خوشا اسفاد خوشا حال هوایش
جوان های رشید , با نشاط است
خوشا کوه سیاه , قله بنیجی
ز , تگ دوزخ , دودرهای کما است
در ان شاسکوه که پر گنج غنیمت
چو لعل و گوهری در زیر خاک است
شترها خفته اند , رویش به افتاب
نشان از این طلوع گنج و گران است
دلم پر می زند , در قلبم این است
به عشقت قلبها در تب و تاب است
به قلبت زیرکوه اسفاد نام است
شکوه و پایدار امید یار است
در این ابادی , نام درختی
شکوه و نام دار تکبرگ خال است
خوشا نامت , خوشا اب وهوایت
نهان نیست از دو دیده حق یار است
تورا گر هست این قامت نگاهت
به قرنها قدمت و یا ربنا است
محمد علی خالقی (عرفان)
در رثای مرحوم دکتر مظفر کریمی اسفاد
در رثای مرحوم دکتر مظفر کریمی اسفاد، معروف به دائره المعارف تامین اجتماعی
از نگاه وزیر تعاون ، کار و رفاه اجتماعی
******
اردیبهشت ، ماه خزان مظفر است دکتر برای بیمه همانند یک سر است
فرزانه ای که عمر خودش را تلاش کرد تامین اجتماعی از این باغ ، بی بر است
از بیمه او نوشت کتابی به روزگار آن نکته های خوب که مانند گوهر است
با شعر خویش روح به اسفاد می دمید آبادی وطن ز غباری که باور است
آرام در بهشت رضا (ع) آرمید او نزدیک قبر عارف نامی که سرور است
میرزا جواد ، مرد خدا از نوادری در آسمان معرفت او مثل اختر است
یک شهر گریه کرد برای نبودنت این مرثیه برای غروب تو بهتر است
در سالگرد رفتن مردی از این دیار چشمان غم گرفته من باز هم تَر است
او عاشق وطن که مثالش ندیده ام روی مزار دسته گل یاس و احمر است
دارد" شمیم" خاطره از خُلق نیک او هرگز نرفته قامت سروی که در براست
شاعر : مرتضی حسینی اسفاد (شمیم)- نویسنده و مدرس دانشگاه
28اردیبهشت سومین سالگرد سفر بی بازگشت زنده یاد دکتر مظفر کریمی
هر حیوان و موجود زنده ، خلقت جهان آفرینش از عظمت و قدرت خداوند تظاهری جهت افکاری روشن برای انسان می باشد.
حیوانات وحشی از قبیل سگ گرگ کفتار شیر تمام این حیوانات یک سلسله مراتبی جهت جهان خلقت و آفرینش و حیات می باشد
آیا شنیده اید که پلنگ را نباید به چشمهایش خیره شد این غرور این حیوان را می رساند
و آیا شنیده اید که سگ وفا دارد و به حق خودش قانع است بله یک سگ گله به یک لقمه نان خشک وفای خودش را اثبات کرده و تا صبح به اوامر خودش اجرا می کند چنانچه گرگی به گله حمله کند و گوسفندی را شکار کند و سگ نتواند کاری انجام دهد آن سگ در فردای آن روز و روزها غذا نمی خورد این غیرتش را می رساند
گرگ طمع دارد و تمام حیوانات از دستش رضایت ندارند و علت چرا گرگها شبها به یک چشم می خوابند مثال انسانهایی است که به هر طریقی به انسانها زخم و تیشه می زنند
چوپانی می گفت
گرگ هم به خاطر ترس از اعمال بد خود از سایه خودش می ترسد و دلیل یک چشم باز آن در خواب ترس از زخم هایی ایست که به حیوانات رسانده
این چنین است قانون راز بقا و طبیعت هر حیوانی جهت حفظ جان خودش از مکر و حیله ها و خصلت های زادی خداوندی استفاده می کند تا بتواند به حیات خود ادامه دهند
جالب این جاست که تمام حیوانات از انسان ترس و هراس دارند و همین طور بالعکس انسان هم اِز حیوانات می ترسد و انسان از نظر فلسفی از تمام حیوانات ترسناک تر است
ولی نتیجه این داستان آنجاست که بعنوان مثال سگ با یک لقمه نان تا صبح پاسداری می کند و بر عهد خودش وفا دارد ولی انسان ویا آن سرهنگی که می داند خلاف خلاف است ولی با گوشه ای رشوه ، خود و شخصیت خود را فراموش می کند و کاری که نباید انجام دهد را عدم قانون اجرا می کند .
