اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

اسفاد ای سرزمین مادری من چه می کنی با دستهای خسته روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو شهر سکوت در و دیوار شکسته چه میکنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
آن باغ های خرم و شیر دلان تو ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی

بایگانی

۳۶۶ مطلب با موضوع «عرفان و خداشناسی» ثبت شده است

زن حسود

همسایه اى داشت به نام خواجه سلمان که مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشک مى برد و مى کوشید که اندکى از نعمت هاى آن مرد شریف را کم کند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى کارى از پیش نمى برد و خواجه به حال خود باقى بود. عاقبت روزى تصمیم گرفت، که خواجه را مسموم کند: حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى که خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است. خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد که خسته و مانده و گرسنه بودند. خواجه را بر آن دو، شفقت آمد. نان وحلوا را بدیشان داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فى الحال در جا مردند. خبر به حاکم شهر رسید، و خواجه را دستگیر کرد، هنگامى که از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاکم کسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر کردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز کرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد که آن دو تن، یکى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یکى دو روز مرد. آرى خودم کردم که لعنت بر خودم باد. این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود کند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش کرد؛ تا زنده بود، پیوسته در عذاب بود و سرانجام جان خود را در راه حسد از دست داد و در جهان دیگر به آتش غضب الهى خواهد سوخت

  • ۱۱ آبان ۹۷ ، ۰۱:۵۵
  • محمدعلی خالقی

 

شب را دوست دارم و ندانم که چرا 

باز امشب ماه من قرص است 

باز از نور شفق پیداست

باز فردایم صریح شیداست 

باز خورشیدم می تابد 

باز آهنگ زمین دریاست 

این چه پنهانی ایست 

باز از چرخ فلک پیداست 

 ماه من تنهاست 

 

 

از نشانهای الهی شب است که پوششی بر روز دارد و روز روشن از تصریح روشنایی جهان خلقت است .و از نشانهای الهی خورشید است و به سوی قرار گاهش در حرکت است و این اندازه گیری شکست ناپذیری از قدرتی عظیم و تواناست 

و برای ماه منزل هایی قرار دارد که به صورت شاخه کهنه هلالی شکل و زرد رنگ خرما برگردد و باز کامل شود 

نه برای خورشید توان است که به ماه برسد و نه شب از روز پیش می گیرد این به چه مداری ایست که می چرخد این قدرتی بزرگ است 

قدرت الهی  قدرت خدای توانا و دانا 

سوره یاسین ایه 36-40

 

  • ۱۰ آبان ۹۷ ، ۰۳:۳۹
  • محمدعلی خالقی


قسم به قرآن حکم کننده به حق که ای پیامبر خدا که از جانب خدا به راه راست فرستاده شدی این قرآن از جانب خدای عزیز و مهربان نازل شده تا گروهی که پدرانشان هم بین نیافته اند بترسانی که ایشان از حقایق بی خبرند . البته وعده عذاب در باره اکثر آنها حتمی و لازم گردید . وایشان ایمان نمی آورند 

همانا قرار دادیم در گردنهای ایشان غلهایی که تا به زنخهای ایشان پیوسته است و ایشان سر در هوا مانده و چشم  بر هم ننهند. 

سوره یاس از.  یک تا 7

  • ۰۹ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۱
  • محمدعلی خالقی


داستان سگ با وفا

سال ها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه بسر می بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد.

یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید.

ما مدتی با هم بودم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می کرد.

تا روزی که آن سگ بیمار شد.به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد ، تا کرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیار خطرناک است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار بکند. از من خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد.

من او را بیرون کردم. ابتدا مقاومت می کرد، ولی وقتی دید مصر هستم، رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت. هرگز او را ندیدم.

تا این که روزی برگشت از سوراخی مخفی وارد شده بود، این راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود.

نمی دانم چه کار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود؛ اما فهمیده بود که چرا باید آنجا را ترک می کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود ، بازگشته بود.

در آن نزدیکی چهاردیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند.

او گفت که سگ در آن اوقاتی که بیرون شده بود، هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از این که کسی متوجه حضورش بشود، از آنجا می رفته. هرشب …

من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم؛ اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بی کرانگی قلبش مرا در خود خرد کرد و فرو ریخت. او همیشه از استادان من خواهد بود.

راوی :::: نگهبان 

  • ۰۹ آبان ۹۷ ، ۰۱:۴۰
  • محمدعلی خالقی

  • محمدعلی خالقی


تصویر بالا نمایی نزدیک از درخت بنه چندین ساله است که خودنمایی می کند و ارزش یک بار دیدن  را دارد 



  گرایش افکار کودکانه 


این جا جایگاهی ایست که با توجه به اقتضا ی افکار کودکانه و هر فرد ، شهرت و گرایش خودش را در دل هر اسفادی جا کرده بود و همین  طور هنوز با توجه به موقعیت  اب و هوایی منطقه  با وجود خشکسالی های پی در پی و سالهای متمادی سرسبزی خودش را حفظ نگه داشته است 

این درخت در نقطه جداسازی اسفاد و روستای مجاور ابیز قرار دارد که شاید سالها یا بیش از نیم قرن است که در این  دشت بی اب و علف خودنمایی می کند . هر چند از سایه بوته چیزی نمی روید ولی فرزانه است نامش در نگاشت ولایت واسفاد وطنم به ثبت بماند یادگار چون شایسته این شهرت است و به زیبایی یک الهام  

