کارخانه آهن ریزی مرحوم خواجه میرزا علی خالقی

بهشت در اسفاد
همه ما در خاطرات نه چندان دور به یاد داریم صمیمیت ،مهربانی یک رنگی و بفور نعمات در اسفاد قدیم . اب قنات و برف و باران این روستا را به بهشت تبدیل کرده بود انواع میوه و ازدحام پرندگان ،خزندگان ،زاد و ولد این مهم در روستا مهیا بود . نه تنها اسفاد بلکه منطقه زیرکوه از مشمولین در ذکر مشهود بود . اگر روزی دوباره این روستا و منطقه شامل لطف الهی مقرر گردد و بهشتی سر سبز دشت و بیابان را فرا گیرد چشم اندازی مفرح تر و زیباتر جز این نخواهد بود به امید ناجی عاطفه همه ما
مراتب بالا گوشه ای از مباحث و تعاریف از اسفاد قدیم و بهشت و گلستان تمثیل بود
جهنم در اسفاد
البته مباحث عصر حال کمی از جهنم نیست واقعا زندگی در چنین شرایطی کمبود اب خشکسالی،فقر ،اقتصاد برای باقی مانده اندک ابدال پیر و کهن زیرکوه اسفاد شرایط بسی سخت و دشوار است تا زندگی در قیاس اشرافی و تخت نشینی و شهری ولی نکته اصلی جهنم 76 اسفاد است
جهنمی توصیف با اه و ناله و زاری ، مرگ ،مرگ پدر ، مادر و اجداد ،تاریکی در گرد غباری غلیظ که یک متری آن طرف تر را سو نبود ،گورستان و زمین لرزه ای که برای تمامی ساکنین مقیم ،جهنم را به وضوح رویت بود.
فکر کنم دیگر منظورم مفهوم باشد
این زلزله برای افراد حاظر و ناظر در واقعه جهنمی بود که منظر این واقعه تلخ و خدایی بودند . همه جا سیاه شده بود پس لرزه ها همچنان ادامه داشت دیگر مال و ثروت برای کسی اهمیتی نداشت خون و فریاد همه جا جاری بود واقعا باورش برای یک لحظه در اذهان دشوار است و زیرکوه با ان عظمتش به سرزمینی متروکه مبدل بود، چال هایی به عنوان قبر همان طور حفر وچشمان گریان وداع روبه خاموشی ، هر چند برای ما امروز با علم ثابت شده این زلزله و بیان کردنش بر لب آسان است ولی عمق ماجرا چیزی دگر است و این جهنم همان طور که برای زیرکوه چیزی نبود و انی سه دقیقه به طول انجامید در صورتی که مزد هر بنا صد هزار است و یک روز کاریش برابر است با یک دیوار چینی با هزار زحمت . در نزد پروردگار تخریب جهان گوشه ای ناچیز است.
و این است مفهوم بهشت و جهنم از نگاه خداوند بزرگ والا در این جهان
که امروز اکثر حقایق با توجه به کتاب اسمانی و مراجع حق در ما شنود است و مفهوم ان در ما انکار
طبق تحقیقات شماری از مردم باورشان بر بهشت و جهنم انکار است و همین دنیا را جهان خلقت و آخرت دارند. وای بر این خاموشی من از این مهیج دارم که قدرتی چون ابر و رعد ،خورشید ،ماه، ستارگان از ان چه کسی است بدون سیم و باطری و نیرویی چون برق که خاموشی در ان نیست و اگر یک روز خاموش باشد ان روز چه روزی ایست.
