
- ۱۱ مهر ۰۲ ، ۲۲:۱۶


باسلام وبادرود واحترام
ای عزیزان دوستان بامرام
روح مردان بزرگ این دیار
هر که باشد بهر مردم افتخار
شاد باد از رحمت و لطف خدا
چون شده ازقید این دنیا رها
خاصه خوا جه باقر ان غواص نیز
روحشان شاد وبه دل ها باد عزیز
او که بوده در سخن اهل ادب
فارسی استاد ودانا ازعرب
راه رفتن چون بزرگان باوقار
احترامش داشت دارا وندار
خاطراتش مانده دراذهان هنوز
او که روشن بود روشن همچو روز
چون سخن امد زمردان بزرگ
ک
آن خردمندان ، ادیبان سترگ
گر که می خواهید مانَد یادگار
عکس وتصویری ،شود پس ماندگار
خوب باشد یک نمایشگاه عکس
اخر هفته برای بحث ودرس
از مفاخر از علوم وازفنون
جمع گردد همچو یک کلکسیون
از مفاخر از ادیبان شاعران
از قدیمی ها وهم از حاضران
هم زاشیائ عتیقه هم سند
هرکه دارد نسخه ای قلم زند
آن چراغ هم گرچه خود یک کیمیاست
لیک مثلش هم کنون در نزد ماست
فکر کنم میدین سوئد جنسش زمس
باشد ازبهر عزیزان ادرس
این سخن ها یونس از مادر شنید
او کلامش را به جان ودل خرید
حرف او بوده زبهر ما درست
من نفهمیدم زایشان حرف سست
شاعر یونس کریمی
ملاحسن ،کربلایی محمد صادقی
جارچیان اسفاد
آن روزها که وسایل ارتباطی امروز وجود نداشت، جارچی تنها وسیله ارتباطی روستا به حساب می آمد. دعوت برای مراسم عروسی یا دفن و ختم مردگان، اعلام اشیاءگمشده یا پیدا شده، قرق کشتمان و اعلام همه خبرهای دیگری که باید به گوش همه مردم می رسید، به عهده او بود.
خدابیامرز حسن صادقی، که مردم اسفاد او را حسن مدسین (حسن محمدحسین)می خواندند، از قدیم این نقش را بر عهده داشت و در عرف روستا، دشتبو (دشتبان) خوانده می شد. اسفاد قدیم که به درستی آن را قلعه اسفاد می خواندند - و در کتابهای تاریخی هم به نام قلعه ثبت شده است - از خانه هایی پیوسته و متصل به هم تشکیل می شد که دالان هایی سرپوشیده، قسمت های مختلف آن را به هم مرتبط می ساخت.
تنها، کوچه اصلی قلعه که از پایین (زیر قلعه)، تا پای چنار ادامه داشت ، روباز بود و همه مکانهای عمومی مانند مدرسه، آسیاب، حوض پایین (آب انبار عمومی) ، مسجد پایین، مسجد بالا، حوض بالا، حمام، آسیاب آبی، و ... به ترتیب، در طول این کوچه بنا شده بود و کوچه های فرعی سرپوشیده از آن منشعب می شدند.
با آنکه روستا کوچک بود، اما دسترسی به همه خانه ها از طریق این کوچه های سرپوشیده و پیچ در پیچ کار آسانی نبود. هرگاه قرار بود مردم برای مراسم عروسی دعوت شوند، ملاحسن (و گاه برادر مرحومش کربلایی محمد) به نیابت از صاحب مجلس به یک یک خانه ها سر می زد و از جلوی درب منزل آنها را دعوت می کرد. خودش مردها را دعوت می کرد و همسرش زن ها را . همین کار برای مراسم ختم (پُرسه) هم تکرار می شد. البته علاوه بر این دعوت، برای بزرگان روستا و فامیل نزدیک عروس یا داماد، باید بزرگترهای خانواده عروس و داماد هرکدام شخصاٌ دعوت می کردند.
آن روزها قلعه اسفاد در دو طبقه بنا شده بود. طبقه اول مخصوص نگهداری دامها و علوفه بود و طبقه دوم برای زندگی اهالی. پیوستگی خانه ها به حدی بود که رفت و آمد عادی مردم در پشت بام ها و تجمع آنها در آنجا برای گپ زدن آسان بود.
