غروب دل انگیز زیبای اسفاد
تصویر داوود قنبری اسفاد
تصویر داوود قنبری اسفاد
بزرگان اسفاد
مش بند mesh band
باسلام و احترام
شبانی و چوپانی یکی از مشاغل مهم و مرسوم قدیم بوده است .
گوسفند داری یک از مشاغل بسیار مهم و پربرکت است و اسفادیهای قدیم علاوه بر کشاورزی دامدار هم بودند و تقریبا همه خانواده ها گوسفند داشتند.
سختی تامین علوفه و کار سخت نگهداری گوسفند در خانه باعث شده است که گوسفندان برای چرا، توسط چوپان به صحرا بروند و فقط در فصل زمستان در خانه نگهداری بشوند.
تهیه غذای چوپان . ده یک و گماری سهم مالک گوسفندان است
هر ده گوسفند یک بار نوبت گماری می شود
و گماری همان دستیار و همراه و کمک کننده به چوپان است که هم برای مساعدت و محافظت از گوسفندان در برابر خطرات حیوانات کوه و صحرا و هم برای بردن غذا چوپان با او همراه می شود.
سخت ترین دوران چوپانی فصل بهار است که تقریبا بصورت شبانه روزی با وجود رطوبت و بارندگی زیاد ، گوسفندان به چرا می روند و فقط ۴ ساعت از صبح برای شیردوشی به پیلو یا محل استراحت می آیند.
کار همراهی با چوپان بعنوان گماری سختیها و لذت های خاص خودش را دارد.
هی کردن گوسفند . درست کردن گنده با آرد و آب . بستن زنگوله . نگه داشتن چپ رمه . و هوشیاری در مقابل حیوانات وحشی از جمله این کارهاست.
پس طی مسافت طولانی و چراندن گوسفندان تا پاسی از شب ، گوسفندان خسبانده می شوند و گماری به همراه چوپان بعد از درست کردن آتش و خواندن چند بیت فراقی ،به صرف چای و شام می پردازد و در نهایت ضمن سرجمع کردن گوسفندان دور هم و هوشیار کردن سگ ها نسبت به اطراف ، به جهت رعایت احتیاط دست خود را با طناب به دست یکی از گوسفندان گره می زند تا چنانچه گرگ به گله زد و گوسفندان رم کردند فرار میش باعث بیداری چوپان بشود.
پدر مادر های اسفاد قدیم که شبانه بر پشت بام می خوابیدند از این تکنیک برای محافظت از بچه استفاده می کردند تا از پشت بام به پایین نیافتند و دستشان را با طناب به دست خود می بستند.
صبحگاهان بعد از خواندن نماز و درست کردن چایی ، چوپان رمه را کش می دهد و گماری هم مشغول کندن هیزم برای گرمای خانه است و سرانجام گوسفندان با شور و شعف و سر و صدا برای شیر دوشی و شیردادن بچه هایشان به پیلو می رسند.
کار شبانی کار بسیار پر برکت ، سخت ، و آموزنده است .
اکثرا پیامبران الهی چوپان بودند و از تربیت گوسفندان درسها آموخته اند و به تربیت انسانها رسیده اند
نگه داشتن چپ گوسفندان موجب نظارت و کنترل و رشد آنها می شوند .
گوسفند هایی که جلو هستند حرکت شان کند و گوسفندهایی که عقب هستند جلو میافتند و این کار بطور مداوم تکرار می شود و گوسفندان به طرزی زیبا به دور چوپان می چرخند.
محوریت جامعه انسانی نیز به رهبر و هدایت کننده نیاز دارد تا تعادل در روابط و مناسبت های انسانی برقرار شود.
و لکم فیها جمال حین تریحون و حین تسرحون.
و برای شما شادابی و نشاط و زیبایی است هنگامی که گوسفندان را با با خود صحرا می برید و بر می گردانید.
اینجانب نیز چند بار توفیق داشته ام تا بعنوان گماری به صحرا بروم و در زیبایی شب های کویر به تماشای ستارگان بپردازم.
موفق و موید باشید اسفادیهای عزیز
اسماعیل کریمی آوای اسفاد
با سلام و احترام
ضمن گرامیداشت پنجمین سال درگذشت مرحوم دکتر مظفر کریمی در این فصل بهار،که برایمان خزان شده است
گرامی می داریم یاد و خاطره برادر عزیزمان را که وجودش برایمان پر از مهر و عطوفت بود.
