اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

اسفاد ای سرزمین مادری من چه می کنی با دستهای خسته روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو شهر سکوت در و دیوار شکسته چه میکنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
آن باغ های خرم و شیر دلان تو ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی

بایگانی

۱۷۰ مطلب با موضوع «شعر نو خالقی اسفاد ۱۴۴» ثبت شده است

قران و جهان

چهارشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۶:۰۴ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

قران مادر جهان است 

و جهان نگار قرآن 

آیه ها را می خوانیم و جهان را ورق می زنیم 

هر روز یک ورق در جهان تجربه و تدریس است 

  خورشید و ماه  

     شب و روز  

       فصل ها  

       ستارگان   

        وسعت زمین  

از برجسته ترین مفهوم جهان است 

با عشق و عرفان هر روزتان را در جهان ورق بزنید 

      خالقی (عرفان)

پیشاپیش بهار 98تقدیم به یاران

شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ۱۰:۰۰ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر


هیچ خوش بویی ندیدم من جز این 


از بهار و عطر باران در زمین 


شاخه خشکی را گهی جان می گرفت


هیچ نقصی من ندیدم خالقین 


خالقی (عرفان) 


بهار 98 


مژده ای دل که بهاران امد

پنجشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۷، ۰۱:۰۱ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر


جامه ی سبزه و گل 
رقص پروانه و شور و احساس 
نغمه ی مرغ سحر 
و شکوفایی گل بر ساقه 

مژده ای دل که بهاران امد 

باز کن پنجره را 
 به تماشا بنگر 
موسم چهچه بلبل 
به گلستان امد 

مژده ای دل که بهاران امد 

زندگی را به تماشا بنگر 
که خدایی ایست  همین نزدیکی 
روی یک فصل بهار 
به شکوفایی احساس گل و جرعه اب
درتراود پس فصلی بوران 
نفس لاله سرخ در گلدان

موسم عطر بهاران آمد 
مژده ای دل که بهاران آمد 
شاعر:::محمد علی خالقی 



کینه و اشک

شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۷، ۰۵:۴۷ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

کینه از اشک چنین می پرسد 

نیست بین غم و شادی ز میان دل تو 

تو برای غم خود گریانی 

یا از این حادثه شوق چنین لبریزی

من از آن آمده ام که میان غم و شوق دل تو فتنه کنم 

اشک در ذائقه ای می گوید 

در میان دل من کینه ی  تو نیست عذاب 

اشک در من شده است مرهم من 

که تو را با چند اشک

 از دلم می شویم 

من فرو می ریزم 

بر تمام دردها ،نیرنگها 

حتی تو 

بنشین و بنگر 

 تا غبار هر درد 

بزدایم و بشورم با اشک 

اشک را هدیه کنیم 

اشک را هدیه کنیم 

شاعر ::::؛خالقی (عرفان)

به امید روزی که هر انسان با هر نیت و دلی که داره قلبامون رو  با عشق ،پاکی یکرنگی به همدیگه هدیه کنیم .

مثل این شعر تمام کینه ها دردها و نیرنگها را با قطره اشکی بر دل بشوریم و دور بریزیم 

نیکوست هر انسان طبق آیین کتاب مقدسش که آن را باور دارد و دوست می دارد و می پرستد گذشته و آینده خود را بنگرد و بیاراید 

حتی آنگه که دیر شده است خداوند رئوف و مهربان است و توبه پذیر هیچ گاه دیر نیست

 بزرگ و عاقل کسی است که در هر اتفاق بد  بتونه خودشو کنترل کنه و صبور باشد توجیه رو بزاریم کنار اگه بخوام یک موضوع کوچیک رو توجیح کنیم بزرگ میشه و اونوقت قادر به کنترلش نیستیم  و دیگه موضوع کوچیک نیست بلکه یک فاجعه است 

لبخند  بهترین هدیه است در برابر اتفاقات بد 

و بزرگترین اتفاقات هدیه ایست از جانب پروردگار  

منتظر هر حادثه یا  ( هدیه )  در زندگی مون باشیم و با لبخند بپذیریم 

اشک شوقی رو به هم هدیه کنیم وبزداییم و بشوریم آن دلی را که به درد و غم خود آغشته است

دوست دارتان

افروختن

جمعه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۷، ۰۸:۵۶ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