نویسنده خالقی اسفاد وطنم
نقل از دایی عزیزم میرزا عباس قلی از خاطرات کودکی
شبی از قرار آبیاری اب از طاقه ما بود و من نوجوانی تازه به جا رسیده و نترس بودم پدر بزرگم میرزا عباس قلی گفت امشب اب از طاقه ماست می تونی باغ وزیر را آبیاری کنی
من هم که نوجوانی با غرور وپر شور و شوق بودم نه در جوابم نبود و در جواب پدر بزرگم گفتم چشم نزدیک ساعت 12شب بیل و چراغ را برداشتم و راهی جوب و برق شدم . کیچه باغ وزیر هم از آن کوچه باغ هایی بود که از سکوت و خلوت شب و رفت امد اهالی به دور بود واز تاریکی و ترس عجیبی برخوردار بود . اب را بر زمین های زعفرانی انداخته و با رفت و آمد در زمین خود را از سوز سرمای شب و تنهایی پوشش می دادم. فصل سرد زمستان و سوز سرما سکوت شب را در من شکسته بود
یک لحظه چشم به باغ بالا انداختم ، سایه ای شبیه بزغاله تا پایان آبیاری با من همراه بود و صدایی مشابه صدای بزغاله از خودش در می آورد، باورم بر این بود که بزغاله ای از گوسفندان جدا شده و شاید هم گم شده ولی شکی وجودم را به دلهره و وحشت انداخته بود که چرا در سوز سرما آن هم توی فصل زمستان و چرا با من به درگاه و اواخر این زمینها می اید و این صدا را در می آورد.
چند با با پرتاب سنگ خواستم آن را از خود دور سازم ولی موفق نشدم تا اینکه صدایی آشنا با چراغ وارد شد . خود را با درگاه زمینها رساندم دیدم پدربزرگم میرزا عباس قلی اند . سلام و خدا قوت دادند و گفتند چه خبر ! گفتم خبری نیست ولی حدود یک ساعت است که این بزغاله داره صدا از خودش در می آورد و با من از درگاه به آخر زمینها می آید .
هر چه سنگ می زنم نمی رود. پدربزرگم گفتن کجاست گفتم آنجا ،ایشان هم سنگی به سمتش پرتاب کردند و صدایی در گوش شنیده شد با این عنوان که
ای ادمی اگر می دانستی من کیستم .
تا این که این صدا برایمان تعجب و قابل درک نبود ولی پدر بزرگ گفت بی خیال این بزغاله از رمه جا مانده بریم.و آبیاری هم تقریبا تمام شده بود وقتی برگشتیم خانه پدر بزرگ اقرار داشت که نترس پسرم آن بزغاله جن بود و من آنجا چیزی نگفتم شاید ترسی برشما غلبه شود در هر صورت هر دفعه به آن باغ رفتی مواظب باشی و تنهایی نروی
یکی از دوستان اقرار داشت در مسافرت اسفاد مشهد با اتوبوس هم نشین مرحوم خواجه موسی می شود و مرحوم خواجه موسی بعلت بیماری وخیم و دراز مدتی که ابزار می داشتند ،علت وضعیتی کنونی خود را این چنین اذعان می کردند.
همسفر علت ریشه ماجرای بیماری را جویا می شود و علت سرچشمه این بیماری را از زبان خودشان می پرسد .
مرحوم با قلبی آشفته از درد و اندوه این چنین بیان دارد
روزی از راه برگشت از باغ کنار با ختم آبیاری راهی نوسازی بودم که گردبادی فجیع در گرمای تابستان به دست و پای من پیچید ومن خود را بر این گرد باد پایداری کردم تا این که هجوم بیش آن باعث بلند شدن من به فاصله کم و زمین خوردنم شد و ترسی عجیب وجودم را در گرمای تابستان و سکوت خلوت حادثه فراگیر شد و من که وجود خود را سست و بی اراده دیدم از خود بی خود شده و با وضعیت وخیم و ترسان ، خود را به خانه رساندم.
ریشه اصلی وضعیت حال خود را وجود فراگیر شدن از طرف جن واین چنین بیان داشتند.
ایشان از مردان خوب و پاک روزگار بودند که برای مدت درازی بر این بیماری زمین گیر و ایستادگی کردند و به دیار خفتگان ارمیدند
روحشان شاد و یادشان گرامی با ذکر فاتحه ای به روح نازنینشان
جهت روشن شدن واقعیت روی آیه ها کلیک کنید .