دکتر مظفر کریمی در 1346 در روستای اسفاد منطقه زیرکوه قائنات متولد شد.
تحصیلات متوسطه را در دبیرستان شریعتی قائن ، سپس عازم جبهه های جنگ حق علیه باطل شد و در سنگرهای مختلف نظیر تخریب چی در مصاف با دشمنان نظام جمهوری اسلامی ایران تلاش نمود و نیز تحصیلات عالی را در دوره لیسانس و فوق لیسانس در دانشگاه علوم پزشکی ایران و دوره دکتری را در دانشگاه علوم تحقیقات تهران طی نمود.
برخی از رزومه و سوابق کاری ایشان به شرح ذیل است.
_ طرح بیمه اجتماعی روستائیان و عشایر
-طرح بیمه های فراگیر تامین اجتماعی
-مدیر کل بیمه های اجتماعی وزارت کار تعاون رفاه.
- مدیر کل امور بیمه شدگان تامین اجتماعی.
- مدیر گروه استخدامی وزارت کار تعاون رفاه.
مسئول برنامه ششم توسعه تامین اجتماعی .
- مسئول موسسه مطالعات اجتماعی مجلس در مرکز پژوهشهای مجلس.
-پژوهشگر مرکز تحقیقات استراتژیک مصلحت نظام _ شرکت انشارات علمی فرهنگی تامین اجتماعی و موسسه فرهنگی هنری آتیه.
- نماینده سازمان ملل در اجرای طرح فقر زدایی در تامین اجتماعی.
- از بنیانگذاران معاونت درمان تامین اجتماعی.
- رئیس بیمارستان 22 بهمن نیشابور در سال 69 و 70.
- مشاور و کارشناس ارشد معاونت فنی درآمد سازمان تامین اجتماعی.
- مشاور نایب رئیس هیات مدیره سازمان تامین اجتماعی .
مشاور و کارشناس ارشد معاونت فرهنگی سازمان تامین اجتماعی.
_ عضو انجمن مددکاری اجتماعی ایران.
_ تالیف دو اثر دانشگاهی در زمینه بیمه های اجتماعی در ایران و جهان و بیمه درمان روستائیان
و سرانجام شاگرد دبیرستان شریعتی قائنات در روز سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۹۴ به لقاء الله پیوست
حباب وار برای زیارت رخ یار سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم.
برادر عزیزم
گفتم که فراق تو نبینم دیدم
آمد به سرم از آنچه می ترسیدم.
نوحی به هزار سال یک طوفان دید
من نوح نی ام هزار طوفان دیدم
از آرشیو آوای اسفاد
اردیبهشت ، ماه خزان مظفر است دکتر برای بیمه همانند یک سر است
فرزانه ای که عمر خودش را تلاش کرد تامین اجتماعی از این باغ ، بی بر است
از بیمه او نوشت کتابی به روزگار آن نکته های خوب که مانند گوهر است
با شعر خویش روح به اسفاد می دمید آبادی وطن ز غباری که باور است
آرام در بهشت رضا (ع) آرمید او نزدیک قبر عارف نامی که سرور است
میرزا جواد ، مرد خدا از نوادری در آسمان معرفت او مثل اختر است
یک شهر گریه کرد برای نبودنت این مرثیه برای غروب تو بهتر است
در سالگرد رفتن مردی از این دیار چشمان غم گرفته من باز هم تَر است
او عاشق وطن که مثالش ندیده ام روی مزار دسته گل یاس و احمر است
دارد" شمیم" خاطره از خُلق نیک او هرگز نرفته قامت سروی که در براست
شاعر : مرتضی حسینی اسفاد (شمیم)- نویسنده و مدرس دانشگاه
28 اردیبهشت چهارمین سالروز عروج ملکوتی دکتر کریمی
روحش شاد و یادش ماندگار
به یاد نقوچ و مرور چرخه ی رسیدن به نان تنوری اسفاد
با گذشت زمان و پیشرفت صنعت و تکنولوژی ، شیوه ی زندگی مردم از سنتی به ماشینی تغییر کرده و به سرعت در مسیر صنعتی شدن به پیش می رود . در این میان زندگی کشاورزان و روستائیان نیز از این تغیرات بی نصیب نبوده و گهگاه آنان را درحسرت دستیابی به زندگی سنتی و بویژه مواد غذایی سالم و مرغوب شان می رنجاند .
