- ۰۱ بهمن ۹۷ ، ۲۳:۳۶
شکمی از فرط سیری امانش را بریده
شکمی از کثرت گرسنگی خوابش را
هویت کلاغ در حیا ناشناخته است
تعجیل و غرور در اتفاق فاجعه است
بهترین شکار گربه مادر ، بچه شه
خوابم پریده رو به ابم
کبک زندانی با نگاهش قفل زندان را می شکند
طلایه گفتنی ها ::خالقی اسفاد
گوش در روزنه فکر و خیالم
ماهها می نگرد سقف اتاقم
کودکم می پرسد
چیست این می خزرد از زیرو و زبالم
چقدر نازه
خنده ای زیر لبانم
آن یک نوع خزنده است
نکشی بلکه گناه است
ماه هاست روزنه ای سقف اتاقم ، خونه کرده
اون در ان روزنه چند تا جوجه کرده
هر شبی را که در اندوه ملالم
او هم آید به کنارم
یک خزنده خیز شب در اوج او هم دارد این حال و هوایم
او هم از یک سفره پر درد سر اندوهی از چرخ حیات می خزد در چرخ و تاب
لقمه نانی دارد از چرخ حیات در زیر خاک
خر خاکی ناز هم یک راز دارد
در اندیشه شب ::خالقی (عرفان)
esfadvatanam.blog.ir
شاخه برگی به فراز اسفاد وطنم
ابر در اوج لطافت مصداق یخ کوه
دانه ای روز و شب از جرعه ابی به هوای نفس است
زاد خاک بشر الموت بخاک
مرگ حق است به گمانم
نام مرغی به تنهایی شب در آواز
شاعری در به تکاپوی لغت درنگرش
نام عشقی به تنم خال زدم د ز ملالم
کودکی در خوابش می پرد از فکر و خیال
ماه از ذائقه ابر سیه در نگران
خالقی (عرفان)
esfadvatanam.blog.ir
حلزونی چو به زیر و بر برگهای خزان می خیزد
لقمه نانی در آن برکه پیر زیر انگشت چروکیده ی پیرزنی در خیس است
پر پروانه به اوج پرواز دل چسب است
فکر شاعر به تکلم زیبا ، واژه نگاهش سخن است
ماه من می خندد
حرف هم می ماند
طفلکی گوشه پنهان خیال در فکر است
ماهی قرمز تنهایی من دم نفسی روی اب می غلتد
کودکی گریه او در زاد است
مادرم بر سر سجاده خود زمزمه ای در سخن است
گوشه دشت گون هم زیباست
نام سروی به سرافرازی شهرت تبر است
گفت عرفان چو به جستار نظام در حکمت
محمد علی خالقی (عرفان)
دفترم باز امشب
باز شد حرف و سخن از دل من
همه شب هم امشب
که همه غرق به خواب و کپلند
باز من می مانم
تک و تنها بیدار
خواب من هم در شب
شده چون یک هشیار
من و شمعی روشن
که به تسکین غم و یار من است
همه شب کار من است
باز من می مانم تا سحر گه بیدار
ماه من هم چون من
می درخشد چون یار
من و ماه و غم شبهای دگر
همه شب هم امشب
می نشینیم بیدار
همه شب کار من است
تا سحر شد بیدار
من و شب :::: خالقی عرفان
15 دی ماه 97 4:18
زمان همچنان برق در گذر است
عمر کوتاه انسان ارزویی مجال است
تا دیر نشده فکر سفر کن
این غافل هر چند گران است
مبحث زمان در حیات برای تمامی مخلوقات مشخص است و از گذشته تا به امروز متغییر
تمامی جانداران عمری مشخص شده در رابطه با آنچه از الهامیت الهی خلقت یافته اند دارند که روزی بر ختم زمان شان قائله می بندد و فوت می شوند
خلقت انسان هم در تعیین زمان معین شده که سن هشتاد سالگی برای انسانیت در ظاهر یک عمری طولانی است
هر چند بسیار زود گذر و بی ارزش است
اگر مبحثی در رابطه با تعیین زمان برای انسان مشخص و تایین شده باشد چه تفکری خواهیم داشت و اگر برای هر رابطه در زندگی می بایست زمان پرداخت کنیم چی
مثلا برای دریافت پول از بانک یک روز زمان یا خرید نان چند ساعت زمان یا بلیط اتوبوس یک ساعت زمان یا خوابیدن و نوشیدن وووووو
و این بهای پرداختی از عمرمان کثر می شد.و همین طور خریداری
اگر برای زنده ماندن هر انسان به پنج روز زمان لازم بود چه می کردیم آیا راضی بودیم یک روز زمان به فردی که در ثانیهای آخر عمرش بود پرداخت کنیم چنانچه پرداخت نکنیم فرد می میرد و این شاید برای خودمان هم صورت گیرد
و هر فرد جهت بقای حیات می بایست زمان خریداری کند یا از کسی قرض بگیرد
چه کسایی که در هر گوشه و خیابان به مرگ خواهند غلتید بالخصوص قشر ضعیف و مستضعف و چه کسایی که غرق قرنها زمان اند (قشر ثروتمند )
آن موقع است که جهت هر عملی باید تعجیل کرد یا از خیلی چیزها گذشت.