الهامی که شاید سرچشمه قدرتی عظیم در دل بیابان خشک و مرده باشد و این الهام عرفان است عرفان 



  • ۰۴ آبان ۹۷ ، ۲۱:۵۲
  • محمدعلی خالقی
آدمی را که کران فرصت افکاری بود 

گذر عمر چنین لحظه دم کاری نیست 

به شتاب در مه و خورشید چنین می گذرد 

که به اندیشه و نور مه عالم زمان است دریغ 

     شاعر خالقی اسفاد (عرفان )
  • ۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۶:۵۱
  • محمدعلی خالقی
در حاشیه خیابان دستی به نشانه سوار شدن تکان می خود  وقتی احساس کردم پیرزنی تقاضای سوار شدن را دارد ایستادم
پیرزن در حالی که داشت سوار می شد ساکش را به آرامی روی صندلی گذاشت 
سلام مادر 
سلام پسرم دو چهار راه پایین تر پیاده می شم . چشم مادر بشین 
با این وضع و حال از کجا می یای مادر خیلی سخته واسه شما تنهایی رفت و آمد چرا زنگ نمی زنی یکی از فرزنداتون بیان دنبالتون 
ای مادر دردمو تازه کردی 
ببخشید مادر نمی خواستم ناراحتت کنم
نه پسرم اشکال نداره من فرزند ندارم  از کجا داری میای مادر 
رفته بودم دکتر  واسه چی مادر خدا بد نده 
ساکش را باز کرد گربه ای داخل ساک آرام آرمیده بود 
نه پسرم گربه ی دارم که دچار هضم غذا شده و نمی تونه غذا بخوره 
بردمش دکتر دکتر می گه استخون خورده تو گلوش گیر کرده  
گفتم گربه رو بردی دکتر  گفت اره چقدر هزینه شد. هفتاد هزار تومان
گفتم هفتاد هزار دادی واسه این گربه خیابانی 
اره پسرم  هفتاد هزار تومان ازم گرفت و این تنها نیست بیست گربه دیگر تو خونه دارم ... چون فرزند ندارم اوقات مو با اینا سپری می کنم 
دیگه داشتم دیونه می شدم.  مادر می فروشی این گربه ها رو نه واسه ثوابش 
نمی فروشم. گربه قیمتی هم داری  نه همشون خیابونی ان 
بسیار عالی ..... 
همین جلو منو پیاده کن  می برمت در خونه مادر اگه اشکال نداره 
دستت درد نکنه پسرم  می شه گربه ها رو ببینم . بیا تو .....
وقتی وارد خانه شدم  گربه ها از در و دیوار بر پیرزن وارد شدن 
دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم و .....
و این بود داستان گربه تامل انگیز
و باید کمی بیشتر در این موضوعات تامل کرد 
نگارش خالقی اسفاد 
  • محمدعلی خالقی

از پشت پنجره اتاق خانه ، از لابلای درختهای کهن و تنومند و شکوفایی گلهای یاس واقاقی و نگاهی پر از لطف و مهربانی و دستی پر از امید 

که تو را می بینم و تو را می خواهم 

بوی بارون بوی خاک  

بوی سبزه های سبز  

بوی عشق بوی امید 

در لابلای برگهای درختان در وسعت این دشت بزرگ در بهار در خزان 

در پرواز پرنده ای که با حضور تو جرئت پرواز 

در آسمان پر از ستاره در روشنایی مهتاب در خورشید در هوا 

در صدای بادی که صدای زندگی ایست 

صدای آرامش 

صدای حیات  و مجال زندگی 

که تو را می بینم که تو را می خواهم 

بگو تو کیستی   یا من چه هستم 

خالقی اسفاد 

  • ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۷:۱۳
  • محمدعلی خالقی
چهار فصل 
در درس خداشناسی

هر روز در این حیات و قدرتی عظیم زندگی انسان را شکل می دهد 
قدرتی جاودانه بی پایان در چهار فصل 
بهار تابستان پاییز زمستان 
بیداری یا خاموشی بی پایان که بشر نقشی در ان ندارد و از تفکر انسان دور افتاده و از نشانهای الهی است 
پاییزی با برگ ریزان که خوابی در زمستانه بی پایان همراه است 
بهاری جاودان که هر سال بی پایان خود اتفاق و الهی در تکرار 
و زمستان سرد و بوران و تابستانی گرم و سوزان و باز هم بی پایان 
این معمایی ایست که جوابی دشوار در پیش دارد 
و خود اتفاق 
این شاخه ای از ریز  برگ های حیات جاودان است 
و اتفاقی ایست در گردش که برای تمام موجودات زنده حیات است و قدرتی عظیم و خدایی 
همچنان می گذرد روزها و شبها سال ها و ماه ها
و چه زیباست این چرخش 
چرخشی که برای ما انسانها و موجودات زنده در هر فصل اتفاقاتی جدید و شکوفا به همراه دارد 

چرا باید بهاری زیبا و سرسبز و تابستانی گرم و سوزان و زمستانی سرد و برف و بوران و خزانی مرده و بی روح را در انتظار بود .


نگارش خالقی 


  • ۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۹
  • محمدعلی خالقی