غروب هر روز، اغلب مردم به پشت بام قلعه می رفتند. به هر سو نگاه می کردی، می توانستی گروههای چند نفری را ببینی . پیرزن هایی که در حال قلیان کشیدن گپ می زدند، دخترانی که گل دوزی می کردند، پسرهایی که با سروصدای زیاد به تیله بازی (تٌشله بازی) سرگرم بودند و جوان هایی که با ضبط صوتی در دست، آهسته قدم می زدند.
موقع اذان، از چند گوشه بام روستا، بانگ اذان بلند می شد. به طور همزمان چند مؤذن با فاصله ای کمتر از 200 متر، اذان می گفتند و مردم آرام آرام پشت بام را ترک می گفتند.
تابستانها، مردم پشت بام می خوابیدند... خاطره های شیرین پشت بام را نمی توانم فراموش کنم... آسمان بسیار کوتاه به نظر می آمد و ستاره ها بسیار روشن و درخشان بودند. ماه را به آسانی می توانستی حس کنی. ما بچه ها آزاد بودیم که هرجا دلمان می خواست و تا هر وقت می خواستیم، بازی کنیم. در دنیای کودکی دقایقی طولانی به ماه خیره می شدیم تا خانه خدا را در داخل آن پیدا کنیم و یا سهم خودمان را از ستاره ها بچینیم ...
پاسی از شب که می گذشت و هر خانواده ای در جای خود قرار می گرفت، اگر خبر تازه ای وجود داشت، یا چیزی گمشده یا پیدا شده بود، ملاحسن دشتبان آن را اعلام می کرد. لازم نبود فریاد بزند. در سکوت شب روستا، به راحتی می شد از هر نقطه ای صدای او را شنید. طنین صدایش را از حدود 35 سال پیش هنوز به خاطر دارم... خوبست از برادر مرحومش کربلایی محمد هم (که او را کبلمٌد می خواندند) یاد کنم که او هم همین نقش را داشت.
ملاحسن، بجز این نقش، مسئولیت اداره حمام قدیم را هم بر عهده داشت که البته آن حمام خزینه ای قدیمی، از دوره کودکی من، حدود 35 سال پیش، تعطیل شد. من استفاده از آن حمام را در سنین 3 تا 4 سالگی به زحمت به یاد دارم.
هرسال، شب عید که مردم پلو می پختند، رسم بود که از هر خانواده یک بشقاب غذا به خانه دشتبان برود. در یک شب، ده ها بشقاب پلو به خانه آن بنده خدا سرازیر می شد و نمی دانم که آن خانواده با این همه غذای پخته چه می کردند!
بعد از زلزله سال ۱۳۵۸و بازسازی روستا، آن آداب و رسوم از میان رفت اما دشتبان، نقش خبررسان را برای مراسم عروسی و عزا و مانند آن، ادامه داد. او همچنین، آچار فرانسه ای برای مردم بود که برخی از کارهای خدماتی آنها را هم انجام می داد و مهمترین کار او در روستای جدید، چرخاندن حمام جدید روستا بود...
زندگی او و همسر مرحومش، پایان دردناکی داشت. در زلزله سال 1376، همسر ملاحسن، فداکارانه برای نجات بچه هایش از بیرون خانه به درون رفت و پس از آنکه همه بچه ها را به بیرون فرستاد، خود زیر آوار ماند... ملاحسن هم که برای مراقبت از بچه های کوچکش، چند سال بعد ازدواجی دوباره داشت، در شهریور سال 1385، به هنگام بازگشت از یک عروسی در راه مشهد به اسفاد، دچار سانحه تصادف شد و درگذشت.
دکتر کریمی اسفاد

مرحوم حاج خانم(همسر حاجی رحیم حاجی زاده)
مرحوم حاجی رحیم حاجی زاده
حاج مهدی آقا حاجی زاده
مرحوم میرزا غلامعلی حاجی زاده
حسین آقا غفاری
روح سه بزرگوار که در تصویر در حیاط نیستند شاد که در مهمانوازی و اخلاق زبانزد هستند
حاج مهدی آقا مرد نمونه وزرات خارجه همیشه سلامت باشند
تصویر محمد علی غفاری

یه داستان شنیدم مخم سوت کشید
خلاصه مطلب
اقا دامادشو بعلت مشکلات خانوادگی می کشه
و تو چاله ی خونش دفن می کنه
سی سال از این ماجرا میگذره اب ازاب تکون نمی خوره
اقا هر شب عذاب وجدان می گیره
تا حالا به کلمه عذاب وجدان فکرکردی َ، شاید جزی فکر کردی یا به زبان گفتی ولی تو موقعیت و تجربه اش قرار گرفتی ؟!