ایا واقعا جن وجود دارد؟چگونه زندگی میکند؟
در میان مردم این موضوع به ندرت قابل فهم و درک است شاید پنجاه درصد مردم در این موضوع مشکوکن
جن یک واقعیت است یا افسانه
در میان انسان ها بر خلقت نظام عالم دو دیدگاه کلی وجود دارد،عده ای که همه چیز را ناشی از خلقت ذات الهی می دانند و گروهی دیگر که سر منشاء خلقت نظام دو عالم را در طبیعت جستجو می کنند.اگر چه در میان آنان اختلاف نظرها بسیار عمیق واساسی است،ولی هیچ یک از این دو گروه نتوانسته اند وجود موجودات ماوراء الطبیعه را انکار کنند.
آنهایی که خدا باورند و به روح و معاد معتقدند(غیر از مسلمانان)از آنها به عنوان ارواح خبیثه ویا ارواح شریر یا شیطان یاد می کنند،برخی هم آنها را موجودات فضایی قلمداد می کنند،مادیون هم اعتقادی به ذات الهی و قدرت پروردگار ندارند،این موجودات را همان انسان های اولیه ای می دانند که در سیر تکامل بین انسان ومیمون حیوان مانده وبه شکل و شمایل غریب در آمده اند و یا حتی برخی از آنها معتقدند که اینان انسان های وحشی و بدوی در اعماق جنگل هستند و گاهی خود را نمایان ساخته و موجب اذیت و آزار انسان های متمدن میشوند.
بنا به نص صریح قرآن،موجودات عالم به سه گروه تقسیم می شوند:
1. جامدات
2. نباتات
حیوانات؛که یا دارای عقلند مانند انسان،فرشتگان و جنیان و یا فاقد عقل و شعور مانند حیوانات وباز بنا به آیات نورانی قرآن کریم، باید بدانیم که بدون هیچ شک و تردیدی موجودی با نام«جن» در جهان آفرینش وجود دارد که از نظر تکلیف و شایستگی مورد خطاب پروردگار قرار گرفته و مشابه انسان می باشد، چرا که:
1. سی و چهار بار نام جن در قرآن کریم آورده شده است.
2. هفتادودومین سوره قرآن با نام این موجود مزین گردیده است.
3. احادیث و روایات فراوانی از پیامبر اکرم (ص)،حضرت علی(ع)،امامان و بزرگان علوم دینی در این خصوص،موجود بوده ودر دسترس قرار دارد.
4. به وسیله بسیاری از انسان ها رؤیت شده اند.
به آیاتی از قرآن کریم که وجود جن را مبرهن می داند اشاره می کنیم:
سپاهیان سلیمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمده و به صف می رفتند.(سوره نمل،آیه 17)
برای خدا شریکانی از جن قرار دادند و حال آن که جن را خدا آفریده است.(سوره انعام،آیه17)
بگو از جن و انس گرد آیند تا همانند این قرآن بیاورند،نمی توانند،هر چند که یکدیگر را یاری دهند.(سوره اسرا،آیه8
سخن پروردگارت بر تو مقرر شد که جهنم را از جن و انس انباشته می کنیم.(سوره هود،آیه119)
ای گروه جنیان و آدمیان،اگر می توانید از قطر آسمان و زمین بگذرید،بیرون روید ولی بیرون نتوانید رفت مگر با قدرتی.(سوره الرحمن،آیه33)
مرحوم شیخ مفی در کتاب «ارشاد» آورده است:
در آثاری از ابن عباس نقل شده:زمانی که پیامبر اسلام(ص) به قصد جنگ با قبیله مصطلق از مدینه خارج شد،هنگام شب به دره وحشتناک و صعب العبوری رسید.اواخر شب جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و خبر داد که طایفه ای از جن در وسط دره جمع شده و قصد مکر و شر و اذیت شما و اصحابتان را دارند.(ارشاد،ص399)
از حضرت امام صادق(ع)روایت شده:
روزی حضرت رسول(ص)نشسته بود،مردی به خدمتشان رسید که بلندی قامتش مثل درخت خرما بود.سلام کرد،حضرت جواب داد و سپس فرمود«خودش وکلامش شبیه جن است».سپس به او فرمود کیستی؟ عرض کرد :من هام،پسر هیم،فرزند لاتیس،پسر ابلیس هستم.(بحارالانوار،ص83)
بانو حکیمیه دختر امام کاظم(ع) می گویدکه برادرم رضا(ع) را دیدم که تنها بود،عرض کردم:با چه کسی سخن می گویید؟ فرمودند:فردی از جن آمده تا مسائلی بپرسد و از چیزهایی شکایت کند.(اصول کافی،ص395)