در اسفاد قدیم پخت نان از تولید گندم و تهیه آرد تا رسیدن به سفره ی خانواده همه ی مراحل آن کار دست و بازوی اعضای خانواده و حاصل آن نانی سالم و بهداشتی و بدون هیچگونه اسراف و دور ریز بود. آن روزها خبری از نان خشک و کپک زده و چرخیِ نمکی نبود.
کشاورز پس از برداشت گندم آن را در کندوهایی که آن هم ساخته دست خودشان بود ذخیره می نمود. کندو مخزنی گلی بود و از نوعی خاک قرمز که چسبندگی بسیار بالایی داشت ساخته می شد و به آن کندیک می گفتند. کندیک بیضی شکل بوده و گاهاً ظرفیتی تا نیم تن داشت که آن را ایستاده و روی سه پایه از جنس خودش ثابت می کردند.
خاک مخصوص آن همان خاکی بود که با آن تنور درست
می شد . استاد آن را چند روز خیسانده و خوب ورز می داد تا کندو ترک برندارد و با مهارت خاصی کندو را آماده می کرد و پس از خشک شدن از آن برای ذخیره گندم استفاده میشد.
کندیک حکم یک سیلوی گندم را داشت این کندیکها سرِ پا و یا در دل دیوار کار گذاشته می شد. البته آن زمان به جهت چند طبقه بودن خانه ها و استفاده از تیرهای چوبی سنگین و نیز بکار بردن گل و خشت خام ، عرض دیوارها به بیش از یک متر هم می رسید . یک سرِ کندیک درب بارگیری آن بود و در سر دیگر آن شبکه ای کوچک برای تخلیه ایجاد می شد . کندیک ، گندم را سرد و بهداشتی و بدور از هرگونه رطوبت با حفظ شرایط دمائی مناسب جهت ماندگاری عالی نگه می داشت . ولی صنعتگران سازنده ی سیلو نتوانستند با الگو برداری از نیاکان ما این شرایط را در سیلو ایجاد کنند . بعنوان مثال مشکلاتی نظیر راهیابی انواع پرندگان و حشرات و به تبع آن فضولات آنها ، نفوذ باران و گرد و خاک و رسانا بودن در برابر دمای خورشید و ... را در اغلب سیلوها می توان مشاهده کرد .
تهیه خمیر و پخت نان که کار بانوان بود با نیروی بدنی و در حرارت مستقیم آتش، کاری بسیار سخت و طاقت فرسا بود. برای تهیه ی خمیر و پخت نان مرغوب وجود خمیره (خمیر مایه) ضروری بود . خمیره همان مایه خمیر طبیعی کاملاً سالم و بهداشتی بود که از خمیر قبلی که سه الی چهار روز پیش درست شده بود لای سفره ی آردی که از تار و پود پنبه بافته می شد نگه می داشتند . خمیر را در تغار سفالی بزرگ تهیه و پس از ورآمدن آن چانه می کردند . چانه ها را روی تخته ی مخصوصِ حمل خمیر به مطبخ حمل می کردند. حالا نوبت شاخ کردن تنور بود. یعنی آتش کردن تنور با هیزم تا جایی که دیواره آن از شدت تافتن سفید گردد که اگر به این دمای بالا نمی رسید خمیر به تنور نمی چسبید و می افتاد . با تافتن تنور مادر آستین تنوری را به دست پوشیده و وارد سخت ترین مرحله کاری اشمی شد. "اَستی تنوری" یک نوار پارچه ای پهن ، بلند و مقاوم در برابر آتش بود که آن را دور دست خود از مچ تا آرنج می پیچیدند تا دستشان از حرارت در امان باشد. مادر سر در تنوری داغ و تافته و پر از آتش می برد بطوری که دست و صورتش مثل آتش تنور برافروخته میشد. بی منت خودش می سوخت تا فرزندش گرسنه نباشد . مادر اینجا هم در این شرایط سخت باز در اندیشه شاد کردن فرزندش بود و برایش نقوچ می پخت . نقوچ قرص نانی در اندازه ای خیلی کوچک بود که در خمیرش انواع روغن حیوانی ،جیزغاله ،سبزیجات ، زیره و دیگر دانه ها و ادویه های معطراستفاده می شد و برای خوشحال نمودن بچه ها می پختند.حالا که نقوچ را شناختیم بهتر است که کلوچ را هم به نسل امروزی بشناسانیم .کلوچ به نانی می گفتند که بسته به شرایط نامناسب آرد و خمیر یا دمای نامناسب تنور از دیواره ی تنور جدا شده و روی آتش تنور می افتاد که قسمتی از آن می سوخت و قسمتی خام می ماند و قابل استفاده نبود .
