
- ۱۰ شهریور ۰۴ ، ۰۷:۲۹
در یک شرکت تزریق پلاستیک استخدام شدم
فهمید دستم تو کاره با هم شیش شدیم
منو گذاشت اپراتور دستگاه
گویا سالها همدیگر رو می شناختیم
در کنار کار ....
یک هفته با هم خندیدیم و لذت بردیم
سرپرست عوض شد
هفته دوم با سرپرست جدید تازه داشتم آشنا می شدم
یکی از دستگاهها نشتی داشت نشتی آب همراه با روغن
نشتی کهنه بود
به سرپرست دوم گفتم اگه اجازه می دی دستگاه رو تعمیر کنم.
گفت این کار تاسیساته فکر نکنم بتونی درستش کنی
دستگاه رو درست کردم و با خوشحالی بهش گفتم درست شد.
روز سوم منو تشویق کرد و بعد هم اخراج
اینو دو بار بخون
شهرک صنعتی توس
فاز دو
یارو می گفت قهوه نمی خورم چون شبا نمی تونم بخوابم
اتفاقا یک درصد افراد تو شبا قهوه می خورند تا با آرامش بخوابند
پشت صحنه ی ذهن درگیر متن پروانه ای
خودم / آینه
چرا بعضی ها ستاره می شن بعضی ها ماه یا خورشید
عزیزم می شه با کلمات بازی نکنی ......
خوب سوال خوبیه ؟؟؟؟
چرا ماه برای تشییع جنازه دنبال مثبت ستاره هاست
و خورشید دنبال منفی بی انتهاست / منظورت آدماست/
سکوت.....چند ثانیه .... با خودم (سرشو تکون می ده )
باید یه چیزی بگی دیگه ...یاد بگیرن
حتما باید مثل برنج اضافه کلمات رو بریزیم تو سطل آشغال...
یکی از بیرون بیاد بگه اگه خواستی بریزی سطل آشغال بده من بخورم
سکوت ....
بزار هوشیار تر از عاقل تر بشیم
خوب نه زیاد عرفانی صحبت می کنی با تلفیقی از حیوانی
شاید به کسی بر بخوره
بزار بخوره اونی که باید بفهمه می فهمه اونی که نمی فهمه به درک
العاقلو اشاره ...
الان بگو فرق خیار با خالو چیه ...با خودممم
آلان یه عده / این منظورش ما بود
این تیکه انداخت /
نه دایی جان !!!! نه عمو جان نه خالو با خودمم ؟؟؟ تعجب نکن
با خودت درگیر نشو ،،،
تیتر این رسانه رو بخون چی نوشته
از زبان حیوانات / گیاهان
فهمیدی چی شد ؟؟؟؟
آره مفهموم. چی می گی
حتما باید یه عده هشیار / مفهموم چی می گی / رو املا بگن واسه دانش آموزان
آها (سر رو تکن می ده با خودش ) / نه متوجه شدم
پس برو دیگه /
نه راستی یه لحظه واستا. بیا اینجا
یواش / درگوشی
بگو سر خاکت شلوغ نکننننننن / گریه نکننننننن /مرده اذیت می شه
یه ده بیست تا بشن بسههههههههه
سوم چهارم نگیرننننننننننننن
برو دیگه چرا واستادی / آها...برو دیگهههههههههه.....بلند
بیا اینجا بهت می گم
اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir
مگس / سوسک / موش می کشیم
بعد گربه / سگ / نجات می دیم
اعتقاد و باورها همین قدر جذابه خخخ
عجب ا عجب
خدای من نمیدانم گاهی کجای دنیا گم ات میکنم
در هیاهوی بازار … در خستگی هنگام نماز ! در وسوسه های نفس ام… نمیدانم…. اما ، گاهی تو را گم میکنم مثل کودکی که در بازار دستان مهربان مادرش را رها کرده به تماشای عروسکی مشغول است…! بعد میبیند مادرش نیست و هیچ عروسکی او را خوشحال نمیکند…!
به کودکی ام بنگر… هرچند خودم تو را گم میکنم اما ….تو پیدایم کن…..