اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

اسفاد ای سرزمین مادری من چه می کنی با دستهای خسته روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو شهر سکوت در و دیوار شکسته چه میکنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
آن باغ های خرم و شیر دلان تو ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی

بایگانی

۲۴ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

در روزگارانی دخترکی خواب آشفته او را آزرده خاطر می داشت 

و حکایتی از خوابش که سرشتی شوم از اعمال پدرش که در آتش جهنم در عذاب بود امانش را بریده بود 

پدرش در روزگاران حیات خود ملکی را در تصرف بود که با مالک در اختلاف بودند 

مالک سالها در ان ملک زحمات فراوانی کشیده بود که از خرابه به زراعت در اورده بود 

بعلت حجم زیاد ملک و کار و تلاش کشاورز ،چشم طمع خیانت مرد متصرف را آشفته می کند و بر شورا و بزرگان ده به شکایت  مالک  می پردازد 

که مالک به شورا و بزرگان فحاشی کرده 

این فتنه شورا و بزرگان را به جنون میندازد 

در حالی که سالها مرد کشاورز  در آن زحمت کشیده و عرق ریخته بود 

هر چند که درآن  زمان املاک پایین ده  هیچ ارزشی نداشت و همه بیابان بود

این ماجرا بر مالک و مرد متصرف به اختلاف افتاد و مرد زحمتکش دیگر در کل دوران حیات از آن مرد دلخور و بی اعتنا بود 

تا اینکه مرد متصرف فوت می شود و دخترش ان  را در خوابی آشفته و عذاب اور در جهنم می بیند که رضایت من را از مرد مالک بگیرین 

دخترک بعدی چندی به همراه شوهر و رجال بزرگ به نزد مرد مالک و زحمتکش می گریزند و تقاضای رضایت مرد معذب را دارند 

و اقرار  دارند هر چه قدر هزینه ملک و زحمات مرد کشاورز  شده را  بپردازند 

هرچند ملک بعدی چندی سال ارزش پیدا کرده  ولی مرد کشاورز با سخاوت تقاضای مقداری اندک همان دوران را تقاضا دارد که در آن هزینه کرده و بخشش آن را می پذیرد و آن مرد از اتش در  امان می ماند 

     خالقی اسفاد

  • محمدعلی خالقی
شنیده بودم کبکها گوشت لذیذی دارند اما شنیدن کی بود مانند خوردن 
هوس خوردن گوشت کبک بدجور  من را در دوران کودکی برمی داشت ولی مشقت شکار کبک و عواملی باعث عدم تصمیمم می شد 
 هرچند که هنوز نوجوانی خام و نپخته بودم ولی دلایلی باعث مخالفت این ماجرا بود. هنوزم هم این آرزو در اذهانم ماندگار است  روزی که به اتفاق دیدار یکی از دوستان رفته بودم به علت علاقه زیاد به خلقت کائنات و جانوران مجذوب تعدادی کفتر در صحن حیاط خانه او شدم  در لابلای قفس ها قفسی را دیدم که دوعدد کبک نر و ماده  خود نمایی می کرد  
قفس را برداشتم اندکی در چشمهایشان نگریستم تاملی در ذهنم تداعی شد بعنوان کینه انسانیت ، احساس کردم این کینه در چشمهایشان هویداست و دارد با من درد دل می کند کمی بیشتر خودم را در تفکرشان فرو بردم
  بله دقیقا همان چیزی که عنوان کردم  از چشمهایشان می بارید و مثل اینه در من در انعکاس بود انگار من انها را زندانی کرده بودم نگاهشان پر از کینه و نفرت بود  از جام بلند شدم و چند قدمی رفتم عقب و دوباره برگشتم دوباره به قفس نگریستم  بعضی وقت ها حسی در وجود آدم احساس می شود که به حس ششم معروفه  دوستم را صدا زدم و پرسیدم این کبکها را از کجا آوردی
 دوستم گفت از کوههای چکنه  گفتم نظری دارم گفت بفرمائید گفتم به نظرم این کبکها شوم باشن و  برای انسان بد بیاری داشته باشد رهایشان کن همان جا که بوده اند 
گفت از کجا فهمیدی گفتم احساسی در درونم نمایان است  
تا این که بعد از چند روز دقیقا در همان جایی که توسط تله انسان همان دودر گرفتار شده بودند آزاد شدن و به دامن طبیعت برگشتند 
 فیلمی از آنها در ازادیشان  نشانه  انسانیت و عرفانیت ثبت و ضبط شد که به یادگار ماندگار است 
به یاد داشته باشیم هر موجود زنده ای که جان دارد و نفس می کشد باید آزاد باشد.  حتی درختی که نفس های آخرش را می کشد و در حال خشک شدن است
این شد که این مصرع طلایه گفتنی به یادگار ماندگار شد  بعنوان
 کبک زندانی با نگاهش قفل زندان را شکست 
آزاد باش ای ازاده
نگارش خالقی اسفاد 
  • محمدعلی خالقی