علامه طباطبایی(ره)می فرمودند:
روزی آقای بحرینی که یکی از افراد معروف و مشهور در احضار جن و از متبحرترین در علم ابجد و حساب مربعات بود در مجلس ما حضور یافت،چادری آوردند،دو طرفش را به دست من داد و دو طرف دیگر را به دست های خودش گرفت.این چادر به فاصله دو وجب از زمین فاصله داشت. در این حال جنیان را حاضر کرد،صدای غلغله و همهمه شدیدی از زیر چادر برخاست.چادر به شدت تکان می خورد چنان که نزدیک بود از دست ما خارج شود. من محکم نگه داشته بودم،آدمک هایی به قامت دو وجب در زیر چادر بودند وبسیار ازدحام کرده و تکان می خوردند و رفت و آمد داشتند،من با کمال فراست متوجه بودم این صحنه،چشم بندی و صحنه سازی نبوده و صد در صد وقوع امر خارجی بوده است.(رجایی،تهرانی،جن و شیطان،ص47)
جن چگونه موجودی است؟
به واقع جن چگونه موجودی است وآیا می توان توسط علوم پیشرفته امروزی آن را اثبات کرد؟ جن در لغت به معنای مستور و پوشیده است،همان طور که بچه در رحم و پنهان از چشم ما را «جنین»گویند و جنت اشاره به باغی است که درختان آن مانع از به چشم آمدن زمینش می گردد.
وشاید علت شک و تردید در وجود جن نیز همان مستور و پنهان بودنش از انظار و حس بشری است،که به علت آن در ذات خلقتش نهفته است.
قرآن کریم خلقت جن را چنین بیان می دارد:
و جان (که در بعضی از متون اسلامی آمده است،جان پدر جن است همانطور که آدم پدر انسان)را پیشتر،از آتش زهرآگین آفریدیم.(سوره حجر،آیه27)
خدا انسان راازگل خشک شده ای چون سفال آفرید و جنیان را از شعله ای بی دود.(سوره الرحمان،آیه12)
از این آیات در می یابیم که جن،آتش است و انسان از جنس خاک،و این چنین دریافت می شود که جنیان قبل از انسان خلق شده است،و از آنجایی که هر دو از ماده آفریده شده اند پس مادی هستند،ولی دو تفاوت اساسی آنها را از سایر موجودات متمایز می سازد:
1. می توانند خود را به هر شکل و قیافه ای درآورند(آکام المرجان)(به استثنای پیامبران و ائمه معصومین وبنا به برخی روایات حتی احدی از شیعیان)
2. از چشم موجودات دیگر پنهانند.
ملاصدرا پنهان و آشکار شدن جن را با هوا قیاس می کند و این طور عنوان می دارد:
«بدن های لطیف در الطاف و نرمی متوسط بوده و از این رو آماده جدایی و یا گرد آمدن هستند،چون گردهم آیند قوام آنها بهتر گشته و مشاهده می گردند و چون جدا گردند قوامشان نازک و جسمشان لطیف می شود و از دیده پنهان می مانند.مانند هوا که وقتی ذاتش گردهم می آیند غلیظ می شود و به صورت ابر درمی آید و وقتی ذرات ازهم جدا می شوند لطیف می شود ودیده نمی شوند.»(ملاصدرا،مفاتیح الغیب)
همین ذات وجودی جنیان به آنها این امکان را می دهد که خود را به هر شکلی و با هر حجمی درآورند.چه به اندازه سرسوزن و چه در اندازه اتاقی بزرگ.آنها به واسطه همین ویژگی،بُعد زمان برایشان معنا ندارد،و مسافتی را که بشر مدت ها باید آن را طی کند.در لحظه ای می پیمایند و اعمالی را که از توان انسان خارج است آنها به راحتی قادر به انجامش هستند عمده ترین علت شکست و تردید در وجود آنان هم همین پنهان بودن از چشم انسان هاست. که البته از نظر علمی هم توجیه پذیر است.چرا که در جهان هستی چیزهای زیاذی وجود دارد که به چشم انسان قابل رؤیت نیستند ولی قدرتشان از نظر جسمی از انسان به مراتب بیشتر است.مثل الکترون ها،امواج الکتریسیته،نورهای ماورای بنفش،اشعه ایکس،باکتری ها و ویروس ها،آمیب ها،جانداران تک سلول و از همه مهمتر ذات اقدس الهی که دیده نمی شود ولی کدام عقل سلیمی می تواند آن را انکار کند؟
بعدا به چند داستان واقعی در موضوع جن مربوط به اسفاد پرداخته خواهد شد ..