مانده برجا کهن سرو دنج

 

    جز سرو برگ زرد ماند و رنج

 

 پای در بند کجا باورت 

 

             بودنت زان  بهاری  تنت 

 

اذرخش تو رعب خزان 

 

                پیکرت گلگون و نشان 

 

تازیانه گرفت چون تگرگ 

 

      حال  آن روزت از مور و مرگ 

 

آسمانت سیه چون که زاغ 

 

              آشیانه سکوت گشته داغ 

 

اهوان نیست در باغ و دشت 

 

        مثل مردان  بی بازگشت 

 

دست عشق و صفا فرود آمد 

 

              هیمه افروخت بوی دود آمد 

 

دودش آتش اندیشه ام 

 

                   آرزو آتش بر ریشه ام 

 

شاعر خالقی (عرفان)

 

از اواخر سالهای۱۳۷۰ تا سال ۱۳۹۸ اسفاد و خراسان جنوبی خشکسالی های پی درپی دامن این مرزو بوم را فرا گرفت و مردم رنج دیده ی این دیار به سختی روزگار می گذراندند  . سال ۱۳۹۸ اولین بهار رنگارنگ را بعد ان همه خشکسالی به  ارمغان اورد . 

این اشعار بیان اور روزهای سخت زندگی و خشکسالی های متمادی را عنوان می دارد . 

غریب وطن

دوشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۷، ۰۱:۲۴ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۲ نظر





چه غریبانه که از درد وطن می نالند 

من که عمری ایست دریغم از یاد وطن

       خالقی (عرفان)



زلال اب

يكشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۷، ۰۱:۴۵ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

       



          عکسم را در زلال اب می بینم 

          زمان  می گذرد 

          خانه ام را با خاک خواهم ساخت 

         جسدم را با اب و خاک دفن خواهند کرد

          خالقی (عرفان )




روزها تکراری روزگار کرده دورنگ

جمعه, ۳ اسفند ۱۳۹۷، ۰۱:۳۰ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

هر سحر بانگ دلم می زنه زنگ 

                     می درخشد در این آینه ننگ 

هر شب آن اختر شب تاب دلم

        مرحمی است تا که بشیند غم و رنج 

         می درخشد پس این پرده غمناک و سیه 

                     روزگاری نیرنگ 

از غبار مه آلوده به رنج       

به ستوه آمده ام از شب تنگ 

شاخه های گل یاس 

سر به بالین سحر 

                          از ملال تب و درد و غم خود 

                           زرد از رخ به تمنا شده سنگ 

خانه های  شهرم 

      خالی از نبض زمان 

           دگر از هیچ خبر نیست 

               قاصدک نیست در این کلبه ی غم 


 روزها هر روزش تکراری 

روزگار است در این زخم دلم 

  شده است حیله و نیرنگ و دورنگ 

 شاعر :::خالقی (عرفان)

پول

يكشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۷، ۰۵:۴۸ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

پول بزرگترین نیرویی ایست که محبوبیت ها را به هم نزدیک و انسانها را از هم دیگر جدا می کند حتی فرزندی را از مادرش

شکوه ترین و غنی ترین ثروت انسانها پس از مرگ متعلق به کره خاکی ایست 

ایمان عرفان و انسانیت والاترین ثروت در جهان پس از مرگ است 

کاغذی بی ارزش اما مهم  بازیچه ی افکار انسان 

پنهان ترین هویت ها شخصیت ها و فقیرترین  افراد را با پول می توان شناخت یا تغییر داد 

 

شاید یک ثانیه زمان گاهی زندگی انسان را تغییر دهد 

وقتی در مسابقات حیجان ترین افراد برگزیده زوج جوانی را دیدم که بعلت یک ثانیه زمان در مرحله پایانی از لیست شرکت کننده ها حذف شدند  اشک در چشمان حلقه زد 

آن زوج میان سال با یک ثانیه می توانستند در کل دوران زندگی در اغوش گرم خانواده خود با آرامش و آسایش عضو برندگان خوش شانس مسابقات باشند 

مسابقه این مرحله خوابیدن در وان پر از زالو برای مدت ده دقیقه و خوردن تعدای از آنها بود 

شوهر در گوش همسرش پچ پچی گفتگو می کند و وقتی مجری قیافه غمگین آنها را نظاره می کند از همسرش می پرسد در گوش هم چه زمزمه ای می کردین

خانمش این چنین  می گوید شوهرم به من گفت فقط به گرسنگی فرزندانمان فکر کن و در ادامه مصاحبه اقرار داشتند که ....