شکمی از فرط سیری امانش را بریده 

شکمی از کثرت گرسنگی خوابش را 

هویت کلاغ در حیا ناشناخته است 

تعجیل و غرور در اتفاق فاجعه است 

 بهترین شکار گربه مادر ، بچه شه 

خوابم پریده رو به ابم

کبک زندانی  با نگاهش قفل زندان را می شکند 

طلایه گفتنی ها ::خالقی اسفاد 


  • محمدعلی خالقی

یاد پیرمرد درویشی افتادم که  صدای گامهای خسته راه  در کلوخ های نمناک زراعی و آوازی دل نشین از گلویی گرم اما تشنه در عجین می شد  

هنوز صدای عصای چوبی و کشکول برنجی اش که با زنجیری بر گریبانش اونگ بود در خاطرم زنگ می زند

صدای غزلی از دور دست ها نزدیک ونزدیک تر می شد همین که قدم بر زراعت پدران و مادران زحمتکش دهکده شیرین می نهاد  با شروع غزل و نام  خدا فاتحه ای را قرائت می کرد گاهی هم چنان که شعرش را می خواند دستی هم بر کشاورزان و زحمتکشان خسته  می رساند  و همیشه در فصل برداشت زعفران در اتفاق بود 

کار آنها بر سر مزارع مردم جمع اوری زعفران بود  و بر سر مزارع و زمین ها قدم می زدند معمولا در هر ایستگاه یک مشت گل زعفران به هر متقاضی داده می شد 

هنوز شاتی از گام های سنگین و خسته ی انها در افکارم مرور می شود  گامهایی که شاید دنبال لقمه نانی حلال برای کودکانی  مسکین و نیازمند  بود 

گفتنی یست چقدر با سخاوت بودند  نگاه مردمی که مصداق صداقت  راستی و صافی و  پاکی در اتفاق آن عصر و زمان ودر مقیاس کاملا متفاوت امروز  بله امروز  

هر سال این آهنگ صدای تجدید و مروری  بود که روح و روان انسان را از خستگی  بر می داشت  هر چند که بخشیدنی بود ولی با طمعی دل پاک 

ما  فرزند همان اجدادیم  ولی با تغییری نوین 

که راه خود آراستی را گم کرده ایم 

ولی آیا غیر این است که سرنوشت هر قوم به دست خودش تقدیر می شود  

یاد باد ان روزگاران یاد باد   

خالقی اسفاد  

  • محمدعلی خالقی

فرآیند این موضوع بر این است که نوعی سیاهی به تلفظ عامیانه ی  بختک گاهی به صورت ازرائیل بر انسان احاطه می شود شاید هم دوستانه مثل یک دوست و رفیق 

تحقیق در این نگاشت مرا به برداشتی از خلاصه تفکرم به ذکر بیان می پندارد  سیاهی معمولا در خواب رخداد می انجامد فرقی نمی کند در چه مرحله ای از خواب باشیم یا چه نوع خوابی باشد کوتاه بلند عمیق و یا کثیف  نگاری به تحقیقات نشان داده این عمل در اشخاص بخصوصی در اتفاق است شاید کسانی باشند که حتی نامش را هم نشنیده یا تفکر این موضوع را از تجزیه و تحلیل نمی دانند و هیچ وقت این سیاهی بر آنها وارد نمی شود  سرچشمه این موضوع مقتضی بر این است که نوعی سیاهی در انسان اعمال می شود بصورت رخدادی بد و خوب که سیاهی گرفته هیچ نوع حرکت و عملی نسبت به خود و دفاعیت از خود ندارد . 