زندگی کردن ما انسانها در گرو همدردی و دادرسی یگدیکر معنا پیدا میکند.
دادستانهای واقعی و تامل را در گوشه دلمان قاب کنیم تا خوشبختی هایمان را از یاد نبریم .....
مهدی محمدی اسفاد
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
امروز بعد از گذشت ۷ ماه از سوختگی۶۰درصدی رفیقم که قبل از سوختگی مبتلا به ام اس نیز بودبه ملاقاتش رفتم 👇👇👇👇👇👇👇
،رفاقت ما برمیگشت به دوران دانشجویی در سال ۸۸ و من اطلاع دقیقی از شرایط زندگی رفیقم نداشتم ،در آن دوران او به بیماری ام اس دچار نبود و خاطرات ورزشی و دانشجویی زیادی باهم داشتیم ،در سال ۹۴ که از بیماری ام اس او باخبر شدم بارها اورا میدیدم و از حالش مطّلع میشدم ،او برای کار به شهر ما آمده بود و پدر ومادر پیرش در روستا با چند بچه ی در خانه به کشاورزی و دامداری مشغول بودند، چند مدتی بودکه از احوالش جویانبودم تا اینکه شماره ای ناشناس از یکی از روستاهای دور شهر ما روی گوشی من مشاهده شد وقتی صحبت کردم دیدم صدایی آشنا اما غمبار و درد آلود با بغضی در گلو مرا صدا زد و گفت بی معرفت من گوشه خانه افتاده ام و تو حالم رو نمیپرسی ! منکه از ماجرا بی خبر بودم جویای حالش شدم و برایم توضیح داد که با سوختگی دارد مبارزه میکند ،ناراحت شدم و بهش قول دادم در اسرع وقت به ملاقاتش بروم ،امروز به همراه خانمم به ملاقاتش رفتم ،روستایی دور از شهر ما ،ابتدا فکر میکردم روستایی به سبک روستای خودمان خواهد بود کوچه های صاف وهموار و امکانات درحد شهر ،اما به روستایش که رسیدم آدرس خانه اش را پرسیدم !راه ماشین رو نبود ماشین را اول روستا گذاشتم و از کوچه پس کوچه های تنگ و سراشیب به درب خانه رسیدم درب را کوبیدم ،مادر دوستم به خوش آمد گویی ما آمد ،وارد خانه شدم اول دوستم با شرایط سختی که داشت پیش امد حال و احوال کردیم وضعیتی نامناسب وشرایطی سخت بر او غالب شده بود مارا به اتاق مهمانی شان دعوت کردن وارد اتاق که شدیم دیدیم خواهر دوستم روی صندلی نشسته و در همان حال بدون اینکه بلند شود با ماحال واحوال کرد، در ذهنم این باور آمد که چرا با دیدن ما بلند نشد شاید غرور دارد،بسیار تحت تاثیر شرایط این رفیقم قرار گرفته بودم حالم منقلب شده بود دوستم بعد از ۷ماه مبارزه کمی جون گرفته بود با او ابراز همدردی کردم و اورا قوت قلب دادم ،در لابلای صحبتهایم اشاره به این کردم که شما که خواهری پرستار داری و نگران نباید باشی ،نمیدانستم اسم خواهر دوستم زینب است و اسم خودش که حسین بود،دیدم دخترکی از نظر من مغرور بود به گفته خودش به دلیل بیماری ام اس نمیتواند راه برود و خود نیز نیاز به پرستار دارد ،از خودم بدم آمد از قضاوت کردنم از عجولانه صحبت کردنم واز اینکه چقدر ما انسانها سخت باور میکنیم خیلی چیزها را ،دلم داشت میترکید از درون به هم ریخته بودم و در ظاهر به دلداری دادن و روحیه دادن این خانواده دوستم میپرداختم ،مادری که در روستا با کم ترین امکانات با شوهری سالمند و دو فرزند معلول که یکی بر اثر سوختگی زیاد نیاز به مراقبت صد درصدی داشت با فرزندان دیگری که درخانه بودند با کمترین امکانات و کمترین درآمد از کشاورزی اندک و دامداری چند راسی همچون کوهی با صلابت ایستاده بود مرا آنچنان به قهر خودم فرو برد که دیگر هیچ آرزوی در خودم ندیدم و از خدا فقط خواستم سلامتی را از من نگیرد،احساس شرمندگی زیاد داشتم نسبت به دوستم و در دیوار خانه شان شکایت از مردانی داشت که در این مملکت در رفاه مطلق قوطه ورند و نیم نگاهی به حال اینان ندارن.
