اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

اسفاد ای سرزمین مادری من چه می کنی با دستهای خسته روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو شهر سکوت در و دیوار شکسته چه میکنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
آن باغ های خرم و شیر دلان تو ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی

بایگانی

۳۳ مطلب در دی ۱۴۰۲ ثبت شده است

مرحوم کربلایی حسینعلی قاسمی

جمعه, ۸ دی ۱۴۰۲، ۱۱:۳۱ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

دایی جان روحت شاد می دونم جات بهشته  

که جز خوبی وخنده شادی چیزی نداشتی 

چرا دایی ها این قدر دوست داشتنی اند 

یه روزی میاد میام و می بوسمت

کمردرد

پنجشنبه, ۷ دی ۱۴۰۲، ۰۵:۳۲ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

 

کنون دربسترم من از کمر درد
شده رخسار من چون زعفران زرد

اگر تشخیص دکتر دیسک باشد
گمان دارم عمل یک ریسک باشد

زدردآن شدم یک لحظه بیهوش 
سزد من حرف دکتر را کنم گوش

که یعنی بار سنگین بر ندارم
به دکتر چه ،اگر من کار دارم

ندانند  مردمان  قدر  سلامت
مریضی آید ایشان را ندامت

سلامت ،امنیت دیگر شده جُک
نبودش ،میشود بر جامعه شُک

نباشد  ثروتی  از این  دو بهتر
هر آن دارای  هردو باد مهتر

نبادت برتنت رنج و ملالی 
تو شاکر باش زِ روزی حلالی


خداوندا زلطفت گردهی درد 
بده درمان ان را هم به آن فرد

تو رحمانا،  بلا  را  دور  گردان
کریمی را کنون مسرور گردان 

غلامحیدر کریمی دیماه۴۰۲

رقص کائنات

پنجشنبه, ۷ دی ۱۴۰۲، ۰۶:۳۲ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

روزگار نیرنگ

سه شنبه, ۵ دی ۱۴۰۲، ۱۰:۳۹ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

 

هر سحر بانگ دلم می زنه زنگ 

                     می درخشد دل این آینه ننگ 

هر شب آن اختر شب تاب دلم

        مرحمی است تا که بشیند غم و رنج 

         می درخشد پس این پرده غمناک و سیه 

                     روزگاری نیرنگ 

از غبار مه آلوده به رنج       

به ستوه آمده ام از شب تنگ 

شاخه های گل یاس 

سر به بالین سحر 

                          از ملال تب و درد و غم خود 

                           زرد از رخ به تمنا شده سنگ 

خانه های  شهرم 

      خالی از نبض زمان 

           دگر از هیچ خبر نیست 

               قاصدک نیست در این کلبه ی غم 


 روزها هر روزش تکراری 

روزگار است در این زخم دلم 

  شده است حیله و نیرنگ و دورنگ 

جمعه ۳ اسفند ۹۷

خالقی عرفان 

 

اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

عکاس حسین نظرجانی 

وطنم اسفاد ،شاعر حسن شهریاری

سه شنبه, ۵ دی ۱۴۰۲، ۱۰:۳۷ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

«وطنم اسفاد»

عشق اسفاد در اذهان شکوفا  بادا

مهر ودوستی در افکار هویدا بادا

مردمش اهل دل ودر همه جا ورد زبان

این دهِ خوش صفت از عیب مبرا بادا

همه شادند ،ندارند غم و اندوه به دل

عمر عزت  نصیب و به  درازا  بادا

گذرانندشب خویش به صد شور وشَعَف

اینشب و شوروشعف چون شب یلدا بادا

بر سر چشمه نشینند، نگرند آب روان

یارب این آب روان، جاری و پویا بادا

هر پگاه می شنویم صوت هَزار وقُمری

این  نواهای خوش الحان ، گوارا  بادا

مردمش اهل عمل ، صادقند ودور زدَغَل

چون مصمم بشوند ، مُلزَم الاجرا بادا

نام اسفاد نکو است و نکو خواهد ماند

نیکنامی و وفایش، محفل آرا  بادا

وصف اسفاد نگنجد بخیالت مهران

مردمانش همه کس اهل مدارا بادا


۱۴۰۲/۱۰/۱جمعه
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

ESFAD IRAN 🇮🇷 👌

دوشنبه, ۴ دی ۱۴۰۲، ۱۲:۱۶ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

يكشنبه, ۳ دی ۱۴۰۲، ۱۱:۵۰ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

سروده زمستانی بانو اعظم اسماعیلی

با ما بگو ز سوز زمستان چه میکنی
با هجر روی آذر و آبان چه می کنی
با سقف های کاگِلی و پشت ناودان
با سد آب و اَوچَکِ باران چه می کنی
با کوچه های خاکی و سیلابهای تند
شبهای تیره با خرابی دالان چه می کنی
با چکمه های پاره و در راه مدرسه
با کودکان خسته و لرزان چه می کنی
حالا که پایه ی اجاق تو از هم به در شده
با کُندَه های گوشه ی ایوان چه می کنی
تنگ غروب و آخور و کادانِ خالِیَت
با گله ای که می رسد ز بیابان چه می کنی
از دست بی وفای زمستان رمیده ایم
با خانه ی نمور و هجرت یاران چه می کنی
اسفادِ من بگو ! به شب سرد چلّه ات
با خاطرات خشک گلستان چه می کنی؟

اسماعیلی ۱۴۰۲/۱۰/۱💐

جوانی نوبهاری بود بگذشت

يكشنبه, ۳ دی ۱۴۰۲، ۱۰:۳۸ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۱ نظر

نفرین نوح

جمعه, ۱ دی ۱۴۰۲، ۰۱:۲۷ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

 

بعد نفرین نوح ورفع بلا
غرق گشتند مردم انجا

 پسرش نیز بابدان چونشست
رشته عمر او زهم  بگسست

همه سرکشان هلاک شدند
غرق در آب و زیر خاک شدند 

چون بلا رفع گشت  وشد آرام
اهل کشتی پرنده واحشام

کشتی نوح به قله ای بنشست
اهل کشتی زهر  پلیدی  رست

از  جماد و نبات  شد  زنده 
همه   عابد و بر  خدا بنده

نوح برگشت به شغل کوزه گری
فردی آمد برای کوزه خری

او  فرشته به شکل انسان بود 
 هم سخندان هم سخنران بود

چند کوزه خرید واو بشکست
معترض شد بر او گرفتش دست

این  چه کارست میکنی جانا 
صنع شان سخت بو ده بهر ما


گفت تو صانعی نیی خالق
آن خدا هست خالق ورازق

خود که دانی ز،ارزش انسان
بوده او را شعور وعقل و بیان

بندهِ   خالق   خدا   زیباست
کار خالق همیشه بی همتاست

شد به نفرین تو هلاک اکنون
توشدی بهر آن خدا مدیون

 بین که نفرین تو چها  کرده
خلق آن بنده را خدا کرده

گریه بنموده نوح ،بر  احوال
گشت مغموم او پریشان حال 

او جلا داده، جسم وجان و وروح
اینچنین  بوده  اسم  او شد  نوح

         *    غلامحیدر کریمی   *