ما برایمان برنده شدن مهم است نه چیز دیگر  چرا که شاید با برنده این بازی بتونیم فرزندانمان را که مدتهاست در سختی و مشقت بودند برای همیشه از بند زندان فقر و بدبختی رهایی یابیم  تنها چیزی که برایمان مهم است فرزندانمان هستند همین 

من که در مرحله ی پایانی آن زوج میانسال را بعلت تاخیر یک ثانیه زمان از رقیبانشان در لیست مسابقات در حال حذف دیدم خیلی ناراحت شدم و اشک در چشمانم حلقه زد 

و انجاست که باید گفت گاهی یک ثانیه زمان شاید زندگی انسان را تغییر دهد یا مهمترین شانس زندگی زمان است 

نگارش خالقی عرفان 

 

 

 

اشک حیران

چهارشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۷، ۱۰:۱۱ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر
 من از این حادثه یا هلهله در خویش ز خود اندیشم 

 اشک از هلهله ای می خندید 

 اشک از حادثه ای می گریید 

 قطره ای شور غمش می لغزید 

  من از این اندیشم 

 قطره آبی ز فراق غم خود در سخن است 

 یا ز شوق خوش آن شیدایی سر مست است 

دکلمه در سخن از قطره ی اشکی 

  ز غم و شادی خود پنهان است

 که ز اعجاز سخن می گوید 

 من از این اندیشم 

 قدرت است در ابهام

شاعر :::خالقی (عرفان)

معما

يكشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۷، ۰۱:۰۹ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

خداوندا , چرا این گونه را زیستن 

چرا این گونه را خفتن 

به زیر اب چه فریادی 

در این عصر زمان گر چه عصا از کور می دزدند . ولی ناگه نمی دانند 

 . خداوندا تو را شکرت 

به راه کوچه بمست اگر پرسان شوی گاهی 

صراط المستیقیم گویند . به راه کوچه بمبست چه راه مستقیمی هست 

نمی دانم وحیرانم از این پرسان 

در این جویای بی حاصل نمی دانم 

جوابی نیست

 . خداوندا تو می دانی تورا تا کی شکیبایی 

به دریا می رسند قطره فراموش 

به گوهر می رسند خود را فراموش 

چو سیرن یادی از انها نمی دانند 

چه سختی ها , مشقتها کجاست 

الله فراموش 

چه اغازی در این دنیا چه پایانی چه امروزی چه فردایی 

یکی بالا یکی پایین 

چرا این گونه می خواهی 

تو می دانی , تو دانایی , تو بالایی

بگو ایا معماست

مفهوم متن فوق , کسانی رو می رساند که شکمی سیر ومیراثی عظیم دارند وغرق در نعمتهای خداوندند . واز ایتام وکودکان بی سرپرست وفقرا ونیازمندان فراموش کرده اند . وهنوز با تمام دارایی شان حریص ترند وخبری از ان مادری که محتاج یک لقمه نانه ویا اون فرزندی که بوی پدر ومادر را احساس نکرده ودر فقر واوارگی به سر می برد ندارند 

انها که در لذت خود به سر میبرند وناگه از پروردگاری که تموم هستی از ان اوست .وفردایی که به یک چشم به هم زدن دنیای خود را خاموش می بینند وانجاست که با دستی خالی با یک کفن در گورستان خود برای ابدیت خفته اند  

فقرا , اوارگان ,ایتام , زلزله زدگان , را از یاد نبریم . اندکی اندیشه وخدا را شکر کنیم که آنچه هست همه از آن اوست .