مادر، خدارا شکر میکرد و دوستم مادرش را میخنداند و خواهرش امیدوارانه صحبت میکردند تا رسم میزبانی را نگه دارند اما میدانستم پشت همه خنده ها و صحبت ها دردها و غصه هایی نهفته هست.......وقتی از خانه بیرون آمدم به دوستم قول دادم زود بروم و ببینمش او از من خواست تا هرچه زودتر بروم پیشش چون دلش خیلی تنگ میشود،
دوست عزیزم حسین جان همیشه من برای ملاقاتت خواهم آمد ان شالله به امید خوب شدندت و خداقوت میگم به شیرزنی همچون مادرت ....
برایت بهترین ها را ارزو میکنم وتلاش میکنم برای خوب شدنت .....
دوست بی معرفتت مهدی محمدی اسفاد
👈امروز و این روزها را نه از یاد خواهم برد و نه فراموش خواهم کرد که زنده بودن و زندگی کردن ما انسانها در گرو همدردی و دادرسی یگدیکر معنا پیدا میکند .و این داستان واقعی را قاب میکنم و بر گوشه قلبم مینگارم تا خوشبختی هایمان را از یاد نبریم .....
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
👈تقدیم به خوبان و مددکاران عالم.🙏
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
ما گاهی از روی ندانم کاری اعمالی را مرتکب می شویم که من نامشو اعمال مجهول می زارم
نماز خواندن یکی از گزینه است که اتفاقات اعمال مجهول در ان بیشتر اتفاق می افتد .
اکثر مواقع در حال نماز خواندن عملهای ناخواسته به سراغ ادم می یاد که شایسته نیست
بعنوان مثال
خمیازه کشیدن نمی دونم این چه حرکت شیطانی ایست که در حالت عادی کمتر اتفاق می افتد ولی درنماز بیشتر باعث می شود بخصوص در صبح
یا خارش بدن اگر ما در حضور فردی شاخص مرتکب چنین عمل زشت بشیم شاید نوعی بی احترامی باشه اما حضور در عبادت وخدای یگانه این عمل از انسانیت به دور است
یا هواس پرتی من گاهی دیدم یارو در حال نماز خواندن بوده تلفن زنگ زده گفته بعنوان مثال سی هزار بدهکار شدی ، یارو همین که نمازش تموم می شه می گه اشتباه کرده سی هزار نبوده بیست هزار بوده
و خیلی مسائل دیگه که اگه بخواد به ان پرداخته بشه شاید اینجا مربوط به بحث نباشد
امیدوارم این چند عمل در حضور پروردگار رعایت بشه و سعی کنیم خودمان را در این اعمال بشناسیم نه نماز و روزه ظاهری
در خفته ی شب عالمی فضل و عیان بود
فضلی که در آن از دل جان و زمان بود
خورشید و ماه و عالمی را خلقتی بود
سر زمین و آسمان را حکمتی بود
چرخ زمین و ملک و خورشید گلستان
در هر جلال و کرمش هم گلشنی بود
کوه درخت و جنگل و ماه و ستاره
در هر نظر از کائناتش بخششی بود
جان داده در هر خلقت و تقدیر حکمت
شکر است در هر نعمتش چون عزتی بود
چشم بصیرت باید و قرب الهی
قلبی چو پاک و بی ریا را نظری بود
عشق و دل و جان و گلستان و شقایق
راز و نیاز و شوکت دیرینه ای بود
شاعر خالقی اسفاد (عرفان)
اگر فردی مخترع باشد و اختراعی نداشته باشد ناشناخته خواهد ماند، اگر اختراعی داشته باشد و آن اختراع مخفی باشد باز هم اختراعش ناشناخته خواهد بو د وتنها در صورتی خواهد توانست برای اختراعش تبلیغ کند که یک وجود دارای عقل و منطق و فهم و درک این اختراع را ببیند و بشناسد ودرک کند که این ویژگی ها فقط مخصوص انسان است و در سایر پدیده های آفرینش وجود ندارد.