احمدعظیمی۱۳۹۸/۱/۲۶
اسفاد قدیم
گاهی واقعیت های زندگی مثل پرده ی سینما واضح و روشن با یه فایل کامل ویدیو یی توی خواب ادم اکران میشه
نمیدونم این خصلت رو تمام انسانها دارن یا در بعضی افراد این موقعیت اتفاق می افتد.
یک فایل کامل از یک ویدیو رو براتون مینویسم شاید براتون ترحمی بود یا یک تلنگریی
دیشب با مادرم به دیدار یکی از اقوام رفته بودیم
من مادرم بودیم و حسن و زهرا و مادرش
در گوشه ای از خانه کز کرده بودم و به حرفها و مجلس گوش می کردم .
خانه ای بود از بافت قدیم دوطبقه
در قسمت پایین سالن تماشا گر پلهایی زیبا و گلی بودم
زهرا جارویی به دست داشت و در حالی که داشت قسمت بالای خانه را جارو می کرد حسن را به پشت خود بسته بود و با مشقت زیادی او را حمل می کرد . حسن و زهرا خواهر برادر بودند.
بغضی عجیب گلویم را گرفته بود و یکریز در درونم مرا می فشرد . همگی زل زده بودند و مرا تماشا می کردند ولی چیزی نمی گفتند
این ماجرا همین طور ادامه داشت و حرف های مادر زهرا و مادرم هم تمامی نداشت .
تا این که جارو تمام شده بود و حسن در گوشه ای نشت وبا حسرتی عجیب مرا نیم نگاهی می کرد و دوباره در خودش پنهان می شد
بغضم دیگه داشت می ترکید و صدای در هم شکستنم هم به گوش بقیه رسید .و مفهوم نامفهومی هویدا شد .
مادرم پرسید چی شده تو را ؟ من که اشک از چشمانم می بارید نمیتونستم صحبت کنم نه این که نتونم حرف بزنم بغضم اجازه حرف زدن نمی داد .حسن هم همچنان نگاه های معنی دارش کم کم واضحتر میشد اما در خودش خجالت هایی پوشیده انکار می کرد .
من هم فکر می کردم خودم را گم کرده ام با هزار بد بختی تونستم یک کلمه بگم از مادرم پرسیدم کجا هستیم .
این که می بینم حقیقت دارد همه زدن زیر خنده یعنی چی کجا هستیم میهمانی هستیم . خونه حسن
سر و صورتم دریایی از اشک شده بود رفتم کنار حسن ودستشو فشردم و بغلش کردم سکوت سرشار از ناگفته ای که حسن با نگاه معصومش داشت را شکستم و صدای گریه مو بردم بالا تا جایی که عقده دلم خالی شد و گفتم نمیتونم ببینم حسن ی که تا دیروز با هم هم بازی بودیم و در رفاقت هیچ چیز کم نگذاشتیم .
نمیتونم ببینم امروز نمیتونه دست وپا شو تکون بده ویا بیاد پیشم بشینه و درد دل کنه ومن اون گوشه بشینم وتماشاش کنم
اخه دست پاشو از دست داده بود
دستی بر روی دوشم خورد و بلند شدم اشکامو پاک کردم ولی حق حق گریه ام امان نمی داد سکوت شب را در خود شکسته دیدم وفریاد این همه گریه و زاری دیگر در بیداریم واقعیتی نداشت.
اما حق حق گریه بعد بیداری هم هنوز ادامه داشت .
خالقی اسفاد
اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir
اسفاد قدیم
بزرگان اسفاد