نویسنده ,محمد علی خالقی

خونه خونه

چهارشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۱ نظر
خونه اون خونه ی غمگین  
که هزار هزار تا خاطره داره 
خونه اون خونه ی  ویرون 
همشون خاطره یادم می یاره 
یادمه از اون قدیما  
چه دلایی که به هم دوخته بودیم 
توی برف و باد و بارون  
دیوار محبت ساخته بودیم  

خونه خونه   
      سفره ی نون 
          خونه اون پنجره ایون 
خونه خونه 
      سفره ی نون  
          خونه اون پنجره ایون  

موجی از کینه اومد       همه رو ز هم گسست
 پدر پیرمو کشت           دلا رو ز هم شکست     

حالا از اون خونه چی مونده بجا 
حالا من موندم  اون ویرونها  
 
من غمگین    من خسته    من درد   
می نویسم آخرین حرف روی برگ 

کی میاد دست  روی دست هم بزاریم 
تا بسازیم خونه مون رو دوباره 
کی میاد دست روی دست هم بزاریم 
تا بسازیم خونه مون رو دوباره 

      خالقی اسفاد 

اسفاد کهن

دوشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۳۶ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر
پیر مردی چوب های خشک شده کنار دگدان را در آتش می انداخت و چپوقش را از چوب باریک دگدان چاق می کرد
 اکثر خانه های خشتی و قدیمی از پشت بامها به هم راه داشت
 طبقه همکف اکثر خانه ها طویله و کاهدان و انباری از اسباب الات کشاورزی بود 
نور فانوسی در شب از روزنه ی باریک درب چوبی در امتداد بود 
 ملاغلام اخور رو از کاه تلیت بیشتر می کرد  که فردا باید زمینهای کنار را شخم بزند 
 . درب کاهدون از خانه پشتی بود و همیشه چراغ بادی را فتیله می داد که مبادا از تاریکی شب در حراس باشد
 سیاهی بزرگی از پشت سر با نور چراغ بادی به جلو در حرکت بود .
 وقتی به کاهدون می رسید چراغ بادی را در میخی که بر دیوار خشتی فرو بود اونگ می کرد و کیسه را از کاه پر و به سوی طویله حرکت می کرد
 هنوز به آخر طویله نرسیده بود گاو از فرط گشنگی  امان ریختن کاه را در اخور نمی داد 
گاو پوزش را در آخور فرو می برد و سمش را در زمین می کوبید و دمش را به نشانه سپاس تکان می داد 
هوا که روشن شد ملاغلام  و پیرمرد الاغش را سوار می شدند  و گاو را هم به دنبال خود می بستند
  الاغ تا چشمش به جوب باریک اب می افتاد خود را جهت رفع تشنگی به جوب  می کشاند 
پیرمرد مقداری گندم را در کیسه ای می ریخت و مشت مشت تخم می کرد 
حسنک  الاغ و گاو را با جغدی به گردنشان می بست و اسبابی شخم زنی را با ریسمان گره می زد 
 نزدیک ظهر که می شد حیوان از شدت خستگی و گرسنگی با هم کلنجار بودند گاهی یکی از حیوانها خود را عقب یا جلو می انداخت تا از زیر بار شانه خالی کند
 پیرمرد ترگزی از انار را بر کپل هایشان می گذاشت و با لهجه محلی پل برو ههههههه خود را به یک طرف می کشاند تا قسمت کنارخیت که از شیار گرفته نشده بود را بگیرد
 گاو گاهی دزدکی از سبزه های جوار زمین می قاپید 
میرزا هم بیل به دست برق و جوب ها را برای آبیاری شب مهیا می کرد 
صدای پیرزن پشت خمیده ای که با بقچه ای از لباس بر روی سر خود حمل می کرد از دور دست می آمد و آمار اب را بر کدام جوب پرسان بود 
گاوها از شدت خستگی به سمت طویله تند تند می دویدن 
باری گندمی راکب سوار پیرزن را به حاشیه جاده باریک می کشاند 
صدای گنجشکان و پرندگان از همهمه در خرابه های خانها و سقف های چوبی در جیک وتاب بود 
مادر بزرگ پیری چراغ بادی را از گالون نفت و پوتین های آبیاری را در راه پله جفت می کند 
بعد از ان همه خستگی  روز پیرمرد  بیل و چراغ را در سر سه کیچه و مجمع ابیاران در انتظار آبیاری شبانه و جر و بحث های دوستانه به صبح می نشیند 
صدای مرغ شبی  تمام شب را در آوازی دل انگیز سکوت شب را در آهنگ است 
جیرجیرکی در گریز از آب خوردگی خود را به دامنه بلندا می پکد
هر چند سخت ولی صاف یکرنگ صادق آرامش بهترین خاطرات و حیات را اسفاد وطنم در کهن فراموش نخواهد کرد 
نگارش خالقی اسفاد 

کبک ها آزاد می شوند

جمعه, ۲۸ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۵۸ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

شکمی از فرط سیری امانش را بریده 

شکمی از کثرت گرسنگی خوابش را 

هویت کلاغ در حیا ناشناخته است 

تعجیل و غرور در اتفاق فاجعه است 

 بهترین شکار گربه مادر ، بچه شه 

خوابم پریده رو به ابم

کبک زندانی  با نگاهش قفل زندان را می شکند 

طلایه گفتنی ها ::خالقی اسفاد 


طلایه ی گفتنی ها

دوشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۳۵ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر
شهیدی به جهنم روانه شد 
باد دانه گندمی را در سیه چاله شکوفا کرد 
سی و پنج سال از زاد روزم دورم و در قانون عمر سه ماهه هستم 
تفکر انسان فرمان انسان است 
انسان در سی روز سی دفعه می میرد و سی دفعه زنده می شود 
هر انسان نام مستعاری دارد به نام جنازه 
بزرگترین احترام برای انسان نماز میت است 
صندوق مستحق صدقه نیست 
طلایه گفتنی ها::خالقی (عرفان)

سلام بر وطن

يكشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۴۶ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۱ نظر

ای نام تو شکوه و سربلند وطن 

ای پیروز مند ای سرفراز 

ایستاده ایم کنار تو با قلبهای مملو از عشق 

ای آسمان آبی     

ای مردمان شیر و پاک و باصفا 

ای مادران بهتر از گل 

تو را دوست می دارم که زاد خاک منی 

بگذار گریه کنم 

بگذار اشکهای بارانی خودم را نثار کنم  چرا که ذره ذره وجودم از تو تعمیق گرفته 

و خاطراتم مملو از عاطفه توست 

تو را دوست می دارم ای شکیبا نیرومند و ای شکیبا شکوهمند 

هنوز یاد کلوخ های نمناک و عطر آگین تو در مشامم احساس می شود 

هنوز بوی دگدانها و دودکشها ی در فراز بامهای صمیم و محبت و عاطفه ، اهش به دل حکایت می کند.

دوستت دارم      اسفاد وطن    عزیز وطن    بی نوا وطن          

خالقی اسفاد 

       

خر خاکی

جمعه, ۲۱ دی ۱۳۹۷، ۰۴:۱۴ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

گوش در روزنه فکر و خیالم 

ماهها می نگرد سقف اتاقم 

کودکم می پرسد 

چیست این می خزرد از زیرو و زبالم 

                  چقدر نازه 

             خنده ای زیر لبانم        

                      آن یک نوع خزنده  است 

                      نکشی بلکه گناه است 

ماه هاست روزنه ای سقف اتاقم ، خونه کرده 

اون در ان روزنه چند تا جوجه کرده 

                            هر شبی را که در اندوه ملالم  

                            او هم آید به کنارم  

یک خزنده خیز شب در اوج او هم دارد این حال و هوایم 

او هم از یک سفره پر درد سر اندوهی  از چرخ حیات    می خزد در چرخ و تاب 

لقمه نانی دارد از چرخ حیات در زیر خاک 

خر خاکی ناز هم یک راز دارد 

                                  در اندیشه شب ::خالقی (عرفان)

عرفان در ادراک

جمعه, ۲۱ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۳۸ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

                                                                      esfadvatanam.blog.ir

            شاخه برگی به فراز                                                    اسفاد وطنم     

            ابر در اوج لطافت  مصداق یخ کوه

             دانه ای روز و شب از جرعه ابی به هوای نفس است 

                                       زاد خاک بشر الموت بخاک 

                                       مرگ حق است به گمانم 

            نام مرغی به تنهایی شب در آواز 

            شاعری در به تکاپوی لغت درنگرش

            نام عشقی به تنم خال زدم  د ز ملالم 

            کودکی در خوابش می پرد از فکر و خیال

            ماه از ذائقه ابر سیه در نگران 

                                                     خالقی (عرفان)

نظم حکمت

چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۴۴ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

                                         esfadvatanam.blog.ir

حلزونی چو به زیر و بر برگهای خزان می خیزد 

لقمه نانی در آن برکه پیر زیر انگشت چروکیده ی پیرزنی در خیس است 

پر پروانه به اوج پرواز دل چسب است 

فکر شاعر به تکلم زیبا ، واژه نگاهش سخن است 


                      ماه من می خندد

                     حرف هم می ماند 


           طفلکی گوشه پنهان خیال در فکر است

         ماهی قرمز تنهایی من دم نفسی روی اب می غلتد

          کودکی گریه او در زاد است

مادرم بر سر سجاده خود زمزمه ای در سخن است 

گوشه دشت گون هم زیباست

نام سروی به سرافرازی شهرت تبر است

گفت عرفان چو به جستار نظام در حکمت

                                    محمد علی خالقی (عرفان)

ارمان

دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۰۲ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۱ نظر
کاش می شد کینه و دشنام دود    
                         کاش زخم هر کلام پنهان بود  

  کاش صلحی از سپیدی بر فراز 
                         کاش هر جنگ و نبرد پیمان بود 

کاش حرفی جز گلایه ناب بود   
                          کاش می شد لحظه ها تکرار بود 

کاش هر شب از سفیدی می شکفت 
                         کاش در هم می شکست مهتاب بود 

کاش قلبها هم چنان در چهره بود 
                          کاش شیرین تر از ان فرهاد بود   

کاش در دنیای نیرنگ و فریب 
                           کاش در این یک قلم مصداق بود 

کاش در هم می شکست این کینه ها
                           کاش در جنگ صلحی از سهراب بود 

کاش در قلبی از ان صد چهره ها 
                            کاش آرامش چو  در محراب بود 

کاش هر دل درد پنهانی نداشت 
                            کاش یک رنگی که در ایمان بود 

کاش در هر حکمی از تدبیر و عدل 
                             کاش در این محکمه انفاق بود 

       شاعر ::::خالقی (عرفان)



من و شب

شنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۷، ۰۴:۱۸ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

             دفترم باز امشب       

     باز شد حرف و سخن از دل من     

   همه شب  هم امشب    

      که همه غرق به خواب و کپلند  

             باز من می مانم            

             تک  و تنها  بیدار     

             خواب من هم در شب   

             شده چون یک هشیار    

            من و شمعی روشن  

که به تسکین غم و یار من است  

          همه شب کار من است   

باز من می مانم تا سحر گه بیدار 

           ماه من هم چون من      

          می درخشد چون یار  

  من و ماه و غم شبهای دگر     

         همه شب هم امشب     

         می نشینیم بیدار         

       همه شب کار من است     

           تا سحر شد بیدار            

      من و شب :::: خالقی عرفان    

        15 دی ماه 97      4:18    

تعیین زمان در حیات

جمعه, ۱۴ دی ۱۳۹۷، ۰۲:۲۲ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

زمان همچنان برق در گذر است 

عمر کوتاه انسان ارزویی مجال است 

تا دیر نشده فکر سفر کن 

این غافل هر چند گران است 


مبحث زمان در حیات برای تمامی مخلوقات مشخص است و از گذشته تا به امروز متغییر 

تمامی جانداران عمری مشخص شده در رابطه با آنچه از الهامیت الهی خلقت یافته اند دارند که روزی بر ختم زمان شان قائله می بندد و فوت می شوند 

خلقت انسان هم در تعیین زمان معین شده که سن هشتاد سالگی برای انسانیت در ظاهر یک عمری طولانی است 

هر چند بسیار زود گذر و بی ارزش است

اگر مبحثی در رابطه با تعیین زمان برای انسان  مشخص و تایین شده باشد چه تفکری خواهیم داشت و اگر برای هر رابطه در زندگی می بایست زمان پرداخت کنیم چی 

مثلا برای دریافت پول از بانک یک روز زمان یا خرید نان چند ساعت زمان یا بلیط اتوبوس یک ساعت زمان یا خوابیدن و نوشیدن  وووووو

و این بهای پرداختی از عمرمان کثر می شد.و همین طور خریداری 

اگر برای زنده ماندن هر انسان به پنج روز زمان لازم بود چه می کردیم  آیا راضی بودیم یک روز زمان به فردی که در ثانیهای آخر عمرش بود  پرداخت کنیم  چنانچه پرداخت نکنیم فرد می میرد و این شاید برای خودمان هم صورت گیرد 

و هر  فرد جهت بقای حیات می بایست زمان خریداری کند یا از کسی قرض بگیرد  

چه کسایی که در هر گوشه و خیابان به مرگ خواهند  غلتید بالخصوص قشر ضعیف و مستضعف و چه کسایی که غرق قرنها زمان اند (قشر ثروتمند ) 

آن موقع است که جهت هر عملی باید تعجیل کرد یا از خیلی چیزها گذشت.

عصر حال مستضعف و ثروتمند خیلی در مقیاس متفاوت مقرر اند

من بر این باورم تا شری در انسانیت حاکم نشود هیچ گاه خدایت را نخواهی شناخت و خیلی از قشر درجه اول (ثروتمند)شاید 80 درصدشان غرق ثروتند و هیچ گاه درد تشنگی را نچشیده اند و نخواهند شناخت بحران فقر را شاید هم خدایشان را 

هشتاد سال حیات برای انسانیت اگر چه چشم گیر است ولی در واقع چهل سال است چرا که نیمی از عمر انسان در خواب است 

و بیست سال را دوران نوجوانی و جاهلیت که تفکر در شناخت عرفانی اکثرا در اواخر سی سال عمر معقولیت می پذیرد  و ان موقع است که بیداری عقل صورت می گیرد و انسان به نداشته ها و اعمال خود حسرت می خورد که زود دیر می شود 

اگر زمان در حیات در انسانیت کوتاه بود شناخت ها زودتر در عرفان اعمال می یافت و مفهوم ارزش زمان را درک بودیم 

لیکن حال در تعیین زمان عمر انسانیت بسیار ارزشمند است و چهل سال  عمر انسان در ذخایر اعمال آخرت بسیار اندک است

زمان همچنان برق در گذر است و عمر کوتاه انسان  آرزویی مجال  است 

تا دیر نشده فکر سفر کن  این غافل هر چند گران است 

وقتی دیر می شود که فهم یک لحظه زمان جهت پرداخت هزینه یک عمر خواب و یک روز حیات را مفهوم باشیم

زمان قلم در حیات :::خالقی اسفاد

❤❤❤خوش قلب ❤❤❤

چهارشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۲۶ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

     

     از بهترین صفات انسان خوش قلبی ایست 

          که آرامش  را برای خویش القا می کند


                آدما به چهره نیستند به قد نیستند به سمت نیستند به لباس                      نیستند گاهی  بعضی  از  انسانها محبوب ترین  قلبها را دارند

 همان هایی که در زندگی  بدترین شرایط و گریز انسانی را در ظاهر  دارند 


                             باید قلبی رئوف داشته باشیم 

                                     تا قلبهایمان را در انسانیت هویدا کنیم 

                                                                            عرفان

      

می گذرد لحظه ها

سه شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۹ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر
     در گذر برق و باد   
              می گذرد لحظه ها 
                                 باد نسیم در وزید
                                          عطر گل و مهر ماه 

     در تپش بغض باغ 
              خاک و گل و جرعه اب 
                               حرف سخن در شکفت   
                                        ساقه و گل شور و تاب

    به به تماشا نشین 
            سوسن و سنبل شکفت 
                              دامن دشت سر گرفت 
                                             روح بهاران دمید 

    عشق همین است ز ره
                   در گذر  چرخ  ماه 
                           گه خزان است به ره 
                                             گه چو بوران نگاه

                    خالقی (عرفان )

گرگ و میش

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۵ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۳ نظر

       در راز شب چون زوزه گرگان 


       بوی شبیه خون  


        در اعتماد گرگ می آید   


        فرسنگ ها در بستر یک دشت  


         دشت نبرد خون در میدان    


         جنگ نبرد میش با گرگ است      


         میش از زمین خشک می نالد 


          گرگ از فراق میش در فکر است   


         در شام شب چون رازها پیداست        


           خالقی (عرفان )      

عاشق

سه شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۳ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

     میان دیدن و عرفان چه فاصله ایست 


                  که مبهم سکوت در کلام محبت است 



      در صبح گه نور شفق در عشق 


                   ز بلبلان غزل خوان که عاشق تر است 



      من از پنجره نگاه می کنم 


                    میان فاصله من غزل خوش تر است

 


   در فکر کلاغ های منفرد در انزوا 


   چه عاشقانه که  این سکوت  ستایش است 

خالقی 

در انتظار شام مهتابی

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۷ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

  شب را برای گفتنی هایم 


                            در انتظار شام مهتابی 


       هر لحظه در رسیدن با او 


                       با خود برای بودن مبهم 


                    در تار تار تار تنهایی 


                هر شب  شب  باران  دعا  کردم 


خالقی (عرفان )


آرامش خیال

يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۳:۲۲ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

' گویا در خودم ز تو مجنونم 

می روم به دامن غربت 

                                   چشمهایم را که می بندم 

                                       در آرامش خیال تنهایی


عرفان 

 

وداع رنگی

يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۵ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

یک روز برای همیشه وداع می کنم 


           وداع خاموش 


                   وداع یاران


                      وداع رنگی 


و چه تلخ است پایان راهی که 


برای همیشه ترک یاران رنگ سیاهی است.     


           چشمهایم را می بندم 


              شاید خوابی آرام و جاوید در راه باشد  


خالقی 



دکلمه تاریک آینه روشن

جمعه, ۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۰۸ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

         می گویند و می شنوم    


        پشت سر دکلمه تاریک 


              چون خفیف خاموش است     



           پشت آینه تاریک  چه غوغایی ایست    



     آینه حرف بزن    



حرف حساب    حرف هوس     


این چه پیغامی ایست  از دکلمه تیر  به کس      


من ندانسته بدم  آینه دانسته  بد است    


شاعر خالقی اسفاد 

در دامن دشت و باغ

پنجشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۷، ۰۳:۱۱ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

روزی بر دامن دشت  باغ می شود

     کوه هموار 

باغ جان می گیرد چون بهشت 

می خوابیم  می خوریم می پوشیم 

و لذت حیات است  زندگی 

 گهی چون سیاهی باغ تباه می شود  چون دشت

این چه دشتی ایست که باغ  می شود 

و باغ دشت  


خالقی اسفاد  

 


کاش من پائیز بودم

چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۴۵ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

کاش من پائیز بودم 

برگ برگ لبریز بودم از خزان 

                            کاش من پائیز بودم 

                            ساکت آرام بر کنج دلم لبریز بودم 

کاش در اندوه دردم در ملالم می نشستم منتظر

در نسیم ظلمت باد سیه دل چشم به راه 

برگ های آرزویم در شرار آفتاب گرم و سوزان زرد می شد 

قلب من در درد خود هر روز در خود سرد می شد 


                              کاش من پائیز بودم 

                              کاش من لبریز بودم از ملال 

کاش این طوفان وحشی می شکست بال و پرم یا جنگ می زد بر حیات آرزوهای خیالم 

           کاش من پائیز بودم 

           برگهایم  رنگی و زرد و خزان آمیز بودم 


            کاش من پائیز بودم 

            کاش  من پائیز بودم


                                                    شاعر:::خالقی (عرفان )



قلب ظلمت

چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۴۲ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر



    نگاه تیره رو خاموش ننشین 


      ز زار و خسته مسکین غم دار 


           گهی آرامشی بر قلب ظلمت 


          چه تابان است نور این مشقت


عرفان

پیام عشق

يكشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

پیام عشق 


پیام عشق را از درگه او


شنیدی چون که مرغان در سحر گاه 


به بانگ صبح غریبان گریه می کرد 


پریشان مرغ شب 


گم کرده ره را 


شاعر خالقی اسفاد 

اشک وطن

يكشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۲۷ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

چقدر برای فردا در انتظار بودیم  چقدر آرزوی رویاهای  آینده را بر دلمان حک کرده بودیم 

 آری  آری امروز همان فردایی ایست که دیروز منتظرش بودیم  

اگر می دانستم که این جغد شومی هر روز بر دیوار فردایمان رخنه خواهد کرد 

از همان کودکی او را از روی دیوار خانه کاه گلی پرواز نمی دادم و می گذاشتم از همان کودکی آرزوهایمان را آواز  می خواند

آری  چقدر ناجوانمردانه رقم خورد 

ان فردایی که امروزی  پلید است 

از غرش ابرها    

از ماه خاموش     و از خورشیدی که هر روز در خودش می سوزد 

دلم هوای همان کودکی ایست   همان ده کده شیرین روستایی 

دلم هوای وطن است همان وطنی که اشکهایم را مرحم بود 

کاش هیچ وقت فردا نمی شد و در رویای کودکانه و عاشقانه خودم در تکرار بودم

دلم هوای وطن است.  دلم هوای وطن است 

دلم می سوزد از باغی که می سوزد 

خالقی