اونم سی سال ، اقا هر شب خواب می بینه ، عذاب داره ، درد می کشه
تو سن ۶۰ سالگی می ره پاسگاه خودشو معرفی می کنه
می گه سی سال قبل دامادمو کشتم هیچکی خبرنداره تو باغچه ی خونم دفنه برین درش بیارین
که این عذابه پدر منو در اورده
بله اینه غذاب وجدان با دست خودت بری خودتو معرفی کنی زمین گرده رفیق ، تاس می چرخه همیشه جفتشیش نمیاد .صبر خدا زیاده
مواظب حرفاتو کارات باش
داستان واقعی
کبوتر بچه ای روزی زلانه
زدلتنگی رهید از اشیانه
به شوق اولین پرواز ان روز
بهر سو بود پّران شاد وپیروز
کمی چون دور گردید او زخانه
شده دلتنگ ان خواب شبانه
زجمع دوستان ناگه جداشد
به قصد استراحت درسرا شد
ولی پیدا نکرد او شاخه ای را
درختی لانه اماده ای را
لب بام مراد بیکی چوبنشست
شد اونومید وشست از زندگی دست
نگه میکرد برهرسو هراسان
بگفتا گم شدم یارب چه اسان
خدایا مادرم امشب غمین است
چه اوداند خطر ها در کمین است
بدی اوغرق افکار درونش
نبودی اوبکُلی فکر جونش
همین طوری که او درفکر بودی
چموشا گربه، قصدش را نمودی
پرید ان گربه .ظالم به سویش
چودست افکند بر ان بال ورویش
دمی از خواب غفلت گشت بیدار
تاسی کرد یک دم گشت هشیار
به هر سختی زدستش جان بدر برد
ولی آن روح وجانش سخت آزرد
پرید وسوی صحرا رهنمون شد
پی یک اشیان از بیم جون شد
به فرصت راه منزل امدش یاد
زخوشحالی بناگه کرد فریاد
اگر چه تشنه وبی اب ودان بود
ولی برخلق وعالم بدگمان بود
.
به امید رهایی کرد پرواز
بدید اومادرش را کرد اواز
همان دم دشمنی دیگر عیان شد
دوباره گفت پس باید نهان شد
نگاهی را به پایین.و. دو سو کرد
که شهبازی به قصد جان اوکرد
به دشت وکوه وصحرا گشت پران
زدست باز شاید دربرد جان
چو یک دم ۰ناامید از زندگی گشت
درختی در نطر بگرفت وبنشست
نشست و پس به یزدان دل سپرد. او
به بال خویش سر را پس فشرد او
چوامیدش زاین دنیا بریده
زبختش تیر صیادی. رسیده
همان تیری که قصدجان او بود
گمانم ایزد ش ، فرمان اوبود
بیافتاد. باز از بالا بناگاه
فقط باشد خدا ز اسرار آگاه
هماندم مار زد بر پای صیاد
کمان انداخت صیاد وبیافتاد
ز حکمت گر ببندد. او دری را
ز رحمت میگشاید دیگری. را
نشو از لطف حق مایوس شاید
یقین دان او گره را میگشاید
اگر رنج و اگر محنت ببینی
به امید عطای او نشینی
اگر درها برویت بسته باشد
نباید روح وجانت خسته باشد
به لطف او توکل کن یقین دان
گشاید هر دری از لطف یزدان
به پیش زورمندان شکوه مگذار
به هر دیوار کج پا را میازار
کریمی راز گیتی چو ن ندانی
تو نیکی کن هر انچه میتوانی
غلامحیدر کریمی مرداد۴۰۲
جناب آقای محمد میری
خبر تاسف بار درگذشت داماد گرامی موجب تاسف و اندوه شدید ما شد.
ضمن عرض تسلیت و آرزوی صبر و شکیبایی برای جنابعالی و خانواده محترم ، برای آن عزیز آسمانی آرزوی رحمت و رضوان الهی داریم.
روحش شاد
