تصویر سال ۱۳۸۰
نو نهالی
سعید یوسفپور
محمد علی خالقی

- ۰۹ اسفند ۰۳ ، ۱۱:۲۵
سگی که بعد یک سال صاحبش رو شناخت
با دیدنم سگها شروع به سر و صدا کردن
حیوان طبق واکنش سگهای دیگر واق واق می کرد
همین که اسمشو صدا زدم بعد بو کردن به دست و پام پیچید
و احساس آرامش کرد
سگها با وفا ترین حیوان ها هستند
یارو تو خیابون توجه همه رو به خودش جلب کرده بود
چی شده برادر یه شلوار فروشی دارم
کجاست / دیدم با دلهره و تشویش از زیرکاپشنش در آورد
گفتم چند برادر / گفت یه چیزی بده کارم راه بیفته
کاریه ؟؟؟؟
گفت نه / می گم راستشو بگو ازت می خرم
می گه که نه
من مال که شک توش باشه نمی خرم شاید هم مشکلی نداشته باشد
باشه حالا بیا این صد تومن رو بگیر برو اینجا وا نستا
ملت گرسنه دین و ایمان نمی شناسه
حالا تو از دین و تاریخ و جغرافیا بگو
تو دلم گفتم
این که اختلاس نیست این نیازه
پس چرا این رو خدا سر راه من گذاشت
باز گفتم حتما می دونسته که من ازش می خرم
نیازه برادر / نیاز
فکر کنم
اختلاس چیز دیگه است
حالا تو از دین و مذهب بگو برای مغزی که معده اش گرسنه است
چند قدم تا خدا
راوی / مرد مهربان
وقتی می رم حموم
می خوام خودمو ب شورم / وقتی می رم باشگاه این قدر که تحرک دارم از بوی بدنم بدم میاد / گاهی هم حال می کنم با بوی بدنم فکر می کنم تموم سم بدنم /انرژی منفی از بدنم خارج می شه و انرژی مثبت می گیرم
یکی بود حال می کرد با خودش با بوی بدنش
می دونی به کجا فکر می کنم و چی می خوام بگم
یک بازی بود دو نقطه می ذاشتیم رو برگه بعد خط وصل می کردیم از یه نقطه تا نقطه بعدی / بعد خط ها نباید به هم می خورد (خط و نقطه )
این قدر پیچیده و سخت می شد / بعد اگه به هم می خورد می سوختی و برد مال رفیقت بود
وقتی به دوش اب نگاه می کنم تصور می کنم الان این آب به کدوم کوه و کدوم قسمت زمین وصل شده تا به اینجا رسیده تصورش یکم عجیبه
چقدر پیچ در پیچ و چند فیلترینگ شده تا به اینجا رسیده / سخت مثل خط و نقطه
از دل کوه یا زیر زمین
یکم فکر کن
شاید صلوات رو ترجیح ندم چون خدا بزرگتر از صلواته پس از خود خدا تشکر می کنم چرا از بنده اش بخوام / بسم الله الرحمن الرحیم
اگه هجوم مگسها و پشه ها از جمعیت انسانها زیادتر بود
خیلی زیاد تر / بیشتر تر / آیا می شد زندگی کرد
جدا" می شد / هر روز باید به خودت سیلی می زدی یا خودتو و مگس ها و آفریده شو فحش می دادی
پس به نظم کائنات باید باور داشت
همه چیز از روی اصول ه برادر
یک عقاب تنها توی آسمون به امید روزنه ای باریک برای زیستن
یک سوسک مادر با شکم ۱۵ قلو در فاضلاب به فکر غذا
و یک تمساح در باتلاق مرده در انتظار آهویی تیز پا برای شکار
و عنکبوتی وارونه در سقف باید امید داشت تا زندگی پایدار بماند
اکوسیستم باید بچرخه
ما از یه زنبور به چرخه حیات برای بقا می رسیم
اگه نیشت زد نکش برادر یا بگذر و تحمل کن ببین کجای کارت مشکل داشت
شاید زخم یه زنبور پادزهر زخم های نگفته ات باشه
ما باید به درد بخوریم نه به مرگ

عمو گفت با هویدا نهار خوردم
گفتم جدی ؟؟؟
گفت آره با فردین هم عکس گرفتم
گفتم می دونم تردید نیست
بهش گفتم هر موقع صبحانه تو با کوزت
جشن تولدتو با طبقه پایین تایتانیک
و درد دلتو با بی خانمان کردی
بگو برات اهنگ پرین رو با دو تار بزنم
هر کی نامبروان شد با گوله زدنش
صدا شو در نیار
خندید
شاد باش 😂😂😂😂😂
یه قفل کتابی بود کلیدش رو گم کرده بودم
کلید ساز رو دیدم آشنا بود
گفتم برادر اینو برام باز کن رو کار / یعنی این که این قدر کلید امتحان کن تا یکی بهش بخوره بعد از روش برام دو تا بزن
رفت با یه جعبه کلید اومد گفت خودت امتحان کن اگه پیدا شد ،بعدا کلیدارو برام بیار
گفتم ممنون برادر از اعتمادت
همه کلید ها رو امتحان کردم شاید نزدیک ۵۰ کلید بیشتر بود / نامید شدم
یه کلید همش دستم میومد زخمی و کج و کوله می انداختم دور نه دسته داشت نه قیافه / بیشتر کلید های سالم و نو رو تست می زدم
تا کلید زخمی رو انداختم باز شد.
