اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

اسفاد ای سرزمین مادری من چه می کنی با دستهای خسته روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو شهر سکوت در و دیوار شکسته چه میکنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
آن باغ های خرم و شیر دلان تو ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی

بایگانی

  • ۱۹ آبان ۰۳ ، ۰۸:۳۹
  • محمدعلی خالقی

پاییز هزار رنگ 

خداوندا خداوندا خدایا

تویی برتر تویی یکتا خدایا

منم بنده تویی مولا خدایا

توهستی آفریننده خدایا

تویی غفار و بخشنده خدایا

دل از مهر تو آکنده خدایا

الهی حق پیغمبر(ص) آمین

به آل پاک آن سرور آمین

نگهدار امت و رهبر آمین

تو ای معبود بی‌همتا آمین

نما یاری مرا مولا آمین

بگیر دستم در آن دنیا آمین

مران ما را از این درگاه آمین

 

  • ۱۹ آبان ۰۳ ، ۰۵:۳۰
  • محمدعلی خالقی

  • ۱۸ آبان ۰۳ ، ۱۲:۳۸
  • محمدعلی خالقی

  • ۱۷ آبان ۰۳ ، ۱۸:۲۳
  • محمدعلی خالقی

  • ۱۷ آبان ۰۳ ، ۱۰:۳۰
  • محمدعلی خالقی

  • ۱۷ آبان ۰۳ ، ۰۵:۰۰
  • محمدعلی خالقی

 

دلم با توئه فکر چیزی نباش
خودم غصه‌هاتو به جون می‌خرم
تو رو با خودم هر کجا که بگی
تو رو سمت لبخند و گل می‌برم

تمام منی، کم نشو، کم نیار
با این روزگار و غمش تا نکن
امیدم تویی از ته دل بخند
نگاهت رو از گریه دریا نکن

اجازه نده ابر بی‌حوصله
لب مرز خنده بباره بره
به روز سیاه و شب شک نباز
بگو ناامیدی بذاره بره

به روزای خوبی که پیش منی 
به آینده‌ای تازه و دیدنی 
به سقفی که پر میشه از روشنی 
به من فکر کن 

تو قلب منی که نفس میزنی 
کنار تن من توی پیرهنی 
واسه اینکه باور کنی از منی 
به من فکر کن 

من‌و قله کن، عشق‌و بالا ببر
به دنیا بگو فاتح من شدی
بدون تو این زندگی مرگ بود
دلیلی برای نمردن شدی

تو این دوره از حیله و حرف و رنگ
کنار توئم با یه حس قشنگ
اگه عاشقی با غرورت بجنگ
به من فکر کن

منم از بد لحظه‌ها دلخورم
منم گاهی از آدما می‌برم
شبیه تو از درد بودن پرم
به من فکر کن

به روزای خوبی که پیش منی 
به آینده‌ای تازه و دیدنی 
به سقفی که پر میشه از روشنی 
به من فکر کن 

تو قلب منی که نفس میزنی 
کنار تن من توی پیرهنی 
واسه اینکه باور کنی از منی 
به من فکر کن 

  • ۱۶ آبان ۰۳ ، ۱۹:۴۹
  • محمدعلی خالقی

یه روز نادر شاه با یارانش در حمله به هندوستان به جنگلی  بیتوته می کند، جان پناهی در کنار برکه ای بزرگ  ، (رودخانه ای ) برای اتراق را انتخاب می کند تا شب را بگذراند 

شباهنگام که وقت خوابیدن فرا  بگرفت او و یارانش از صدای قور قور قورباغه ها در امان نبودن 

جیر جیرکهای مزاحم هم قورباغه ها را همراهی می کردند 

یکی از یاران نادر گفت با این وجود که نمی توان خوابید و یا از حمله دشمن در امن بود . اندیشه ای کن نادر 

نادر گفت گوسفندانی را که سر بریدین روده هایشان را بیاورید  و در برکه بریزین ، یارانش گفتند این چه اندیشه ایست 

نادر گفت کاری که گفتم را انجام دهید 

یاران روده های گوسفندان را آوردند ، نادر گفت تیکه تیکه کنید و در آب بیندازید . آنها این کار را کردند ، بعدی چند دقیقه قورباغه ها آرام گرفتند ، همه در شگفت بودند که این چه خاموشی بود .

 

کاش می فهمیدیم  حس قورباغه ها در نگاه مارها چگونه است 

 

پانوشت 

کلاغ ها قار قار می کنند 

جیر جیرکها جیر جیر 

جنگل مال پرنده هاست 

کوه را زنده بزاریم 

پائیز هزار رنگ از راه رسید 

و کلاغ های مهاجری را در حال کوچ می بینم 

درخت دانا خالی از پوشاک شد 

و شاخه های عریانش با لانه ی کلاغی تنها 

نمی دانم کلاغ ها برای چه قارقار می کنند 

شاید از برای یک زندگی تازه یا خانه ی پوشالی 

تدوین و نگاشت خالقی عرفان 

 

  • ۱۵ آبان ۰۳ ، ۲۳:۰۹
  • محمدعلی خالقی

  • ۱۵ آبان ۰۳ ، ۱۷:۴۴
  • محمدعلی خالقی

  • ۱۵ آبان ۰۳ ، ۱۰:۵۴
  • محمدعلی خالقی