتن و پیشین گرفتن ,صف نانوایی و.... را حق الناس می دانم

خالقی اسفاد 

  • محمدعلی خالقی