با این مثال طبیعی و ملموس ، متوجه می شویم که خداوند قادر و متعال ، این واجب الوجود قهار و این ظرفیت فوق العاده و محوری که خالق عالم، ظاهر و باطن است و منشا تمامی پدیده هاست ، حیف است که به استناد حدیث قدسی اش گنجی پنهان باشد.
درست است که او عالم و قادر، جبار، متکبر و عزیز است و تمامی مخلوقات عالَم ظاهر و غایب در مقابلش تسلیم و خاشع اند اما این موجودات به جز عقول قاهره که همان فرشتگانند فاقد عقل و شعورندو فقط این ظرفیت حقیقی خداوند توسط انسان، این احسن الخالقین شناخته خواهد شد همان که در بدو خلقتش عده ای اعتراض کردند و عده ای هم از بار امانتی که به او واگذار شد سر باز زدندتا به دوش انسان بیافتد.
هدف اصلی خلقت از نظر خداوند،عبادت است ( ما جن و انس را خلق نکردیم مگر برای عبادت ) اما چطور است که یکی میگوید عبادت بجز خدمت خلق نیست و دیگری می گوید یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است .
به نظر اینجانب شاید دلیلش این باشد که عبادت همراه با تفکر و معرفت ارزش بسیار بالایی دارد و دیگر اینکه راههای رسیدن به خداوند و بندگی اش، مختلف و متفاوت و در یک مسیر خلاصه نشده است ، هر کار خیری که در جهت الهی قرار گرفته و رنگ خدایی به خود بگیرد عبادت محسوب می شود ، از خدمت به هم نوع گرفته تا ایثار و جهاد و امر به معروف و روزه و دوری از لغو وبیهودگی و هزاران کار نیک، تمامی اینها عبادت است.
اما بالاترین درجه عبادت ، نماز است ، همان عبادتی که با انجام آن بینی شیطان را به خاک می مالیم و مانند شستشوی جسم و روح، پنج بار در روز ، در یک چشمه زلال و پاک است . قد افلح المومنون الذین فی صلاتهم خاشعون.
نماز و عبادت، همراه با معرفت و تفکر بهترین و بالاترین درجه عبادت خواهد بود برا همین است که گفته اند یک ساعت تفکر برابر با هفتاد سال عبادت است .
معرفت و شناخت، راه رسیدن به خداوند را کوتاه خواهد کرد چرا که او از رگ گردن به ما نزدیک تر است و دیگر اینکه بنا بر فرمایش امیر مومنان حضرت علی ( ع) :
خداوند قادر و متعال را بخاطر بهشتش عبادت نکنیم که آن عبادت تاجران است
و خداوند را از ترس جهنمش عبادت نکنیم که آن عبادت بردگان است.
بلکه خداوند را به خاطر معرفت و عشقی که به او داریم عبادت کنیم که آن عبادت احرار و آزادگان است.