در رخ داد بد او می خواهد از هر طرف برای خود دفاع و کمک در خواست کند ولی نمی تواند و این سیاهی چنان دست و پای ادم را می بندد که هر چه فریاد و کمک در خواست می کند نمی تواند کاری را انجام دهد  یا با صدایی بلند و رعب و وحشت فریاد می کشد ولی در واقع هیچ نوع حرکتی نمی تواند انجام دهد شاید زمزمه ای این وحشت به اطرافیان در شنود باشد ولی خود فرد هیچ دفاعی نمی تواند از خود بکند گاهی هم بصورت دوستانه در عمل است و ماجراهایی را به دنبال دارد که انسان در واقعیت برایش جای تفکری عمیق است و در زندگی روزمره تاثیراتی مثبت یا منفی دارد و پیشینه ای از اعمال و حرکات انسانیت در حیات یا تفکری معقولانه از نگرش خود ارایی شاید باشد 

نگارش خالقی اسفاد 



  • محمدعلی خالقی
شهیدی به جهنم روانه شد 
باد دانه گندمی را در سیه چاله شکوفا کرد 
سی و پنج سال از زاد روزم دورم و در قانون عمر سه ماهه هستم 
تفکر انسان فرمان انسان است 
انسان در سی روز سی دفعه می میرد و سی دفعه زنده می شود 
هر انسان نام مستعاری دارد به نام جنازه 
بزرگترین احترام برای انسان نماز میت است 
صندوق مستحق صدقه نیست 
طلایه گفتنی ها::خالقی (عرفان)
  • محمدعلی خالقی

ای نام تو شکوه و سربلند وطن 

ای پیروز مند ای سرفراز 

ایستاده ایم کنار تو با قلبهای مملو از عشق 

ای آسمان آبی     

ای مردمان شیر و پاک و باصفا 

ای مادران بهتر از گل 

تو را دوست می دارم که زاد خاک منی 

بگذار گریه کنم 

بگذار اشکهای بارانی خودم را نثار کنم  چرا که ذره ذره وجودم از تو تعمیق گرفته 

و خاطراتم مملو از عاطفه توست 

تو را دوست می دارم ای شکیبا نیرومند و ای شکیبا شکوهمند 

هنوز یاد کلوخ های نمناک و عطر آگین تو در مشامم احساس می شود 

هنوز بوی دگدانها و دودکشها ی در فراز بامهای صمیم و محبت و عاطفه ، اهش به دل حکایت می کند.

دوستت دارم      اسفاد وطن    عزیز وطن    بی نوا وطن          

خالقی اسفاد 

       

  • محمدعلی خالقی

گوش در روزنه فکر و خیالم 

ماهها می نگرد سقف اتاقم 

کودکم می پرسد 

چیست این می خزرد از زیرو و زبالم 

                  چقدر نازه 

             خنده ای زیر لبانم        

                      آن یک نوع خزنده  است 

                      نکشی بلکه گناه است 

ماه هاست روزنه ای سقف اتاقم ، خونه کرده 

اون در ان روزنه چند تا جوجه کرده 

                            هر شبی را که در اندوه ملالم  

                            او هم آید به کنارم  

یک خزنده خیز شب در اوج او هم دارد این حال و هوایم 

او هم از یک سفره پر درد سر اندوهی  از چرخ حیات    می خزد در چرخ و تاب 

لقمه نانی دارد از چرخ حیات در زیر خاک 

خر خاکی ناز هم یک راز دارد 

                                  در اندیشه شب ::خالقی (عرفان)

  • محمدعلی خالقی

                                                                      esfadvatanam.blog.ir

            شاخه برگی به فراز                                                    اسفاد وطنم     

            ابر در اوج لطافت  مصداق یخ کوه

             دانه ای روز و شب از جرعه ابی به هوای نفس است 

                                       زاد خاک بشر الموت بخاک 

                                       مرگ حق است به گمانم 

            نام مرغی به تنهایی شب در آواز 

            شاعری در به تکاپوی لغت درنگرش

            نام عشقی به تنم خال زدم  د ز ملالم 

            کودکی در خوابش می پرد از فکر و خیال

            ماه از ذائقه ابر سیه در نگران 

                                                     خالقی (عرفان)

  • محمدعلی خالقی

                                         esfadvatanam.blog.ir

حلزونی چو به زیر و بر برگهای خزان می خیزد 

لقمه نانی در آن برکه پیر زیر انگشت چروکیده ی پیرزنی در خیس است 

پر پروانه به اوج پرواز دل چسب است 

فکر شاعر به تکلم زیبا ، واژه نگاهش سخن است 


                      ماه من می خندد

                     حرف هم می ماند 


           طفلکی گوشه پنهان خیال در فکر است

         ماهی قرمز تنهایی من دم نفسی روی اب می غلتد

          کودکی گریه او در زاد است

مادرم بر سر سجاده خود زمزمه ای در سخن است 

گوشه دشت گون هم زیباست

نام سروی به سرافرازی شهرت تبر است

گفت عرفان چو به جستار نظام در حکمت

                                    محمد علی خالقی (عرفان)

  • محمدعلی خالقی