این داستان ادامه دارد
سوختن به تماشا نمی شود
خود را بسوز که از ریشه سوختی
گر عقل وفهم بود به ظاهر روشن
چوب بی آزار را چرا افروختی
گر بود تو را شعله به گرما
شاءنت بود از امر هویدا
عمری صعود و هلهله در باد
شاتوت سکوت را به چه دعوا
خاموش در این گنجش افکار
ای بی خبر از کرده ی بیمار
انگشت به هر روزنه خاموش
زهر است و ماری که کمین است
رخ در طبیعت و گل هم به زمین است
بیداد چو روزی که نسیم هم گذرین است
موعود به دوزخ او منتظرین است
سوزان ابدی و گرما که عجین است
شعر گفت و معروف شدی بهر اوامر
ای خویش برو شعله نکش بهر عوامل
گر بود تو را کین شتر زخم رفیقان
ای بی خبر از خالق یکتا و عجایب
شاعر خالقی اسفاد
سرزمین مادری
اسفاد ای زادگاه مادری من چه می کنی
با دستهای خسته و روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو
شهر سکوت و در دیوار شکسته چه می کنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو
شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
از باغ های خرم و شیر و دلان تو
ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی
در سالهای دور عصر گبر و ترکمن
عمری چو پرچمی حفاظ بر بلندا چه می کنی
چون ریشه در خاکت بود سرو و سربلند
عمری چو قرنی عظیم پانصد ساله چه می کنی
هر چند که خاکت بود کیمیای در
می بوسم و چشم به راه مزار حبیبان چه می کنی
مقبول حق در کفن و مرگ و آخرت
خفته و نکوست در کنار نیاکان چه می کنی
گر زندگی همین بود عمری چو برق و باد
بی تو چو مرگی ایست به سرای دوباره چه میکنی
گفتم و شدم شاد چو شمشاد و ارغوان
آن کس که شنود شعرت شادمان چه می کنی؟
شاعر خالقی اسفاد (عرفان)
بنشین با هم کمی گپی زنیم
از قدیما و اون جوونا نگذریم
گر بگم از بهرت ای دوست پیر مشی
گر بود رویت سفید قرمز مشی
روزی بود و روزگاری داشتیم
گو گله و خر گله می داشتیم
هر که دو تا گو مداش کیف می داش
گر ماست و سر شیر فراوو می داش
یا اگر مرغ وخروس هم می داش
قد قدان تخمرغ به زنبیل می داشت
خیت پیاز سیرموک و کاه یادش بخیر
بزغاله و شیخ روا یادش بخیر
کلب پیاز علف کرده سو مزنی
داس مایی یا گو خوره گو مزنی
سیم داغ ! گو موخوره یا بیارم
صبر کو یک سیم سرخ بیارم
سر صبح یک انار ترش بیار
تا ده مین خیتا توره خو بنیا
یا که انار مبره یک سیم وپکنیک ره بیار
عجبا ای روزگار باز ده کجار
گندم سر زعفرو او ره بیار
پی باغو ره او دادم فردا عمله درم
خر و جقد وماله یک رسمون کم درم
چه سواری داره ده ری مله یک پایه
شاشا پل ره بگی ترگز اناری مایه
خرا هم مونده شدن پیزور ببن قب نکنه
گردن اور محکم بگی زن صحبخور مایه
بگذریم پل خیت هم ، موشی شده
موتور اژ ، یا هم ، پنج کیلویی کاه مایه
یادمه موتور اومه ده جو کرتی قرش اژ
باز مترسم که همو موش عینکی مر مایه
اگر ای بار دگه و موتور اژ و روغن چل
ا همو موش و همو غرش اژ و مه بم
کلکو کنده شده گور صحب خور مایه
بخدا مونده شدم وگر نه تا صبح بریتو
اقدر حرف مزدم ولی یه اما داره
حرفوکه حرف میره اوسونه داستان مایه
خالقی در اسفاد وطنم
روزگارانی چو بادی در گذر
از قدیم مردان شیر رهگذر
سعدی و حافظ بود مثنوی
ریز علی روباه پنیر نادری
کاخ بود قلعه بود نون جو
در دکان کالا به کالا نون او
شور شادی در تنور و نان داغ
چلپک وجزغاله قلبر وتاغ
بوی جو و بوی نان بوی کما
در قروتی هم چنان گردن چماغ
یادته باهم چنان بازی شدیم
گله را تا صبح گرگ بازی شدیم
یک قرون در خود فاخر بودیم
لیسک و دکون پا لخت بودیم
در بیابان ودرو چادر زدیم
از نفس افتاده در حوض بودیم
در بیابان بود حوضی در کویر
نوش بود در آن چنین این چنین
له لهان قرقر نوش می داشتیم
بیخبر از جلبک و موش داشتیم
اب قناتش همیشه فور فوران
در ته شاهرود چاه غرغران
روزگارانی چو بادی در گذر
از قدیم مردان شیر و رهگذر
بود اسفاد کل زیرکوه استوار
پرچمش آوازه ها و پایدار
قلب من از بوی اسفاد جان داشت
اسفاد در قلب زیرکوه جای داشت
زیرکوه هم شاخه ای از قائن
شاسکوه هم شاخه ساری لایق
بگذریم حرفم ز فوق بسیار است
حرف بز از گفته اش بسیار است
روزگارانی چو بادی در گذر
این چنین بود زندگانی در کویر
مردمی سالار آرام گرد این
این ، بود اسفاد قلب زیرکوه
با شکوه و هم چو کوهی شاسکوه
وطنم اسفاد
آن جا که بیشتر به نظر یاد است
سرسبزی و طراوت اسفاد است
جایی که از بهشت برین بهتر
آن ده که کوهپایه و آباد است
تاریخ با شکوه و جلال تو
از دورها نشانه و بنیاد است
بیش از هزار و سیصد و اندی سال
سروی که ایستاده و آزاد است
چون خوش گوار آب قنات آن
غم دیده ای که خورده ازآن شاد است
صبح اش بسان صبح نشابوری
عصرش قیاس خطه ی بغداد است
در محفل عزای مُحرّم خوب
در دسته ها حماسه و فریاد است
در قبله گاه محکم او شاسکوه
سنگین و ریشه دار چو اوتاد است
در دوستی همیشه وفا دارند
چون قصه ها که گفته ز فرهاد است
از دین شمرده اند وطن خواهی
اسفاد ، عشق، جای چه ایراد است ؟
وابستگی هر کسی از چیزی است
شاعر! به عشق روی تو معتاد است
مردان با فضیلت آن محبوب
زن با کمال چون گل شمشاد است
گل دسته های سرخ شهیدانت
آن آهوان که زخمی صیاد است
دارد "شمیم" مهر وطن در دل
هر چند غبار فاصله ایجاد است
شاعر : مرتضی حسینی اسفاد (شمیم)