عصر حال مستضعف و ثروتمند خیلی در مقیاس متفاوت مقرر اند
من بر این باورم تا شری در انسانیت حاکم نشود هیچ گاه خدایت را نخواهی شناخت و خیلی از قشر درجه اول (ثروتمند)شاید 80 درصدشان غرق ثروتند و هیچ گاه درد تشنگی را نچشیده اند و نخواهند شناخت بحران فقر را شاید هم خدایشان را
هشتاد سال حیات برای انسانیت اگر چه چشم گیر است ولی در واقع چهل سال است چرا که نیمی از عمر انسان در خواب است
و بیست سال را دوران نوجوانی و جاهلیت که تفکر در شناخت عرفانی اکثرا در اواخر سی سال عمر معقولیت می پذیرد و ان موقع است که بیداری عقل صورت می گیرد و انسان به نداشته ها و اعمال خود حسرت می خورد که زود دیر می شود
اگر زمان در حیات در انسانیت کوتاه بود شناخت ها زودتر در عرفان اعمال می یافت و مفهوم ارزش زمان را درک بودیم
لیکن حال در تعیین زمان عمر انسانیت بسیار ارزشمند است و چهل سال عمر انسان در ذخایر اعمال آخرت بسیار اندک است
زمان همچنان برق در گذر است و عمر کوتاه انسان آرزویی مجال است
تا دیر نشده فکر سفر کن این غافل هر چند گران است
وقتی دیر می شود که فهم یک لحظه زمان جهت پرداخت هزینه یک عمر خواب و یک روز حیات را مفهوم باشیم
زمان قلم در حیات :::خالقی اسفاد
دنیای رنگارنگ نیرنگ
دلم می خواد حرفی درست و حسابی غلیظ نثار دنیا کنم
به این دنیای نامرد فریاد بزنم دنیا دنیا خیلی نامردی
و ماشینم را سوار بشم و اهنگی از آواز پریها را انقدر زیاد کنم که صدایش به ارش اسمان دراید و در لابلای پیچ و تاب دنیا خارج شم در دشتی پر از گلهای یاس و اقاقی در کنار درختی که شاخه هایش سالهاست در انزوای آسمان صدای زخمی زخم زمانه ی عالم را آهنگ مشهود است ماشینم را پارک کنم و دور از دنیای کینه و ریا در تنهایی آرام و سکوت مناظر دنیای رنگی را به تماشا بنشینم
و با خودم به تامل بنشینم بگم دنبال چه می گردی به کجا چنین شتابان کجا داریم می ریم .
دور از ازدحامات شهری دور از انسانهای دو رنگ دور از رفاقت های زخمی دور از نفرت دور از کینه دور از همه همه همه تنهای تنها در کنار درختی که سالهاست تنهاست و ساعتها در خلوتی سکوت تنهایی خودم را با یگانه خودم با الهام کائنات در تفکر باشم
و اندیشه ام را پاک کنم از این همه خسته گی و دورنگی دشنه و دشنام
که چه می شد زندگی دنده عقب داشت دور از شهر دور از همهمه دور از نیرنگ
همان روستای صمیمی همان مردان صاف و پاک همان کلبه خاکی همان خاک و همان نان و همان بوی گندم
آرام آرام آرام خالقی اسفاد