اولا اینکه وقتی اصل و نصب دار باشی حتی تو جهنم هم ریشه ات نمی سوزه
هر کلیدی بهت نمی خوره
دوم اینکه هیچ موقع گول ظاهر و کراوات رو نخور
اونی که زخم بیشتری رو متحمل شده درک بیشتری داره و همون رفیق واقعی تویه
تا این که شعور و فهم ادمکا رو ترجیح به ساعت مچی و کت و شلوار توسی بدیم
کلید فرسوده گاهی همزاد قفل ریشه دار است
کسی حالم نمی پرسد
آهنگی زیبا از عباس مهرپویا
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
داشتم کتاب سپیده ی دانایی رو ورق می زدم
به متنی رسیدم که نوشته بود .
میگن اگه چوپان نباشه گوسفند ها تلف می شن یا گم می شن یا گرگ بهشون حمله می کنه یا از گرسنگی می میرند چون مغز ندارند / هر کی مغز نداره به چوپان احتیاج داره یه چوپان دلسوز /چوپان حکم پدر یا مادر گوسفند ها رو داره
یه دفعه دیدم مادری زنگ زد که سیوش کرده بودم
مادر مهربان میراباد
بهش گفتم حواست بهم هست که گم نشم کی پاشم و کی بشینم / کی بمیرم
تو مث مادر منی
گفت نمفهموم چی می گی
گفتم مفهموم چی می گی
همین که به یادم هستی ممنونم ازت
کم لطفی بی معرفتی از من بی مغزه که باید بهت زنگ می زدم
گفت اشکال نداره مادر جان اگه عید آمدی حتما یک سر بزن بهم /اینجا خیلی دلگیره / از قلعه دورم / خونه تو شهرک بهم نمی دن / تنهام
گفتم چشم مادر جان وظیفه است
ببین خیلی از انسانها منفعتی نداری براشون ولی به یادتن
اینا انسانهای واقعی هستند اگه از این جور انسانها دوست رفیق داری قدر شون رو بدون و احترامشون رو نگه دار
انسانیت حتی بعد مرگ تو همین چیزا خلاصه می شه
عکس سلفی شو دارم و همین طور فیلم چهار بیتی شو
اما مطمئن از رضایت بودنش نیستم
رفتیم رستوران زارعی دو تا مرغ با یه برنج اضافه سفارش دادم
برنج اضافه رو نیاورد
گارسون با گاریش داشت ارائه خدمت می کرد
رفت ته رستوران بشقاب های خالی رو جمع کنه
به من که رسید گفتم برنج اضافه رو نیاوردی
گفت ببخشید الان میارم
گفت :: یه لحظه واستا
این برنج های اضافی رو می خوای بریزی سطل آشغال
گفت یه مقداری رو می ریزیم بیرون
یه مقداری رو می دیم مستمندان
جدا می کنیم / چند تا بشقاب های جمع شده رو میریزیم بیرون
و اونایی که دست نخورده رو می دیم مستمندان
گفتم اشکال نداره یکم از همین برنج ها رو بردارم
گفت ::: نه بردار / مرسی
گفتم از این به بعد اگه سیر نشدم و شما خواستی بریزی سطل آشغال
بده من بخورم خخخخ خندید
گفت اشکال نداره
می گم که اشغال چیه / اشغال / غذایی که تا یه دقیقه قبل داشتیم با ولع و چه چه می خوردیم شد اشغال / یکم فکر کن
تا یه دقیقه قبل داشتیم می خوردیم حالا نصف بشقاب مونده و بهش می گیم اشغال و میریزیم سطل آشغال
ما انسانیم برادر / چطور که اگه ده نفر سر یک سینی اعرابی بشینیم و مثل سگ و گربه بخوریم اشغال نیست ولی همین که اینا پا پس بکشن می شه اشغال
چون ده نفر دست زدن
یادت باشه اگه خواستی بریزی سطل آشغال بده من بخورم
اشغال خوردنی
عرفان و خداشناسی