چون با شکوه و شان او هر خلقتی در حکم اوست
خواهی چون مطلق شوی آنچه عیان الله است
سر تمایز را به خویش در هر نظر اندیشه کن
گم کرده را مایوس نیست افکار را بیدار کن
چون درگذر عمر خزان خود را در آن اظهار کن
پس این نظر افکار تو عرفان را افکار کن
اعماق این احکام را در هر نظر پیدا کنی
این امتحان زندگی است درس شفاعت را کنی
پوشیده نیست اعمال او ظاهر چون ماه و زمین
گم کرده ات پیدا کنی اعجاز رنج و درد این
شیوا رو پرسان چون شوی این در جوار خانه ات
این خلقت عظم زمین مدهوش چون گم خانه ات
این در زمین موجود را والا و دانا افرید
گر انچه هست اندر زمین مکتوب گفتار آفرید
خواهی خود پیدا کنی خوانی کتاب روشنش
آسان بود پیدا شَوی با مظهر شیدا یی اش
دانش گیر عرفان را مفهوم این اشعار کیست
عرفان گفت علم و حکیم در هر ورق نازل چیست؟
شاعر محمد علی خالقی (عرفان)
خواب شب
گاهی واقعیت های زندگی مثل پرده ی سینما واضح و روشن با یه فایل کامل ویدیو یی توی خواب ادم اکران میشه
نمیدونم این خصلت رو تمام انسانها دارن یا در بعضی افراد این موقعیت اتفاق می افتد.
یک فایل کامل از یک ویدیو رو براتون مینویسم شاید براتون ترحمی بود یا یک تلنگریی
دیشب با مادرم به دیدار یکی از اقوام رفته بودیم
من مادرم بودیم و حسن و زهرا و مادرش
در گوشه ای از خانه کز کرده بودم و به حرفها و مجلس گوش می کردم .
خانه ای بود از بافت قدیم دوطبقه
در قسمت پایین سالن تماشا گر پلهایی زیبا و گلی بودم
زهرا جارویی به دست داشت و در حالی که داشت قسمت بالای خانه را جارو می کرد حسن را به پشت خود بسته بود و با مشقت زیادی او را حمل می کرد . حسن و زهرا خواهر برادر بودند.
بغضی عجیب گلویم را گرفته بود و یکریز در درونم مرا می فشرد . همگی زل زده بودند و مرا تماشا می کردند ولی چیزی نمی گفتند
این ماجرا همین طور ادامه داشت و حرف های مادر زهرا و مادرم هم تمامی نداشت .
تا این که جارو تمام شده بود و حسن در گوشه ای نشت وبا حسرتی عجیب مرا نیم نگاهی می کرد و دوباره در خودش پنهان می شد
بغضم دیگه داشت می ترکید و صدای در هم شکستنم هم به گوش بقیه رسید .و مفهوم نامفهومی هویدا شد .
مادرم پرسید چی شده تو را ؟ من که اشک از چشمانم می بارید نمیتونستم صحبت کنم نه این که نتونم حرف بزنم بغضم اجازه حرف زدن نمی داد .حسن هم همچنان نگاه های معنی دارش کم کم واضحتر میشد اما در خودش خجالت هایی پوشیده انکار می کرد .
من هم فکر می کردم خودم را گم کرده ام با هزار بد بختی تونستم یک کلمه بگم از مادرم پرسیدم کجا هستیم .
این که می بینم حقیقت دارد همه زدن زیر خنده یعنی چی کجا هستیم میهمانی هستیم . خونه حسن
سر و صورتم دریایی از اشک شده بود رفتم کنار حسن ودستشو فشردم و بغلش کردم سکوت سرشار از ناگفته ای که حسن با نگاه معصومش داشت را شکستم و صدای گریه مو بردم بالا تا جایی که عقده دلم خالی شد و گفتم نمیتونم ببینم حسن ی که تا دیروز با هم هم بازی بودیم و در رفاقت هیچ چیز کم نگذاشتیم .
نمیتونم ببینم امروز نمیتونه دست وپا شو تکون بده ویا بیاد پیشم بشینه و درد دل کنه ومن اون گوشه بشینم وتماشاش کنم
اخه دست پاشو از دست داده بود
دستی بر روی دوشم خورد و بلند شدم اشکامو پاک کردم ولی هق هق گریه ام امان نمی داد سکوت شب را در خود شکسته دیدم وفریاد این همه گریه و زاری دیگر در بیداریم واقعیتی نداشت.
خالقی اسفاد
اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir