اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

هر وقت که دلگیر میشم تو برام خاطره ای . اسفاد روستای زیبایی ها

اسفاد وطنم

اسفاد ای سرزمین مادری من چه می کنی با دستهای خسته روح شکسته چه می کنی
درد است در فراق من از حال و روز تو شهر سکوت در و دیوار شکسته چه میکنی
روزی و روزگاری و حال و هوای تو شور اشتیاق بر مزار شهیدان چه می کنی
آن باغ های خرم و شیر دلان تو ان کوچه باغ عام و مردان ادیبت چه می کنی

بایگانی

۱۶۹ مطلب با موضوع «شعر نو خالقی اسفاد ۱۴۴» ثبت شده است

گاهی یک شعرکوتاه جایگاه یک رمان مفهومشو می رسونه

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۴۰۲، ۰۱:۰۴ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

یه شعر کوتاه 

برای یک شاعر 

در جواب یک قاضی     کافیه چکیده و مفید 

نیازی به صحبت اضافه نیست 

یک شعر زمین فوتبال نیست که وقت اضافه  داشته باشه دوست داره سریع و خشن ، دوست داره با مهر و وفا سریع بیان بشه فرصتش کمه ، او میتونه یک کوه رو با خاک یکسان کنه یا می تونه بهش دانایی بده 

اون می تونه زمین رو خشک کنه یا بهار را به ارمغان بیاره 

 

            یک شعرمیتونه ادمو مثل خاک الک کنه 

یه شعر برای یک شاعر پر از رمز و رازه 

دوستای شاعرمون ارزش خودتون رو بدونین 

من جاهایی بودمو دیدم که یه شعر 

سالن ده هزار نفره رو به وجد اورده 

می گه که وقتی که شعر اغاز شد 

سکوت پایان شد .

ّبفرست براش

همیشه هرمتنی مربوط به راوی یا مخاطب نیست گاهی اموزنده گاهی انگیزشی

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۴۰۲، ۱۲:۱۹ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

می گه که 

یارو با خودش مشکل داره 

فیلم می زاره عکس می زاره 

ما خدارو داریم خوشبختانه خوبیم . خدارو شکر که امروز هم با خوبی و خوشی گذشت ، عکس رستوران ،ماشین ووو، فکرمی کنه مردم بیکارن نشسته اند فقط اینو نگاه می کنن .

بابا بشین یه جعبه شیرینی بخر با خودت اشتی کن ، تو چته با خودت مشکل داری مردم بیکارن بشینن تو رو نگاه کن 

 

 

یه حرف اشتباه به قیمت یک گلوله

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۴۰۲، ۰۵:۴۳ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

خیر و شر در زندگی انسان

جمعه, ۷ بهمن ۱۴۰۱، ۰۲:۱۴ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

 

لحظه لحظه زندگی 

   خوش باشدت به کام

   گاه می خروشد  ز سنگ 

گه می تراودش ز آب 

گر چه شیشه گر چه سنگ 

گل شکوفه ارغوان  

خیر و شر ببین به دوش 

خالقی عرفان  

 

دوش : حمل کردن بار به پشت 

تجربه نشانگر اعمال بد بازتابش بدیست و همین طور خوبی جوابش خوبیه 

کشاکش همیشگی نیکی و بدی با اعمال انسان حاکمیت دارد 

سرانجام رستگاری و بدسگاری بازتابش با هر عمل خیر و شر به دوش انسان باز می گردد 



اسفاد وطنم. esfadvatanam.blog.ir

زیر خاکی دانش

چهارشنبه, ۱ تیر ۱۴۰۱، ۰۴:۰۴ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

دانشتهایتان را با خود به گور ببرید 

چرا که امنترین زیر خاکی دانش  خواهد بود 

بخل ، حسود ، کینه 

خالقی (عرفان)

 وقتی بعضی از ادما رو نمی شه هیچ جوری تو دلت راه بدی 

همون هایی هستند که بخل کینه در ذات و ریشه شون رخنه کرده 

انها حتی حرفه و مهارت خود را و انچه را در تفکر دارند با خود به گور می برند . 

این طور شد که فهمیدم که زیر خاکی نمی تونه طلا و سکه باشه بلکه زیر خاکی  دانش هم میشه داشت . بله 

. زمان قدیم بخل و کینه رو می تونستیم تو چشمای طرف ببینیم . 

ولی امروز نیازی به طرف نیست . حتی  از توی پست هایی که میزاری می تونی تشخیص بدی کی برات لایک می زاره و کی خودشو پنهون می کنه ، فضای مجازی هم جالب شده 

 

ماه و خورشید

دوشنبه, ۳۰ خرداد ۱۴۰۱، ۰۱:۰۳ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

خورشید را بنگر 

ماه را بجوی 

انگاه که انسان 

در برابرش بی دریغ تعظیم می کند 

 خوابش از برای ماه

بیداری اش  از برای خورشید

این اعتیاد الهی هرگز ترک نخواهد شد

ما افریده قدرتی هستیم 

که غریضه ای به ان عمل می کنیم 

بدون انکه دقیقه ای بدان اندیشه کنیم

این الهام از ان چه کسی است  

بیداری  خاموشی  خداشناسی  تامل 

خالقی عرفان 

زنگ تفریح خدا

جمعه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۵۲ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

وقتی که تنها می شوم 

از ان همه حساب و کتاب 

از ان همه نگاهها 

از ان همه سوال های بی جواب 

می روم تنها ،جایی که هیچ نیروی انسانی نباشد 

زیر قاب خلقت زیر قاب طبیعت 

زیر تنها مکانی که می توان فریاد زد 

به کوهها به دشتها 

به درختها و به اواز گنجشک ها 

به عشق جفت قوها 

به قاصدک 

به چرخ و نور فصل ها 

به رنگ و کوه سنگ ها 

به عید و اذر به مهر 

ستاره ها  به آسمان 

به ماه و حوض ابرها 

زیر قاب این جهان 

زیر بوم اسمان 

بعد از ان همه سوال بی جواب 

بعد از حساب و کتاب 

این زنگ تفریح خداست 

شاعر :: خالقی عرفان 

 

دلم کمی خدا می خواهد

جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۹، ۰۴:۲۱ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

       زندگی پر از حیله و نیرنگ است 

دلت را صاف کن و نگاهت را تنها به عشقی بیانداز تا آرامشی قلبت را فرا بگیرد 

            دلم  کمی خدا می خواهد .

                   ایمان دارم . ایمان دارم که قشنگترین عشق 

                           نگاه مهربان خداوند به بندگانش است . 

این چند گذر عمر که چون برق می گذرد 

زندگی را به خدا بسپار و مطمئن باش تا وقتی خدا را داری و پشتت به او گرم است 

. تمام هراس های دنیا خنده دار است .  

                                             دلم تنها خدا می خواهد .         

خالقی اسفاد 

 

چشمه ی خشکیده

پنجشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۹، ۱۱:۵۰ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

اسمان در ظلمت 

ابر پوشیده نقاب مشکی 

حوض اب خانه ی ما خالی  ترک زیگزالی 

نردبان در پس دیوار افتاده روی زمین 

سالهاست خوابیده 

کاش یک بار دگر دیوار کوتاه همسایه پیدا بود 

دیوار خانه ی همسایه سنگ سیمانی 

دگر از کاسه ی  اشی که در ان با سس اش نام علی تزئین  بود مهری نیست 

حسرت روزای قشنگ تو خالی 

بغض سنگین نسیم سحری ترکیده بادی نیست ابری نیست 

سبزه های  زیبا خشکیده ژولیده 

روزها تکراری ایست 

فانوس شبه ی طوفانی است

تک و تنهام 

من چه بی یار کسم 

شاعر :خالقی (عرفان) 

کفتر چاهی

يكشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۹، ۱۲:۱۴ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

          نگران می پائید 

                       خیره به ره 

                              دور و برش را 

پر می زد هرسو 

                  تند و مهیب 

                             بال و پرش را 

گرد چاهی در ان بیشه ی خسته دیدم 

کوته و پیر 

من ناگه چه خبر خفته در ان کفتر چاهی

زان حوالی دیدم 

زیر یک بوته ی خشکیده ی خاری نشسته است 

چو ماری به کمین 

         شاعر ::خالقی  (عرفان)

 

 

 

یک نفر نان داشت اما او چرا دندان نداشت

دوشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۲:۲۸ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

یک نفر کفشی به پا داشت 

یک نفر چوبی به دست پایی نداشت  

سگ برای لقمه ی نانی وفا داشت 

خر که در اخر گندم غرق بود عقلی نداشت   

ان که در اموال دنیا غرق بود  ایمان  نداشت  

    بی نوا می داشت  ایمان  او به تن پیرهن نداشت 

   یک نفر در مجمعی کیف تمسخر می گرفت 

  خنده ای می کرد بر روی رفیق  

   همچون  که خر پالان نداشت 

  حافظی قران را پندار ایمان می نوشت 

   می نوشت اما چو شیطان در عمل ظاهر نداشت 

   یک نفر نان داشت  اما 

    او چرا دندان نداشت .

     خالقی اسفاد 

مصاحبت گون و قاصدک معنی شعر

پنجشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۵:۰۸ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

 

 

 

مصاحبت گون و قاصدک 
روزی  قاصدک همچنان بر مرکب باد می تاخت  . و ازادی را بر اوج قدرت نظاره می کرد . بوته ی گون که در زیر خاک با غل و زنجیر بسته شده بود به قاصدک  می گوید . سلام  ای قاصدک که از صد دنیا ازادی .  خوشا به حالت . منو می بینی در چه وضعی افتاده ام . 
پیغامی  برایت دارم . ولی در پیغامم راز دار باشی  نکند دران پیمان بشکنی و سو استفاده کنی 
تو را که از هر دنیایی شاد و خندانی گاهی خبری هم از من بدبخت بگیر  . نگاهی به من بینداز سالهاست در این بیابان تک و تنها افتاده ام .قصه هایی دارم که هر تپنده ای  بشنود دلش را به درد خواهد اورد   .  نمی دانم . قاصدکها  دیگر خبری خوشی برایم نمی اورند .  نه اینکه نمی اورند نمی خواهم که بیاورند  همشون اهل نیرنگ و بازی شده اند . (استعاره به زمانه ی حیله و نیرنگ  ) دلی پر غم و غصه دارم  می خواهم برایت رازی بگویم 
شما که پیغام رسان هر دل ناامیدی شما که همیشه پیغام های خوش می اوری . و امید هر نامیدی ، برایت سخنی دارم 
  تو را در هر پیغامی که می شنوی راز  دار باش و ان را فاش نگوی  پیغام هر کسی را  به دست صاحبشان برسان و وفادار باش مثل (اسبت  باد ، وفا و مهربانی )
اگه در عهدت پیمان بشکستی تموم عمرت بیهوده زیستی و دل بشکستی تو تا موقعی پیروز و ازادی که سوار بر چرخ گردانت هستی (باد)اگر همیشه سواره هستی و از هر دولت ازادی گاهی هم از اسبت پایین بیا و دستی بر نیازمندان و ایتام بزن من  بدبخت  من بیچاره همه رو به یک چشم ببین ، نه اینکه لباس مندرس پوشیده ام بی اعتنا باشی  (فقرا و ایتام ) نه اینکه من بوته ی خاری بیش نیستم توجه نداشته باشی همه رو به یک چشم ببین  گر می خواهی از هر طوفان و بلایی در امان باشی تا حکمت خداوند بر تو بگیرد 
لیک عجل خبر نمی کند و تو را همچون طوفانی وحشی  نقش بر زمین می کند  . ان گه دیگر سواره نیستی و خواهی دانست پیاده  چه می کند و من در غل و زنجیر چه می کشم 

مفهوم معنای این شعر دنیای ظلم و ستم را می رساند که پر از نیرنگ و ریا شده دیگر معرفت معنایی ندارد . و سر انجام قوم ظالمین طوفان بلاست که به شکست مواجه خواهند شد و پیروز ان است که در اموار ستمدیدگان و ایتام تهی دستان یاری می رساند . و حکمت خداوند شامل حال انها می شود . 
معنی اشعار مصاحبت گون و قاصدک در پیشینه وب 
تدوین و نگاشت :: خالقی

 

 

سخنی خوش

يكشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۹، ۰۶:۵۰ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

رونق جان صفا بست گهی بستان را 

                   نغمه و چلچله مرغ غزل خوش خوان را 

می ببارید به دشت و چمن باز رسید 

                    بوی ریحان گل باغچه و ایوان را 

می رسد معجزه ای بعد شبی تار وسیه 

                    گوش باشد شنوا چشم دل عرفان را 

ای که بر دایره ای شعله کشد نور امید 

                     پشت هر ابر سیه ان گذرا  ایمان را 

ته هر کاسه مسکین شکوفا نگرت 

                     اندکی چشم به بهاری پس ان بوران را 

درس باشد از این قافله ی عمر عجیب 

                     گذرا غافل از ان توشه عمر  طوفان را 

عارفا گفت سخنی خوش تو را تا باشد 

                    زندگی را سخنی خوش بنشین میهمان را

شاعر خالقی (عرفان)   بهار ۱۳۹۹

یک قدم تا مرگ

سه شنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۲۹ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

اه ای خدای من 

اصلا امادگی مردن ندارم 

من که می دانم حتی یک ساعت تا مردنم حیات نیست 

به که بگویم با کی سخن باید گفت 

چه تلخ است بدانی که توشه ای نداری 

از ان همه روزهای قشنگ  

محبت , عشق , زندگی 

در اخرین دقایق زندگی

چنگ می زنم بر ریسمان حیات عمر 

و این پایان خوشی نیست 

چرا که برای مردن  اماده نیستم 

گر من هیچ ندانستم و لیک  هیچ توشه ای ندارم 

 تو را که امید زندگی ایست 

زندگی کن  نیکی کن محبت کن 

از انچه که خداوند به تو ارزانی کرده 

تا هیچ حسرت مردن نخوری 

که انچه داری از ان اوست 

 خالقی عرفان 

 

 

مصاحبت گون و قاصدک

يكشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۸، ۰۹:۴۲ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

سلام ای قاصدک بر مرکب باد 
جهان در زیر پایت گشته ازاد 
چه دنیایی از این زندان و بیداد
گون در زیر خاک زنجیر و فریاد
همی پیغام دارم من برایت 
نباشد فاش پیغامم شفاعت 
تو را باشد زدنیا شاد و خندان 
چه آگه باشد از فقدان و زندان
مرا بین سالها در بند خاکم 
پیامی را برایت هدیه دارم 
بشین تا من برایت قصه گویم 
همه شب ناله هایم گریه خونم 
ندیدم خوش ز هر قاصد پیامی 
همه بازیچه و نیرنگ و بازی 
تو را رازی باشد انچه دیدی 
ز هر پیغام نهفته یک امیدی 
زهر پیغام در ان پیمان نگه دار 
مثال اسب زین دار و وفادار 
همه عمرت بود بیهوده بسیار 
ز پیغامی که بشکستی دل یار 
تو را تا باشد ان زین زیر پایت 
مثال چرخ گردان  ناخدایت 
چو از اسبت بیا پایین پیاده 
بزن دستی سر  و رویم افاده
تو گر درس محبت پند گیری 
زهر نیرنگ در حکمت پذیری 
عجل دیدی که ناگه در کمین است 
چو طوفان بلا نقش  زمین است
خالقی     ۲/۱۲/۱۳۹۸

تقدیم با عشق به مادر عزیزم

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۸، ۰۶:۱۱ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۲ نظر

برو ای قاصدک 

حال مرا دیگر نمی پرسی 

کجای قصه ات گیرم 

که بر این زخم سنگین ترک خورده 

دگر حالی نمی پرسی 

برو ای قاصدک  با هر سوار سرخوشت از باد 

تو را رقصان تورا شادان 

چنین خوش باد 

اگر مغموم می بارم 

اگر لبریز گریانم 

اگر فردای فرداها 

تو را بادی وزید 

بر روح بی جانم  

    سلامی را رسان 

    بر تک چراغ روشن و شیدا 

بگو من عاشقم  تنها  

             بگو مادر ..... 

              تو را من دوست می دارم   

شاعر خالقی (عرفان)

 

 

تو را اباد می خواهم (اسفاد)

شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۱۲ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

دلم تنگ است برای دیدن یک لحظه ات در خواب 

تو را ای سرزمین زاد و اجدادی بهار زندگی

ای وطن  عشق پرستوهای عاشق  

 نازنین بی تو چگونه سر کنم اما هوای تو درون سینه ام خالی 

تو را اباد می خواهم 

نشستم در درون خانه ای تاریک دلم پر می کشد در باغ و بستان ها شکوفه ارغوان ان کلبه ای خاکی 

تو را اباد می خواهم 

قاصدک  گر می روی ان سو دیار من 

پیامی می رسانی  این چنین می گفت فلانی 

 تو را اباد می خواهم 

من و کوه امید ارزوهای خیالم 

که هورا می کشم از هر نفس در دل امیدی هست 

صدایی می رسد هست هست 

تو را اباد می خواهم 

شاعر خالقی اسفاد 

 

رستگاری

دوشنبه, ۲ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۳۳ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۱ نظر

در سکوت شب نگاهی خسته روئیده

ساز آرامش دل اندوه مردی را نوازش می کند 

چون قطره ی آبی که بر گلبرگ زرد ی ارمیده 

شاپرک ها یاسمن ها را ببین غمگین و دلتنگ اند چرا 

دور از نسیم  عطر  مهر دلگیر و پابندند چرا 

ای آسمان 

باران نمی بارد چرا 

رنگ ظلمت در سیاهی خون می بارد 

پرده ای تاریک و ظغیان در نگه ویرانه رندخارد 

دشنه در قلبم شده اه ای خدای من

لیک من با خشم می گویم 

چشم بر هم می نهم تا بگذرد این روزگار من 

حجت ا باز آی  ببینم  رستگاری  من

شعر خالقی (عرفان)

 

 

حس موسیقی شارستان

دوشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۰۲ ق.ظ | محمدعلی خالقی | ۲ نظر

آب در شارستان جاری بود 

کوه در سبزه ی دانایی بود 

شار از لذت شوق می لغزید 

حس موسیقی دل پیدا بود 

                            بوته را شادی بود 

                            بلبلی بی دانش می نوشید 

دختری زیبا رو پا بر آب می شویید

    گاه هر تنهایی شیدا بود 

    قلعه ای بر یک اوج 

    نبض سعادت می داشت 

    آسمانش مهتاب 

مادری بر یک بام فال ستاره می چید 

مهر او جاری بود 

دست او جادو بود 

        تا که آن شارستان جاری بود 

        لذت نور چراغ می تابید 

        قلعه بیداری بود 

                      شاعر :خالقی 

 

آسمان آبی بود

شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۸، ۰۳:۲۴ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

 

فرسوده دل و جانم 
آشفته ای  در خوابم 
                          رهسپار اندر شب

                          خوابی شده آزارم 

 

        در شبی تار و سیاه

        قایقی می سازم
               دور از همهمه خوابستان 
      آسمان است آرام 

      وستاره هایی که می درخشند در یک قاب سیاه 

       مثل زیبایی ماه

       همه جا تاریک است 

      نوری از زمزمه عشق چراغانی است 
      نقطه نقطه نور در جشن چراغستان 
      مثل یک نقاشی  مثل یک رویا 

      می درخشیدند در هلهله ساحل شب 


می روم بالاتر 
در شبستان سحر  پی ان نور امید 
که چراغ دل تنها شده ی زخم مرا مرحم بود 
                                      روشن و مهتابی  


        لحظه ای بود ...

        یادم آمد که چرا  آسمان آبی نیست 

                                                    در دل تاریکی 

                                                    هیچ در جو نبود

                                                   حتی اکسیژن و اب 
                                                    گیج در مبهم راه

                                                   غرق در ان  دل دریای سیاه


    نیمه شب تا به سحر نا امید خسته ی راه
    شدم آن سالک بیخوابه ی راه
    عجبا غافل از آن خورشید  بالای سرم 
                                       
                                       لحظه ای می دیدم 
                                       آسمان آبی  بود 
                                                                   شاعر :خالقی (عرفان)     

 

 

برای پی بردم به اسرار خداوند راههای زیادی هست که درکی دشوار نیست 

یکی از راههای عرفان و خداشناسی درک زیبایی ستارگان می باشد که آسمانی را در دل تاریکی زیور انداخته  گویا نقاشی چیره دست به زیبایی و قشنگی ستارگان پرداخته   اگر توانستید فلسفه ای  از تنها یک ستاره را درک  باشید و به روشنایی و سفر و مسافت ان اندکی بیاندیشید تنها به گوشه ای ناچیز از قدرت الهی  و عظمت پروردگار پی برده اید. انسان را در این علم چه جهلی باشد که قدرت الهی را در شب و روز و زیبایی ستارگان انکار کند . مگر از نفرین شده ها باشد که آتش دوزخ جایگاه اوست .

 

 

 

مرگ

سه شنبه, ۲ مهر ۱۳۹۸، ۰۴:۴۹ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۱ نظر

 مرگ در خنده ی بزم بشر است  

 مرگ در سانحه گرگ گرسنه است  

 مرگ در پشت چراغ سبز است 

 مرگ در زاده ی کودک گهی نامرد است 

 مرگ در سفره هفت سین 

 مرگ در خواندن قرآن 

 مرگ در تنگ یک ماهی قرمز نشسته  است به کمین 

 مرگ پشت در می کوبد 

 ساز یک گیتار است 

 مرگ در بیابان دارد بذر گندم می کارد

 مرگ گاهی دارد آبی گوارا می نوشد 

مرگ در ذهن شکوفه جاری است 

 مرگ در فکر کبوتر هوای قفس است 

 مرگ بر ریشه یک کاج تبر می کوبد 

 مرگ در حنجره ی  اقاسی 

 مرگ در روزنه ی ایمان است 

مرگ در دشت شقایق خفته

 مرگ دارد به من می نگرد 

 مرگ دارد شعر می خواند 

 شاعر خالقی (عرفان)

 

 

 

سری پنهان

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۳۷ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

ساز آواز  گلستان و انارستانها

کرم در قلب اناری می زیست 

تاک بر قامت گردوی بلند می رقصید 

طوقی زرد در تاک  نوک بر دانه ی انگور می زد 

سرو در قامت رعنایی خود گستاخ بود 

                لانه ی مور در ریشه ی سرو پنهان بود 

                 بید مجنون در خود می لرزید 

                 شاخه هایش نگران 

       دارکوبی بر قلب درخت می کوبید 

       و کلاغ هایی که بر بام درختان کاج 

                        هر روز بر زمین و بشریت نگرند 

         و چنین بود قانون طبیعت در ....

          سری پنهان 

                                                            خالقی  اسفاد 

 

 

 

در امتداد جوب

پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۳۹ ب.ظ | محمدعلی خالقی | ۰ نظر

عکس گنجشک در اینه ی اب افتاد 

  بادی شاخه ها را  رقصاند 

 تصویر گنجشک در اینه اب محو شد  

  کودکی در امتداد جویبار پدرش را  جویید 

         تیکه چوبی در اب    انداخت  

          در علف های نرم میل دوید  

         در افقی جوب پایش سر خورد  

         کفشش در اینه اب تند رفت  

          دستانش  خراشید  

تند در ماجرای کفش دوید 

از شور افتادن بی تامل  پا شد 

شیرین و  بازیگوش      

کودکی پیدا بود     

شاعر خالقی عرفان